روایت نخستین بانویی که وارد پادگان شهید بهشتی اهواز شد
به گزارش تا شهدا؛ پای صحبتهای رزمندگان و خانوادههای شهدا که مینشینی، خاطرات تلخ و شیرینی بیان میکنند که میتوان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، میتوانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند.
ساره نیکخو امیری خواهر شهید علی اصغر نیک خو و همسر سردار شهید سبزعلی خداداد بیان میکند: در یک خانواده مذهبی و متوسط در امیرکلای بابل بهدنیا آمدم، پدرم فرد مذهبی و شناختهشدهای در شهرمان بود بهطوری که با پیروزی انقلاب در بیشتر فعالیتهای اجتماعی و مذهبی شهر حضور فعال داشت.
با شروع جنگ هم یکی از شناختهشدهترین افرادی بود که در پشتیبانی جبههها فعالیت میکرد و در این عرصه حضور چشمگیری داشت.
خانواده ما از همان روزهای آغازین جنگ به نوعی در این حماسه درگیر بودند و من هم از این قضیه مستثنی نبودم، اولین بار در رمضان سال 60 بود که بعد از نماز جمعه، بهوسیله یکی از دوستانم با شهید سبز علی خداداد که از روستای هتکهپشت بابل بود، آشنا شدم.
مدت کوتاهی از آن دیدار نگذشته بود که خانوادهاش برای خواستگاری به منزلمان آمدند و پدرم هم که با فعالیتها و ویژگیهای اخلاقی آقای خداداد آشنا شد، با ازدواجمان موافقت کرد و قرار بر این شد تا با هم صحبتی داشته باشیم.
یادم میآید وقتی وارد اتاق شدیم، اولین جملهای که خداداد گفت این بود که تعهدی به این نظام و انقلاب دارد که بر مبنای آن میبایستی تا پایان جنگ در جبهه باشد و یا اگر خدا بخواهد به شهادت برسد.
بعد از آن در مورد مسائل عقیدتی و سیاسی صحبت کردیم و همانجا بود که متوجه شدم هر دوی ما در یک مسیر و پیرو خط ولایت هستیم، از این رو با درخواستش موافقت کردم و به او گفتم: «تا همیشه همراهش خواهم بود».
پس از توافق ما، قرار خرید و عقد گذاشته شد اما بهعلت شهادت شهید توحیدی بهدست منافقین و با توجه به این که آقای خداداد در قسمت اطلاعات عملیات سپاه بابل بود، برای خرید همراهمان نیامد.
چند روز پس از مراسم هفتم شهید توحیدی، به عقد یکدیگر درآمدیم، بعد از عقد نهتنها از فعالیتهای مبارزاتی او کاسته نشد، بلکه بخاطر اوجگیری روند ترور نیروهای انقلابی و سپاهی، حضورش در این عرصه بیشتر نیز شد تا جایی که هر روز این انتظار را داشتم که زنگ خانه به صدا درآید و خبر شهادتش را برایم بیاورند.
چهار ماه بیشتر از عقدمان نگذشته بود که با اصرار پدرم، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم، مدتی بعد در سال 61 دخترمان بهدنیا آمد، در همان سال خداداد بهعنوان جانشین شهید ابوعمار در جبهه مریوان انتخاب شد و تحمل دوری از او برای من و دخترم خیلی سخت بود، بنابراین به پیشنهاد من، خانهای در مریوان اجاره کرد، وسایلم را جمع کرده و آماده اسبابکشی بودم که خداداد تماس گرفت و گفت: «آن منطقه بمباران شده و همان خانهای که قرار بود ما در آن زندگی کنیم، به ویرانهای تبدیل شده و دیگر نمیتوانیم در آن زندگی کرد».
بنابراین به ناچار مجبور به ماندن شدیم، چند ماه بعد خداداد به خوزستان اعزام شد، مدتی از استقرارش نگذشته بود که تماس گرفت و گفت: «در کنار پادگان شهید بهشتی اهواز، خانههای سازمانی وجود دارد که پیشتر متعلق به شهید چمران بود و در حال حاضر در دست نیروهای لشکر 25 کربلاست، با توجه به این که سکنهای ندارد و هیچ خانوادهای در آنجا زندگی نمیکند، اگر مایل باشی میتوانی برای زندگی به اینجا بیایی».
من هم که منتظر یک فرصت بودم تا در کنارش باشم، با وجود موقعیت خطرناک منطقه و سختی راه، با جان و دل پذیرفتم و راهی شدم، سرانجام پس از پشت سر گذاشتن سختی و خستگی راه، وارد پادگان شدم.
همان طور که خداداد گفته بود، اولین همسر رزمندهای بودم که قرار بود در آن منطقه مستقر شوم، یادم میآید فردای همان روز خداداد به مأموریت رفت و من مجبور بودم در آنجا تک و تنها بمانم؛ هر چند رزمندگان لشکر در پادگان مستقر بودند اما من احساس غریبی و دلتنگی میکردم، با این وجود این موضوع که در کنار خداداد و در نزدیکی او هستم، به من دلگرمی میداد و کمی از این احساسم کاسته میشد.
روزها میگذشت و من کمکم به آن شرایط عادت میکردم، پس از گذشت چند ماه، تعدادی دیگر از فرماندهان جنگ نیز همسران و فرزندانشان را به آنجا آوردند و من نیز با آنها آشنا شده و از تنهایی درآمدم.
در ابتدای ورود خانوادهها، بهصورت جمعی محوطه را تمیز کردیم، به کاشتن سبزیجات مشغول شدیم و تغییرات زیادی در آنجا بهوجود آوردیم، تا جایی که بعد از گذشت مدتی، وقتی وارد محوطه پادگان میشدی، این احساس به انسان دست میداد که وارد حیاط خانهای در مازندران شده است، البته باید بگویم ما در آنجا روزهای سختی را هم پشت سر گذاشتیم، اما با توسل و توکل میتوانستیم آن روزها را برای خودمان به خاطرات شیرینی بدل کنیم.
بدترین و سختترین لحظات حضور ما در پادگان، زمانی بود که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران میکردند و گاهی وقتها هم برای گرفتن عکس از پادگان آنقدر به خانهها نزدیک میشدند که صدای تلق و تلوق شیشههای ساختمان به گوش میرسید و هر لحظه این احتمال داده میشد که با انفجار و شکستن پنجرهها مواجه شویم.
خاطرم هست هنگامی که صدای آژِیر پادگان به صدا در میآمد و ما صدای هواپیماها را میشنیدیم، همه ما خانمها فرزندانمان را در آغوش میگرفتیم و با توجه به اینکه پناهگاهی نداشتیم، به طرف درخت بزرگی که در محوطه پادگان بود، میدویدیم و در آنجا پناه میگرفتیم.
با انگشت، گوشهای بچهها را میگرفتیم تا از صدای مهیب بمباران و ضدهواییها وحشت نکنند، آنقدر آنجا میایستادیم تا هواپیماها کاملاً دور شوند، باید بگویم که زندگی و درک آن شرایط به یک نوعی از ما همسران نیز یک رزمنده ساخته بود، بهطوری که خیلی از ما وصیتنامههایمان را نیز نوشته و هر لحظه آماده شهادت بودیم.
سختتر از آن روزها، شبهای حمله و عملیات بود؛ بهطوری که وقتی متوجه میشدیم عملیاتی اتفاق افتاده، همه خانمها تا صبح روی پلهها مینشستیم و تردد آمبولانسهای حامل مجروحین و شهدا را مشاهده میکردیم که به پشت جبهه میروند، مشاهده این وضعیت برایمان خیلی دردناک بود، گاهاً هم خبر شهادت یکی از فرماندهان را برایمان میآوردند و از ما میخواستند تا به همسرشان اطلاع دهیم.
وقتی فرماندهی شهید میشد، همسر و فرزندانش به شهرشان برمیگشتند و جای آن را خانواده فرماندهان دیگر میگرفتند، بهعنوان مثال ما و خانواده شهید سجودی با هم در یک خانه زندگی میکردیم، پس از شهادت شهید سجودی، شهید ناصر بهداشت با همسرش، جایگزین آنها شدند.
روزها و شبهای خوبی را در کنار آنان تجربه کردیم، در مقابل روزهای سخت، روزهای خاطرهانگیز و خوبی هم بود، بهعنوان مثال برای پر کردن اوقاتمان، برنامه های متنوعی را طرحریزی کرده بودیم تا جای خالی همسرانمان را که شاید گاهاً هفتهای یک بار هم به منزل نمیآمدند، پُر کنیم.
مثلاً با همان امکانات اندک، هرچند وقت یک بار سفره ابوالفضل (ع) میگذاشتیم؛ در کنار آن جلسات احکام، قرآن و ادعیه همیشه برپا بود و خانمها علاقه زیادی برای شرکت در آن از خود نشان میدادند.
از نکات دیگری که باید به آن اشاره کنم وحدت، یکدلی و تعامل همسران فرماندهان بود، بهطوری که اگر برای کسی مشکلی پیش میآمد، همگی برای رفع آن تلاش میکردند، مثلاً اگر کسی بیمار میشد و با توجه به اینکه هیچ پزشک و یا مرکز پزشکی در پادگان وجود نداشت، خانمها بر پشت وانت سوار میشدند و پس از طی مسیر های صعبالعبور او را برای درمان به شهر اهواز میبردند.
از دیگر برنامهها و کارهای گروهی که ما در آن منطقه داشتیم، پشتیبانی و کمک به رزمندگان بود، بدین صورت که هرچند وقت در میان برایمان کیسههای سبزی میآوردند و ما پس از پاک کردن آن را تحویل میدادیم، همچنین لباس و پتوی رزمندگان را برای شستن به پادگان میآوردند و خانمها با جان و دل و همان امکانات کم آن را میشستند و دوباره به منطقه میفرستادند.
همانطور که گفتم آن روزها از سختترین اما بهترین روزهای زندگیام بود؛ چون همه یک هدف و عقیده را دنبال میکردیم و آن انقلاب و اسلام بود، پس از مدتی زندگی در پادگان، برای تولد فرزند سومم مجبور شدم که به بابل برگردم و همان موقع بود که خداداد به شهادت رسید و من دیگر به منطقه بازنگشتم.
حالا پس از گذشت این همه سال، وقتی دانشآموزانم را در کاروان راهیان نور همراهی میکردم، تمام خاطرات آن مناطق برایم زنده میشد، برای آنها از آن روزهای تلخ و شیرین گفتم و از آنها خواستم تا با شهدا که خونی هستند در پیکره اجتماع پیمان ببندند که لحظهای از ولایت دست نکشند و به آنچه میگفتند و میخواستند عمل کنند.
من نیز دوباره با آنها تجدید پیمان کردم که لحظهای در این راه کوتاهی و درنگ نکنم و در هر زمانی که دین و کشور نیاز به دفاع داشت با جان و دل، خود و فرزندانم را در این راه فدا کنم.
ثبت دیدگاه