شب خاطره در همایش جانبازان

شب خاطره شهدا و جانبازان در همایش پایش سلامت جانبازان کانادین واقع در کردان کرج برگزار شد، در این مراسم تعدادی از جانبازان دوران هشت سال دفاع مقدس به بیان خاطرات خود پرداختند.

به گزارش تا شهدا؛ علی شریفی جانباز جنگ تحمیلی در این مراسم به بیان خاطره ای از دورن دفاع مقدس پرداخت و گفت : پیش از آنکه به جبهه اعزام شوم بردارم به شهادت رسید. از همین رو خانواده با رفتن من به جبهه موافق نبودند. هرچه اصرار می کردم مادرم مخالف بود که نهایتا با وساطت پدرم قرار شد که به همراه او به جبهه بروم.

 

این جانباز قطع پا ادامه داد : البته اعزام من فقط یک شرط داشت و اینکه اگر به شهادت می رسیدم، مادر حق ورود به خانه را از پدرم می گرفت. مادرم به پدرم گفته بود که باید در جبهه مراقبم باشد و گرنه او را به خانه راه نمی دهد.

 

او افزود: با همین شرط عازم جبهه شدم، در جریان یکی از عملیات ها من و پدرم از هم جدا شدیم و تا چند هفته از یکدیگر بی خبر بودیم. او مدام سراغ مرا از دوستانم می گرفت تا خیالش از سلامتی من آسوده باشد. روزها به این روال گذشت تا در شب یکی از عملیات ها کلاً ارتباط من و پدرم حتی از طریق واسطه ها نیز قطع شد و کاملاً از یکدیگر بی خبر بودیم.

 

شریفی گفت : خاطرم است که در چنین شرایطی بود که یکی از دوستانم مجروح شد و من او را به بیمارستان صحرایی رساندم. پدرم هم یک خبر ضد و نقیض شنیده بود که علی در بیمارستان است و خیلی نگران شد. پرسان پرسان خودش را به بیمارستان رساند تا مرا ببیند.

 

او ادامه داد : وقتی بهم رسیدیم نگرانی در نگاهش مشخص بود، رنگ بر چهره نداشت. همدیگر را در آغوش گرفتیم و گفتم نگران هیچی نباش و من حالم خوب است. او هم وقتی خیالش از بابت من راحت شد به شوخی جوابم را چنین داد که « من نگران تو نبودم ، نگران این بودم که مادرت مرا به خانه راه ندهد.»

 

حسن صدیقی دیگر جانباز جنگ تحمیلی در این شب خاطره گفت : من همیشه به این اعتقاد دارم که شهدا در زندگی ما خیلی نقش ایفا می کنند. من سالهای سال با این اعتقاد زندگی می کنم و همیشه نشانه هایی از این مسئله دیده ام. در این میان یک خاطره ای دارم که هنوز برایم جالب و باورنکردنی است.

 

این جانباز قطع پا ادامه داد: سال 72 و دهه سوم ماه صفر بود که آیت الله مظاهری از سوی آیت الله حائری برای سخنرانی به مراسمی دعوت شده بودند. تصمیم گرفتیم با اعضای خانواده در این مراسم شرکت کنیم و وقت برای رسیدن به این مراسم خیلی محدود بود. به همین دلیل با خودروی شخصی حرکت کردیم.

 

او افزود: نزدیک به گلزار شهدای اصفهان که رسیدیم ماشین خراب شد. نیمه شب بود و با خانواده بودم. خیلی نگران شدم. به سمت گلزار شهدا رو کردم و یک به یک آنان را صدا زدم. هنوز درب ماشین را باز نکرده بودم که یک نفر از راه رسید و گفت نگران هیچی نباشم و فقط ماشین را روشن کنم. از او پرسیدم که شما چه کسی هستید و جواب نداد.

 

صدیقی گفت : هرچه اصرار کردم ولی قبول نکرد تا خودش را معرفی کند، اما نهایتاً با پیگیری من قرار شد که او خودش را به من معرفی کند. از من دلیل اصرارم را پرسید و به او گفتم که وقتی ماشین خراب شد من از شهیدی کمک خواستم و شما از راه رسیدید. اسم شهید را که گفتم پاسخ داد من پسرعموی همان شهید هستم.

 

این جانباز قطع پا خاطره خود را با این جمله به پایان برد که «شهدا امام زادگان زمان هستند که متاسفانه برخی با سواستفاده کردن، برخی با غفلت و یک عده مثل ما با فراموش کاری قدردان آنان نیستیم.»

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.