تابستان طولانی
به گزارش تا شهدا؛ روز۱۳مه ۱۹۸۱/۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۰ شروعی بود برای طولانی ترین تابستان در تمامی عمرم. قرار شد طبق دستور سرتیپ «راجی تکریتی» به عنوان یک پزشک عازم هنگ سوم از تیپ بیستم شوم. من اولین پزشک وظیفه بودم که واحد صحرایی را به مقصد خطوط مقدم ترک می کرد؛ و اصولاً به خاطر وضعیت خاصی که در یگان داشتم پیش بینی چنین روزی دور از انتظار نبود.
پس از جمع آوری وسایل شخصی از دوستان و دشمنانم در یگان خداحافظی کردم.از رفتنم عده ای خوشحال و عده ای دیگر اندوهگین بودند . من با گردن فرازی تمام از گروه اول خداحافظی کردم و لبخند زنان از آنها جدا شدم تا از رفتنم بیش از این خوشحال نباشند.
به اتفاق ستوانیار «عباس» بهیار که در این سفر به عنوان راهنما مرا همراهی می کرد، سوار آمبولانس شدم. مسیر منتهی به خطوط مقدم بسیار ناهموار بود.او در طول مسیر به من ابراز لطف می کرد و یادآور می شد که تیپ بیستم یک تیپ قدیمی است که در سرنگونی رژیم سلطنتی، به رهبری «عبدالکریم قاسم» شرکت کرد. او می گفت : «هنگ سوم که اینک راهی آنجا هستی با هدایت سرهنگ «عبدالسلام عارف» ، «قصر الرحاب» را محاصره و پادشاه را به قتل رسانید.»
در بین راه ضمن این که به گرفتاری های خود در آینده فکر می کردم به صحبت های همراهم نیز گوش فرا می دادم .هم خوشحال بودم وهم ناراحت.خوشحال بودم ، زیرا از آن دار و دسته فاسد دور می شدم و از عناصر اطلاعاتی فاصله می گرفتم و ناراحت ،چون موقعیت خطرناک خطوط مقدم جبهه بسیار نگرانم می کرد.
حدود ساعت ۱۰بامداد به مواضع هنگ سوم نزدیک شدیم و چند دستگاه آمبولانس را در ضلع راست جاده که در جایگاه های مخصوص پارک شده بودند، مشاهده کردم.دریافتم که آنجا مواضع واحد سیار پزشکی هنگ می باشد. جاده خاکی را ترک کرده و به سمت واحد سیار پزشکی روانه شدیم.افراد واحد و در راس آنها ستوانیار بهیار«محمد سلیم»از ما استقبال کردند.
واحد سیار از سه سنگر تشکیل یافته بود.یکی از آنها کوچک و در عین حال محکم بود و در آن داروها را نگهداری می کردند. دومی که در مجاورت آن قرار داشت محل کار بهیاران بود؛ و بالاخره سنگر سوم که در۴۰متری سنگر دوم واقع شده بود، محل استراحت رانندگان آمبولانس به شمار می رفت.
پس از یک استراحت کوتاه و نوشیدن چای، به اتفاق ستوانیار «محمد» به قرارگاه هنگ رفته و ضمن ارائه نامه انتقالی، با برخی از افسران هنگ از جمله ستوان یکم«کنعان» معاون فرهنگ،ستوان «محمد جواد» معاون وی ، سروان «سلام» افسر اطلاعات و ستوان یکم «جواد» افسر توجیه سیاسی آشنا شدم . سپس به واحد سیار پزشکی بازگشتم و با افراد آن به ترتیب ستوانیار بهیار«عبدالخالق»،استوار بهیار« جاسم»،گروهبان دوم بهیار«خمیس»،معوان پزشکی «غازی» و رانندگان آمبولانس ها:«موافق»،«عبدالخمره»،«کریم»و«محمد»آشنا شدم.سنگر مخصوص داروها را به عنوان محل کار خود انتخاب کردم.
مواضع هنگ در دشت مسطحی قرار داشت که از جنوب تا شمال، یعنی به سمت مواضع نیروهای ایرانی امتداد یافته بود .در طرف راست هنگ ما، هنگ یکم و در طرف چپ آن هنگ دوم تیپ بیستم استقرار یافته بودند.یک جاده خاکی که از پشت قرارگاه هنگ و شمال قرارگاه واحد سیار پزشکی عبور می کرد،این هنگ ها را به یکدیگر مرتبط می ساخت.مواضع خط مقدم هنگ ما در پشت یک خاکریز بلند قرار گرفته و آب مقابل آن بین ما و نیروهای ایرانی مستقر در روستای «کوهه»-حد فاصل بین حمیدیه وسوسنگرد-فاصله انداخته بود.روستای«کوهه»در کنار جنگلی مملو از درختان سر به فلک کشیده و امتداد جنگل بزرگ جنوب اهواز قرار داشت.
هنگ سوم که همان هنگ مکانیزه است از۵۰دستگاه نفر بر زرهی ساخت روسیه از نوعPTR60تشکیل شده بود.وضعیت این بار،با وضعیت ماموریت های قبلی تفاوت داشت،چرا که اینجا خطوط مقدم جبهه بود و من به راحتی می توانستم تحرکات و نقل و انتقال های نیروهای ایرانی را مشاهده کنم.این بار به وسیله سلاح های مختلف و حتی سلاح های ساده به طرف ما تیر اندازی می شد، درحالی که قبلاً فقط توسط توپخانه هدف قرار می گرفتیم.
بخشی از خاطرات یک پزشک اسیر عراقی دکتر مجتبی الحسینی
ثبت دیدگاه