طوفان شیمیایی

به سنگرفرماندهی برگشتم و وضعیت تیپ۲۱امام رضا علیه السلام را برای علی هاشمی و باقی فرماندهان گزارش دادم .هریک ازفرماندها ن نظری می دادند و روی آن بحث می کردند .ناگهان بین حرف های آن ها علی گفت: «برادر گرجی ، همین الان پی گیری کن که هرچه سند و مدارک در قرارگاه است جمع آوری شود و همه را بفرست عقب. در ضمن نیروهای اضافی قرارگاه را هم عقب بفرست.»

به گزارش تا شهدا؛ ساعت یازده صبح بود و هوا هرلحظه آلوده ترمی شد. از سنگر بیرون رفتم .اطراف قرارگاه تعدادی از رزمنده های شیمیایی شده، با چهره هایی سرخ و سیاه روی زمین افتاده بودند. از یکی شان پرسیدم: «اینجا چکار می کنید؟ چرا اینجا آمدید؟»

 

– منتظر آمبولانس هستیم. همه ی آمبولانس ها به عقب رفته اند.

 

– شما ازچه یگانی هستید؟

 

– ما نیروهای تیپ ۲۱امام رضای مشهد هستیم . در خط ما عراق از گلوله های شیمیایی سیانور استفاده کرده و بسیاری از نیروها در جا شهید شده اند.

 

شنیدن این حرف ها روحیه ام را ضعیف کرد. غربت و بی کسی از سر و روی جزیره می بارید .به داخل قرارگاه برگشتم و به مسئول ترابری گفتم : «ما دو آمبولانس داریم. یکی را همراه راننده بفرست تا مجروحان باقی مانده را ببرد عقب.»

 

– ما خودمان به آمبولانس احتیاج داریم.

 

– یکی برای ما بس است. سریع کار انتقال بچه ها را انجام بدهید. هرطوری بود مجروحان را روی هم درآمبولانس جای دادیم و به عقب فرستادیم. خیالم راحت شد. لااقل آن ها در این وضعیت از بین نمی روند.

 

به سنگرفرماندهی برگشتم و وضعیت تیپ۲۱امام رضا علیه السلام را برای علی هاشمی و باقی فرماندهان گزارش دادم .هریک ازفرماندها ن نظری می دادند و روی آن بحث می کردند .ناگهان بین حرف های آن ها علی گفت: «برادر گرجی ، همین الان پی گیری کن که هرچه سند و مدارک در قرارگاه است جمع آوری شود و همه را بفرست عقب. در ضمن نیروهای اضافی قرارگاه را هم عقب بفرست.»

 

کار اول را انجام دادم . اما انتخاب افراد برای عقب فرستادن مشکل بود. هیچ کس راضی نمی شد. می گفتند: «مگرمی شود ما عقب برویم و شما را در این طوفان شیمیایی عراق تنها بگذاریم.» بعضی هم عصبانی می شدند و می گفتند: «چرا می خواهی ما را از علی هاشمی جدا کنی؟»

 

هرچه قسم می خوردم این دستور فرماندهی است و حرف من  نیست کسی باور نمی کرد. عده ای از اول می دانستند آنجا آخر خط است. به سنگرعلی هاشمی می رفتند و با او خداحافظی کردند. صحنه وداع و خداحافظی خاصی بود. آن ها در آغوش علی می گریستند و می گفتند: «بگذار کنار شما باشیم.» و علی، در حالی که می خندید، به شانه های آن ها می زد و می گفت: «نه الان وظیفه شما عقب رفتن است و وظیفه من و گرجی و این چند نفر ماندن.»

 

صحنه ی حزن آلودی بو د. هیچ کس تحمل نداشت گریه نکند.علی همه را راضی کرد که عقب بروند.

 

موقعی که بچه ها را تا پای ماشین ها بدرقه کردم، یکی از آن ها به طرفم آمد و گفت: «برادرگرجی، ما با دستورحاج علی عقب می رویم. ولی جان تو و جان حاج علی !همه حواست به او باشد.» خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم.

 

راوی: سردار آزاده علی اصغر گرجی زاده

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.