«واکسن ویژه» برای ایرانی های مسلمان!

ساعتی از شب گذشته، ابتدا تعدادی که ضعیف تر بودند، از فشار درد و داغی تب، به طور غریبی توی خودشان پیچیدند. کسانی که هنوز هوشیار بودند، آستین ها را بالا زده و به کمک شان رفتند...

به گزارش تا شهدا؛ آخرین نفر که از در سوله بیرون رفت، جلو آمدم تا پزشک یار سوزن را زیر پوستم فرو کند. استوار نعره ای کشید و مترجم تازه وارد، حرفش را تکرار کرد: «تو نمی خواد واکسن بزنی.»
 
با تعجب استوار را نگاه کردم. سربازی که به تازگی جای عباس آمده بود، خشن حرفش را دوباره تکرار کرد. شایع بود عباس راهی بیمارستان شده است. وقتی از خودشان علت را می پرسیدیم، با چشم جواب می دادند.
 
بعد برای تحکم بیش تر، چوب و باتوم را بالا می آوردند. البته روزهای آخر کمی فرق کرده بود و روی بدن ها نمی نشست. مترجم که دوباره حرف استوار را تکرار کرد، کمی خنده چاشنی صورتم کردم و پرسیدم:
-واسه چی من نباید واکسن بزنم؟
 
-به تو ربطی نداره. این واکسن، مخصوص مسلموناست.
 
باید حرف شان را گوش می کردم.شاید برای من برنامهءدیگری داشتند.از در سوله که بیرون آمدم،با دل شوره سراغ حاجی رفتم. از رضا خواست علت را جویا شود. مثل اینکه حرف های من و استوار را شنیده بود.
 
«استوار می گه واکسن فقط واسه مسلموناست.»
 
همه نگاهم کردند و خندیدند. هیچی نشده،پچ پچ افتاد عراقی ها واکسنی کشف کرده اند که مخصوص ایرانی های مسلمان است و اگر به کس دیگری تزریق شود،  مشکل ساز خواهد بود.گرچه این حرف بین دوستان به مسخره تکرار می شد،اما باعث نمی شد دل شورهءمن کم شود.
 
آفتاب که غروب کرد،دارو اثرش را کم کم نشان داد.می دانستیم اتفاقی خواهد افتاد.اما از نحوهءخیزش حادثه اطلاع نداشتیم.اردوگاه در سکوت کامل به سر می برد وکسی نبود بپرسیم بعد از تزریق واکسن،چه باید کرد.
 
ساعتی از شب گذشته،ابتدا تعدادی که ضعیف تر بودند،از فشار درد و داغی تب، به طور غریبی  توی خودشان پیچیدند.کسانی که هنوز هوشیار بودند، آستین ها را بالا زده و به کمک شان رفتند. اما آن ها هم کم کم رمق از دست دادند و کنار بقیه، روی زمین افتادند.
 
شب از نیمه گذشته بود که با صدای درهم و ناله های یکنواختی بیدار شدم. میان تاریکی سوله، دنبال کسی بودم تا همراه او، به کمک دوستان بروم، اما کسی رمق ایستادن نداشت و هنوز دستی را نگرفته، دیگری را صدا کنم، اما به یاد حرف استوار می افتادم که تکرار می کرد: «تب و لرز می کنید. نگران نباشید.»
 
به سختی توانستم حاجی را پیدا کنم. وضع بهتری نداشت تا بتواند راهنمایی کند. حتی نتوانست بنشیند. تنها بودم و راه حلی هم به نظرم نمی رسید. تمام آبی را که داخل سوله بود،روی صورت ها پاشیدم تا شاید رنج دوستان را کم کنم.اما یک نفره، تلاش هایم به نتیجه نمی رسید.
 
کم کم طاقتم طاق شد و به سوی در رفتم. مشت های گره کرده ام را روی در کوفتم و آب طلب کردم. نگهبان پشت در می خندید و با حرف هایی که نمی فهمیدم چه می گوید،آزارم می داد. این میان، تنها صدای ناله گونهءحاجی بود که تسلای درد و تنهایی را می شد.
 
تا طلوع آفتاب، وقت زیادی باقی مانده بود. همه از فرط درد، میان یکدیگر می لولیدند. جمع می شدند و باز می شدند. دستی را می خواستند تا بدن های کوفته شان را کش بدهد وآبی که حلقوم های خشک و آتش گرفته را تر کند.در آن شرایط سخت،کاری جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا ومسیح مصلوب از دستم بر نمی آمد.
 
شاید آن شب، یکی از شب هایی بودکه خدا را از همیشه به خود نزدیک تر می دیدم.
 
حس نزدیکی ام به خدا جوری بود که دنیا و تمام چیزهایی را که به آن ها دل بستگی داشتم،از یاد بردم.آن قدر از خودم جدا شده بودم که دیگر صدایی نمی شنیدم. وقتی به خود آمدم که خورشید نیمهءآسمان بود.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.