«روحانی کُرد» در اسارت کومله ها
به گزارش تا شهدا؛ غروب به دهی بسیار بزرگ و پر جمعیت با طبیعتی زیبا به نام قلعه رشه رسیدیم. همه ی ما را به مسجد بردند و مثل همیشه، چند پیش مرگه به نگهبانی مشغول شدند.
خادم مسجد که مردی میانسال با اندامی تنومند بود،جلو آمد و به همه ی ما خوش آمد گفت و سپس سماوری بزرگ را در پایین مسجد روشن کرد.او به همه ی ما چای با قند داد. بیش از شش ماه بود که چای با قند نخورده بودیم. در زندان مرکزی، شکر را که از عراق می آوردند، داخل آب می جوشاندند و بعد که خشک می شد، خرد می کردند و به جای قند به ما می دادند.
خادم مسجد که اسمش عمر مامه بود، ماموستا اسماعیل را می شناخت. پیش ماموستا رفت و دستش را بوسید و نسبت به او اظهار ارادت کرد. ماموستا اسماعیل یک روحانی کُرد بود که چند ماه در زندان مرکزی با ما به سر می برد.مردی بسیار با وقار و متدینی بود.
سپس پیش کاک قهرمان رفت و از او خواهش کرد که اجازه بدهد تا ماموستا اسماعیل را به خانه اش ببرد و فردا صبح یا هر موقعی که بخواهند،او را به پیش مرگان تحویل دهد.
کاک قهرمان قبول نکرد. مامه عمر از مسجد رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یک پسر جوان برگشت و یک راست پیش کاک قهرمان رفت و گفت: «کاک قهرمان!این پسرم شاهو است. اون رو پیش خودتون گروگان نگه دارید و اجازه بدید که امشب ماموستا اسماعیل را به خانه ببرم.»
کاک قهرمان باز هم قبول نکرد و به مامه عمر گفت: «دیگه حق نداری به زندانی ها نزدیک بشی.» در همان موقع کاک ناصر با استفاده از بلند گوی مسجد خطاب به مردم روستا گفت: «رحمت خدا بر شما باد! برای مهمانان، مقداری غذا به مسجد بیاورید.»
سپس رو کرد به ما و گفت: «ما شما را به عنوان مهمان به مردم معرفی می کنیم، ولی جمهوری اسلامی ایران ما رو جنایتکار می نامد.»
دیری نگذشت که مردم از پنجره ی مسجد، مقداری نان و ماست و غذاهای دیگر به مامه عمر دادند. چون چند نوع غذا بود، نمی دانستیم کدام را بخوریم.آن شب بعد از مدت ها سیر غذا خوردیم. کمی بعد، کاک ناصر به ما گفت: «پتوهاتون رو باز کنید و بخوابید؛ دیگه هم صحبت نکنید.» پتو ها را باز کردیم و از بس خسته بودیم، فوری خوابمان برد.
صبح زود، مانند شب گذشته، از مردم خواستند برای ما غذا بیاورند. بعد از صبحانه راه افتادیم. زندانی ها مقداری نان و پنیر و کره هم در لابه لای لباس ها و پتوهایشان برداشتند. این بار در زمین های صاف و هموار حرکت می کردیم که برف نداشت، ولی گل آلود بود و پاهای ما داخل گِل گیر می کرد و حرکت ما به کندی صورت می گرفت. هر چند دست ها و چشمان ما را نبسته بودند، ولی پیش مرگان خیلی سخت گیری می کردند و اجازه نمی دادند کسی از صف خارج شود یا با هم صحبت کنیم.
ثبت دیدگاه