وقتی فرمانده دیگر دعای شهادت نکرد

وقتی حاج‌بصیر رویایش را برایم تعریف کرد، این روایت که شهدا بعد از شهادت‌شان آرزو می‌کنند دوباره زنده شوند و به دنیا برگردند و باز در راه خدا جهاد و مقابله کنند به عینه در ذهنم تفسیر شد.

به گزارش تا شهدا؛ پای صحبت‎های رزمندگان و خانواده‎های شهدا که می‌نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی بیان می‌کنند که می‎توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، می‌توانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند.

 

* شما حتماً شهید می‌شوید

سردار حاج کمیل کهنسال از فرماندهان لشکر ویژه 25 کربلا در گفت‌وگو با فارس، با ذکر خاطره‌ای از سرلشکر شهید حاج حسین بصیر «قائم‌مقام لشکر ویژه 25 کربلا» اظهار کرد: حاج‌بصیر همیشه بیم داشت که مبادا به درجه رفیع شهادت نائل نشود و از این اجر عظیم محروم بماند، به همین خاطر همیشه آرزو می‌کرد هر چه سریع‌تر به شهادت برسد.

 

گاهی که با هم بودیم این موضوع را مطرح می‌کرد و بحث کهولت سنش را به میان می‌آورد و می‌گفت «می‌ترسم عمر من تمام شود و به شهادت نرسم، نمی‌دانم چرا با این که در بیشتر عملیات‌ها، نیروی خط شکن هستم به شهادت نمی‌رسم ولی این بچه‌های بسیجی که سنی هم ندارند وقتی به جبهه می‌آیند در همان حمله اول و دومی که شرکت می‌کنند به شهادت می‌رسند».‏

 

ایشان خیلی از این موضوع نگران و متأثر بود و از این که از قافله شهدا عقب مانده بود خیلی بی‌تابی می‌کرد، من همواره به ایشان دلداری می‌دادم.

 

یک‌بار به ایشان عرض کردم: «حاجی! این که غصه و ناراحتی ندارد، اصلاً شهادت به‌دنبال شماهاست و اجر شما چیزی جز شهادت نیست، اگر شما شهید نشوید چه کسی باید شهید شود؟ حتماً مصلحتی در کار است که خدا شما را نگه داشته است، در حال حاضر جنگ به وجود شما نیازمند است و خدا هم شما را نگه داشته تا بیشتر خدمت کنید، در نهایت به شهادت می‌رسید و اجرتان را می‌گیرید».

 

اما همچنان این نگرانی و دلواپسی همراه حاجی بود تا این که بعد از مدتی دیدم حاجی دیگر مثل سابق اظهار نگرانی نمی‌کند، مثل قبل دعا نمی‌کند که خدایا شهادت را نصیب من گردان و یا به ما نمی‌گوید چرا من در این عملیات شهید نشدم؟ یا نکند من به شهادت نرسم؟!

 

از طرفی هم در روحیه ایشان تغییرات زیادی ایجاد شده بود، چون من به حاجی خیلی نزدیک بودم، خیلی زود از خواسته‌های هم باخبر می‌شدیم، لذا زود به تغییر روحیه ایشان پی بردم، چند بار هم با گوش‌هایم شنیدم که در آخر مراسم دعا می‌کرد: خدایا! به رزمندگان ما طول عمر باعزت عنایت فرما! به من هم طول عمر عنایت کن تا بیشتر بمانم و بیشتر خدمت کنم!

 

وقتی این صحبت‌ها را شنیدم برایم سؤال پیش آمد، به خودم گفتم: این حرف‌های حاجی با حرف‌های گذشته‌اش خیلی فرق دارد، چه اتفاقی افتاده که حاجی 180 درجه تغییر عقیده داده است و روحیه‌اش به این راحتی تغییر کرده است.

 

این سؤال در ذهنم بود تا این که یک روز از ایشان سؤال کردم: «حاجی! شما همیشه اظهار نگرانی می‌کردی که چرا از دوستان شهید عقب مانده‌ای و به شهادت نرسیده‌ای و همیشه آرزوی شهادت می‌کردی اما مدتی است می‌بینم آن نگرانی سابق را نداری بلکه دعا می‌کنی بیشتر زنده بمانی».

 

حاجی که منظور من را فهمیده بود، نگاهی عمیق به من انداخت و گفت: «مدتی قبل در عالم رویا، سراغ امام حسین (ع) را گرفتم و پرسان پرسان به اردوگاه امام حسین (ع) رسیدم و از اصحاب ایشان سراغ خیمه حضرت را گرفتم، یاران امام (ع) خیمه را به من نشان دادند، نزدیک خیمه شدم و از فردی که از خیمه آقا حفاظت می‌کرد اجازه ورود خواستم آن شخص گفت: «آقا هیچ‌کس را به حضور نمی‌پذیرند».

 

خیلی ناراحت شدم و دوباره گفتم: «فقط یک سؤال از آقا دارم». او گفت: «هر سؤالی داری آن را مکتوب نما تا از آقا برای‌تان جواب بگیرم».

 

من در برگه‌ای خطاب به امام حسین (ع) نوشتم» «آیا من شهید می‌شوم؟» آقا در جواب نوشتند: «بله، شما حتماً شهید می‌شوید».

 

حالا که مطمئن شدم به شهادت می‌رسم دوست دارم بیشتر زنده بمانم و در جنگ بیشتر خدمت کنم.

 

وقتی حاجی این رویا را برایم تعریف کرد، این روایت که شهدا بعد از شهادت‌شان آرزو می‌کنند دوباره زنده شوند و به دنیا  برگردند و باز در راه خدا جهاد و مقابله کنند به عینه در ذهنم تفسیر شد و این روایت را من در حالات و برخورد حاجی در آن روزها مشاهده کردم و به یقین رسیدم که حاج بصیر همان شهیدی است که به شهادت رسیده و مجدداً آرزو می‌کند به دنیا برگردد و در راه خدا جهاد کند با این تفاوت که حاج‌بصیر در این دنیا به این معرفت شهدا رسیده و آرزو می‌کند بماند و در راه خدا جهاد کند و ذخیره و اندوخته بیشتری برای آخرت کسب کند.

 

* شهادت در لابه‎لای شیارها

اصغر باقریان بیسیم‌چی سرلشکر شهید حسین بهرامی در گفت‌وگو با فارس، اظهار می‌کند: آشنایی من و شهید حسین بهرامی به دی ماه 1359 بازمی‌گردد.

 

برای اولین‌بار در عملیاتی که قرار بود، 26 اسفند ماه سال 59 در غرب سوسنگرد انجام بگیرد با او روبه‌رو شدم، حسین یکی از فرماندهان این عملیات بود و من بی‌سیم‌چی او بودم.

 

برای انجام این عملیات، سه تا کانال در شمال و جنوب این منطقه عملیاتی حفر شده بود، حفر کانال‌ها با تلاش شبانه و مخفیانه بچه‌ها حدود دو تا سه ماه به طول انجامید.

 

یک هفته مانده به عملیات، حسین همه گروهان‌ها و دسته‌ها را سازماندهی کرد، کانال‌های ما که در منطقه مالکی بودند، سه تا خط عراقی‌ها را دور می‌زدند و می‌رفتند به پشت توپخانه عراقی‌ها می‌رسیدند و از آنجا درمی‌آمدند.

 

آن شب تا ساعت 12، تمام گروه‌های عملیاتی توسط حسین سازماندهی شدند، ساعت 12 شب به راه افتادیم و تا ساعت 3:30 الی 4 صبح به منطقه عملیاتی رسیدیم.

 

از کانال تا خط سوم عراقی‌ها یا همان توپخانه 200 الی 300 متر فاصله بود، قرار شد زمانی که به 20 ـ 30 متری دشمن که رسیدیم، حمله کنیم اما هنوز پای‌مان را از کانال بیرون نگذاشته بودیم که تیر یکی از بچه‌ها، به اشتباه در رفت و عراقی‌ها هوشیار شدند.

 

چون از خط سوم عراقی‌ها حمله کردیم و شباهتی به حمله کلاسیک نداشت، عراقی‌ها فکر کردند شبیخون است و به طرز وحشتناکی شروع به تیراندازی کردند.

 

در همین حال بقیه مناطق هم شروع به عملیات کردند، من 20 الی30 متر از کانال بیرون رفته بودم که تیر خوردم.

 

شهید بهرامی آن قدر غرق در حال خودش بود که اصلاً متوجه مجروحیت من نشد، چندین بار صدایش کردم اما نشنید و به راه خودش ادامه داد، مطمئن بودم که اگر  به همین شکل پیشروی کند، شهید می‌شود.

 

از مقابل چشمانم دور شد، به کمک‌بیسیم‌چی‌ام گفتم که برود دنبالش؛ شرایط من هم به‌گونه‌ای بود که نمی‌توانستم حرکت کنم.

 

آقای آروند (کمک‌بیسیم‌چی‌ام) رفت دنبال حسین، زمین‌های آن منطقه به‌خاطر موقعیت  کشاورزی‌شان، شیارهای زیادی داشت، چون نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم، به آقای آروند گفتم: «برود در آن شیارها بگردد تا حسین را پیدا کند». آقای آروند رفت و کمتر از 2 دقیقه برگشت و گفت: «حسین در یکی از شیارها افتاده و شهید شده است».‏

 

تعداد ما در این عملیات 30 نفر بود که 13 نفرمان به شهادت رسیدند، درگیری‌ها حدود 2 ساعت به طول انجامید اما حوالی ساعت 7 صبح بود که تمام منطقه به‌دست بچه‌های ما افتاد، آن زمان بود که دوستان‌مان آمدند و چون به منطقه آشنا بودند، ما را پیدا کردند.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.