پرستار همرزمم شدم تا خدا از همسر و فرزندم مراقبت کند
به گزارش تا شهدا؛ عباس عبدالله زاده، آزاده سرافراز هشت سال دفاع مقدس اظهار کرد: من در دو مرحله طی سال های 63 و 66 به مدت چهارماه به جبهه اعزام شدم و در واحد توپخانه عملیات هایی مانند خیبر و طلایه حضور داشتم تا اینکه در سال 67 اسیر شدم.
وی افزود: تازه نماز صبح را خوانده بودیم که صدای آتش بار دشمن بلند شد و با وجود اینکه رزمنده ها تا ساعت 10 صبح مقاومت کردند مجبور به عقب نشینی شدیم؛ من به همراه چند رزمنده دیگر اسیر شدیم.
آزاده سرافراز هشت سال دفاع مقدس با مرور خاطرات زمان انقلاب بیان کرد: آن زمان یک وانت نیسان و موتور داشتم که در اختیار مبارزان انقلابی برای تهیه نفت و بنزین قرار داده بودیم.
وی گفت: یک روز به سمت سد کارده می رفتم که چند نفر را دیدم که داخل آب مشغول آموزش و تمرین هستند، پرسیدم «اینا دارند چکار می کنند؟» گفتند: «این ها نیروی های بسیج هستند که برای حضور در جبهه در حال آموزش و تمرین هستند»؛ از همان لحظه تصمیم گرفتم عضو بسیج شوم.
عبدالله زاده با بیان اینکه من یک روستایی هستم، اضافه کرد: یکی از فعالیت های ما در آن دوران این بود که با چراغ قوه و چوب دستی از روستا محافظت کنیم.
وی با مرور خاطرات دوران اسارت بیان کرد: زمانیکه من اسیر شدم دخترم تنها 30 روز داشت اما خانواده من فکر می کردند که مفقودالاثر هستم و اطلاعی از اسارت من نداشتند.
این جانباز سرافراز هشت سال دفاع مقدس ادامه داد: من نزدیک دو سال مفقودالاثر بودم تا اینکه عراق قطعنامه 598 را پذیرفت و تبادل اسرا انجام شد و ما وارد ایران شدیم؛ به مدت 72 ساعت در قرنطینه بودیم و خانواده ها از بازگشت ما خبری نداشتند.
وی تصریح کرد: با این وجود یکی از دوستان زمانیکه رادیو اسامی آزادگان را اعلام می کرده اسم مرا می شنود و سراسیمه به خانه ما می رود و به همسرم خبر می دهند که عباس اسیر بوده و الان وارد مرز ایران شده است.
عبدالله زاده ادامه داد: همسرم بعد از شنیدن این خبر بچه ها را خانه می گذارد و با پدرش راهی مشهدمقدس می شود تا از بنیاد اطلاعات بیشتری دریافت کند اما زمانیکه به بنیاد شهید و امور ایثارگران مراجعه می کند متصدی امور اسرا و آزاده به همسرم می گوید: « نه خانم خبری نیست، اگر خبری باشد ما خودمان به شما اطلاع می دهیم».
وی عنوان کرد: همسرم با دلی شکسته و نا امید به روستا برمی گردد؛ هنگام نماز صبح که می شود صدای برخورد پرنده ای به پنجره دخترم سه ساله ام را بیدار می کند و او با دیدن این منظره به مادرش می گوید: «مامان این پرنده می گه بابایی داره میاد»؛ جالب است که عصر همان روز یک نفر از بنیاد شهید و امور ایثارگران به خانواده ام خبر می دهند که من اسیر بودم و الان با سایر آزاده ها لب مرز هستیم.
آزاده سرافراز هشت سال دفاع مقدس با اشاره به یکی از همسنگرانش به نام «جعفر» تعریف می کند: او ورزشکار و در جبهه یکی از بهترین آرپیجیزن ها بود؛ یک روز که داخل آسایشگاه نشسته بودیم دیدم از درد به خود می پیچد، از او سوال کردم: «چی شده؟ چرا رنگت پریده؟» بعد از اصرار فراوان من گفت: « حال مزاجی خوبی ندارم، اسهال استفراغ دارم و ...» بعدها متوجه شدیم که سرطان روده دارد؛ آنقدر ضعیف و لاغر شده بود که برای استفاده از سرویس بهداشتی توان بیرون رفتن نداشت.
وی تصریح کرد: تا اینکه بعد از 23 روز پزشکان بهداری عراق گفتند روده اش دچار مشکل شده و با عمل قسمتی از روده را برداشته و سر روده را از پهلویش بیرون آوردند؛ این وضعیت از وضعیت قبل بسیار بدتر بود چون دیگر جعفر اختیاری برای کنترل مدفوع خود نداشت و ممکن بود پلاستیکی که روی روده اش گذاشته بودیم بترکد؛ یکی از مشکلات ما نداشتن لباس بود، مجبور بودم هر روز یکی از لباس های خودم را تنش کنم و پتو و لباس های او را بشورم که برای هربار شستن و اجازه گرفتن برای خروج از آسایشگاه سربازان عراقی با شلنگ و کابل من را کتک می زدند.
عبدالله زاده ابراز کرد: جعفری که 90 کیلو وزن داشت حالا وزنش به 30 کیلو رسیده بود، تمام موهای سر و صورتش ریخته بود؛ غذای درست و حسابی هم که برای خوردن وجود نداشت، روزی تنها یک نان و نصفی از نان های ساندویچی می خورد.
وی گفت: اردوگاه ما دو هزار و 700 اسیر داشت که از این تعداد حداقل دو هزار نفر به خاطر شرایط سخت جعفر او را می شناختند و بابت پرستاری که من از او می کردم شاید هزار نفر هم مرا می شناختند؛ گاهی بعضی از رزمنده ها از روی لطف و خیرخواهی می گفتند: «کمتر نزدیک جعفر باش، ممکن است بیماری واگیرداری داشته باشد» اما من اعتقاد داشتم که اگر از او مراقبت کنم خدا هم از همسر و بچه من مراقبت می کند.
این جانباز سرافراز هشت سال دفاع مقدس ادامه داد: جعفر پس از آزادی در ایران تحت درمان قرار گرفت و امروز حالش شکر خدا خوب است.
وی در خصوص لحظه شنیدن خبر آزادی اسرا عنوان کرد: در آن لحظه حس خوشحالی بسیاری داشتم؛ من همیشه مطمئن بودم که اگر اسارت 10 سال هم طول بکشد در نهایت پیروزی از آن ماست و ما آزاد می شویم.
ثبت دیدگاه