در قفس ولی آزاد

از کامیون پیاده شدیم و دوباره فریاد «روح ، روح» سربازا رفت رو هوا. از ورودی حیاط اردوگاه گذشتیم و وارد یک دالان بلند شدیم ، اما چه دالانی …

به گزارش تا شهدا؛ صدای قطار میومد ، چند وقتی بود که یه جا ایستاده بودیم !

 

از زیر چشم بندها چیزی معلوم نبود فقط می شد فهمید که روزه یا شب !

 

هوا کم کم داشت تاریک می شد، اومدن و از کامیون پیاده شدیم و چشم بندها مونو باز کردن ، واقعاً تو یه ایستگاه قطار بودیم . همه به صف شدیم و سرهنگ عراقی که عین دروازه بان جهنم بود اسممونو می خوند و با یه ضربه کابل می فرستادمون تو حیوان تورها (واگن هایی از قطار که باهاش حیوان جا به جا می کردن!) چند ساعتی بود که تو راه بودیم ، رسیدیم به یه شهر جدید و دوباره سوار کامیون کردنمون ! یدفعه ای از کامیون پیاده مون کردن ، چشم بندها هنوز بسته بود که صدای گلنگدن کشیدن اسلحه هاشونو شنیدیم، شهادتین و خوندیم و صدای تیر … بعد چند لحظه متوجه شدیم هیچ اتفاقی برامون نیوفتاده ، می خواستن بهمون ثابت کنن که ما اسیریم !

 

رسیدیم به اردوگاه … !

از کامیون پیاده شدیم و دوباره فریاد «روح ، روح» سربازا رفت رو هوا. از ورودی حیاط اردوگاه گذشتیم و وارد یک دالان بلند شدیم ، اما چه دالانی !!! یه ستون طولانی از سربازای عراقی که باتوم و چماق و شلاق و کابل به دست تو دالان منتظرمون بودن ! (این کار عراقی ها بعداً به تونل وحشت معروف شد) از تونل وحشت به هر زحمتی بود رد شدیم و وارد حیاط اردوگاه شدیم . هوا ابری بود و بعد چند دقیقه بارون شروع شد ! مسئول اردوگاه آمد و سخنرانی کرد و رفت اما از حرفاش معلوم بود که باید حالا حالا ها تو حیاط بمونیم … !

 

بارون هر لحظه شدید و شدیدتر می شد و دنیا تاریک تر … ما بسیجی بودیم و سرباز امام ، سرباز خمینی (ره) اهل تسلیم نیست … باید مقاومت می کردم زیر اون بارون شدید باید … !

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.