«گزاره های تا ابد»
از زمین و هوا گلوله می بارید. روستا یک پارچه غرق تیر و آتش بود . داد زدم و گفتم: « کاری کنید محاصره نشیم!
تا شهدا؛ از زمین و هوا گلوله می بارید. روستا یک پارچه غرق تیر و آتش بود . داد زدم و گفتم: « کاری کنید محاصره نشیم! اما انگار در حال محاصره شدن بودیم. موقعیت طوری بود که ساختمان از یک طرف بیشتر تهدید می شد. از پشت سر . قسمت شمالی آن به جنگل ختم می شد و روبه رو کاملاً در دید و تیر بود وسمت پایین هم درگیری در آن جریان داشت. جاده ای که از وسط روستا می گذشت، در سمت بالا به ساختمان منتهی می شد.
فریاد زدم و گفتم: « مواظب جاده باشین! »
درگیری به شدت تمام ادامه داشت.
مدام به آن باغ کناری فکر می کردم. بهترین نقطه ای که اگربچه ها خودشان را به آنجا می رساندند دیگر چیزی تهدیدشان نمی کرد.
یکی داد زد و گفت:سید از این طرف آمدن!
به سرعت خودم را به بقیه رساندم. پشت دیوار دستشویی قرارگرفتم و نگاه کرد م. مردی قد بلند و پر هیبت که قیافة قلدر ما بانه اش آدم را می ترساند، در حالی که اورکت سبز رنگی به تن داشت و کلاه قرمز کجی به سر گذاشته بود و پنج نفر از پشت سرهمراهی اش می کردند، جلو می آمد.
از گوشه یکی از دیوارهای روبه رو یکی داشت به طرف اتاقی که بچه ها در آن موضع گرفته بودند، تیراندازی می کرد. هر از چند گاهی سرش را بیرون می آورد .دیدمش. دو تیر با تفنگ ژ 3 به طرفش شلیک کردم. بار سوم که ماشه را چکاندم، توی خشاب فشنگی نبود که شلیک شود. به سرعت خشاب را گوشه ای پرت کردم و از قطارم که چهار خشاب دیگر در آن بود، یکی را بیرون آوردم.
تفنگ را مسلح کردم و خواستم شلیک کنم که کماندوی قوی هیکل بعثی گفت: بلند شو و تکان نخور ! نترس!
با انگشت دست اشاره کرد که اسلحه را زمین بگذارم و جلو بروم. بین رفتن و نرفتن، بین زدن و نزدن مانده بودم. نمی دانستم چکار کنم. کاملاً در تیررس کماندوی بعثی بودم.
در یک لحظه، یک لحظه آنی و گذرا، همین که بعثی داشت به اسارتم مطمئن می شد، از فرصت استفاده کردم و به طرفش شلیک کردم. نه یک تیر که چند تیر سینه اش را شکافت. همین که کماندوی بعثی روی زمین ولو شد و کنار دیوار افتاد، سه نفر که از پشت دیوار می آمدند، نیم خیز شدند که جسدش را بلند کنند ، ضامن نارنجک را کشیدم و به طرف جسد پرت کردم.
نارنجک منفجر شد و سه نفر روی زمین افتادند . تا خواستم شلیک کنم هرسه خود را عقب کشیدند و پای دیوار پنهان شدند. معلوم بود که فقط زخمی شده اند. از پای دیوار بلند شدم و خود را به داخل ساختمان رساندم.
حالا تمام گلوله ها به طرف ساختمان شلیک می شد. هنوز از علی جاسمی و بقیه خبری نبود . خوب می دانستم که بعثی ها پشت همان ساختمانی موضع گرفته اند که علی جاسمی و بقیه ، شب در آن خوابیده بودند.
در عین ناباوری، در حالی که هیچ کس باورش نمی شد و فکر نمی کرد که این تصویر ، این صحنه ای که می بیند دروغ و وهم است ، اما واقعیت داشت، علی جاسمی وبقیه از ساختمان بیرون آمدند. انگار عراقی ها گمان می کردند که این ها از نیروهای خودشان هستند.هیچ تیری به سویشان شلیک نشد. اگر می خواستند یک رگبار کافی بود تا همه شان را نقش برزمین کنند ، اما تیری به سویشان شلیک نشد و شکی نبود که فکرمی کردند از نیروهای خودشان هستند.
گمان می کردند دارند جلو می روند تا ساختمان روبه رو را محاصره کنند ، اما همین که داخل ساختمان شدند ، درگیری دوباره با همان شدت آغاز شد . جنگ آنقدر سهمگین و دو طرف آن قدر به هم نزدیک بود ند که آر .پی. جی شلیک نکردند و انگار می خواستند همه را زنده دستگیر کنند.
گفتم : بچه ها تا دخلمان را در نیاوردن از ساختمان برید بیرون. یکی گفت: آخه چه جوری ؟!
گفتم :یکی دو نفر کنار من بمانه و بقیه بزنید بیرون ! ما جلوشان را می گیریم!
یکی گفت:چطوری تنهاتان بذاریم!
داد زدم: وقت این حرف ها نیست! برید بیرون !
همان شخص گفت: از کجا بریم ؟!
دوباره داد زدم: از در پشت که رو به باغ باز میشه ! برید طرف باغ ها، از راه دیگه هم می توانید برسید به باغ ! می توانید از آن وسایل بردارید!
بچه ها به طرف وسایل غلام شجاعی و گروهش یورش بردند .بار قاطرهای دو شب پیش انواع مهمات و تیربار و آر .پی .جی هفت بود. نگاهی به مهمات ها انداختم و با خود گفتم:ای داد بیداد، چرا تا حالا فکرش را نکرده بودیم!
بچه ها به سرعت از در پشتی بیرون رفتند و به طرف باریکه راهی که به باغ ها منتهی می شد دویدند. حالا من مانده بودم و یکی دیگر.
گفتم: ما هم باید بزنیم بیرون، علی!
علی گفت: سید الان که همسایه دیوار به دیوار عراقی ها هستیم چه حس و حالی داری؟!
گفتم: بابا بجنب تو هم دلت خوشه. علی گفت: جای عدنان خالی سید! مگه ؟!
گفتم:آره به خد ا! جای عدنان خالی ! حیف که فرستادم برگرده!
به اندازه کافی مهمات با خود داشتم. هفت خشاب در قطار ،چهار خشاب در جیب ها و یک کیسه دویست فشنگی هم شبیه طناب به گردن انداخته بودم. کیسه شبیه حلقه نوار بود ، اما درونش جیب های کوچکی تعبیه شده بود که پر از فشنگ بود. باز هم حرص برداشتن مهمات داشتم. یک تیربار و یک نوار فشنگ برداشتم و به علی گفتم: خانه خراب بزن به چاک! بریم تا لت و پار نشدیم!
از همان در پشتی ، این بار نه به طرف باغ ها که به سمت دیگری در حال دویدن بودیم. به باغ که رسیدیم چند نفر از بچه ها همان جا موضع گرفته بودند . آر .پی. جی با خود داشتند و هفت گلوله موشک آر.پی. جی که بسیار به کار می آمد. گفتم: کسی این گلوله ها را حرام نکنه ، ممکنه با تانک و نفربر بهمان حمله کنن.
علی گفت: همین جا باهاشان درگیر شیم! عباس گفت: بذار ببینیم چکار می کنن!
گفتم: تیربارو برام وصل کنین!
تیربار کاشته شد و ساختمانی که تا همین چند لحظه پیش سنگر بچه ها بود درست در مسیر تیر و دید آن قرار داشت، پشت تیربار قرار گرفتم. بعثی ها جلوی در پشتی ساختمان تجمع کرده بودند .انگشت روی ماشه قرار گرفت و تیربار غرید . نوار به سرعت خالی می شد. آن قدر تیر شلیک شد که تنها چند فشنگ بیشتر باقی نماند.
تیرها که شلیک شد، گفتم: بلند شین بچه ها! عباس گفت:کجا بریم ؟!
گفتم:تغییر موضع می دیدم! اینجا موضعمان را پیدا کردن. نیروها به طرف تپه ای رفتند که مشرف بر روستا بود . فاصله آنقدر زیاد شده بود که تیرهای کلاشینکف کارایی نداشت.
گفتم: آن برنو را بیارید.
علی برنو را داد به دستم. برنو را مسلح کردم و از همان جا دم در ساختمان را نشانه گرفتم. چند تیر شلیک شد. فاصله آن قدرزیاد بود که معلوم نبود گلوله ها به کسی اصابت کرده یا نه. علی با دوربین ساختمان و داخل روستا را می پایید. سر و کله تانک ها توی روستا پیدا شد . داشتند جلو می آمدند تا رسیدند به ساختمان.چند نفر از روی تانک پایین پریدند و سه تا از جنازه ها را با خود بردند. تانک ها کاملاً مشخص بودند . داشتند به طرف تپه های بالاتر از منطقة چالاب می رفتند. آفتاب غروب می کرد وروستا به ظاهر آرام بود.
گفتم:من میرم جلو ببینم چه خبره! علی گفت:نرو سید! عراقی ها هنوز توی روستا هستن! گفتم:میرم و از داخل باغ ها یه نگاهی می کنم! علی گفت:به خدا خطرناکه! نرو! از تپه پایین آمدم و از میان شیار به طرف باغ ها رفتم. نرسیده به میانه باغ ها، تیربار بعثی ها به صدا در آمد و شیار را به رگبار بست. علی بانگ و ناله سر داد: به خدا سید ماشاالله کشته شد.
کسی چیزی نمی دانست. کسی نمی توانست از تپه پایین بیاید و خود را به شیار برساند . چند لحظه بعد خمپاره شصت ها به صدا در آمدند .جایی دیگر را هدف گرفته بودند. یعنی من زنده بودم؟ ظاهراً همینطور بود . بعثی ها داشتند پایین باغ ها را با خمپاره شصت می زدند. گرد و غبار به هوا بلند می شد و هیچ چیز به چشم نمی آمد .تیراندازی قطع شد. بچه ها آن بالا ماتم گرفته بودند.
علی گفت: دیدی چطور مفت و آسان از دست رفت! عباس گفت: زبانتو گاز بگیر!
ساعتی گذشت . ساعتی که به اندازه هزار سال بود. ساعتی بیش بود یا کمتر ؟ کسی به درستی نمی دانست. دوباره تیراندازی شروع شد و بعثی ها دامنة ساختمان؛ یعنی همان جایی که در آن باریکه راهی بود و منتهی به باغ می شد ر ا زیر آتش شدید تیربار و خمپاره گرفتند. آن شیاری که پایین ساختمان بود زیر رگبار تیربار پوشیده از گرد و غبار شد.
علی گفت: دارن به کجا شلیک می کنن ؟!
عباس گفت: به سید! علی با تعجب گفت: یعنی هنوز زنده س!
عباس گفت: ان شاءالله که همین طوره! علی گفت: خب بریم کمکش! یکی از بچه ها گفت:آخه چه جوری ! تا از تپه پایین بریم همه مان را درو می کنن. علی گفت: پس چکار کنیم ؟! عباس گفت: باید منتظر بشیم، ببینیم چی میشه! علی گفت: چند تا از بچه ها از همین جا سرگرمشان کنن تا ما بریم ببینیم چه خبره! عباس قبول کرد و چند نفر از بچه ها از تپه پایین آمدند. خود را به همان شیاری رساندند که تیربار آن را زیر آتش گرفته بود. ازبالای تپه موضع تیربارچی مشخص بود و از همان جا عده ای دیگراز بچه ها با آن درگیر شدند . تیربارچی حالا از شیار غافل شده بود و داشت به طرف روبه رو تیراندازی می کرد. بچه ها خود را به شیار رساندند.
آن بالا بودم و داد زدم: بیاین کمک!
صیدمحمد شیرازی آمد به طرفم: تو زنده ای سید؟! - فعلاً که زنده م، بیا کمکم کن. - اینا چیه که با خودت آوردی؟!
- داری می بینی که.
- بند این نوارِ دور گردنمو ببر، داره خفم می کنه!
صیدمحمد با چاقو بند را برید . چند سرفه کردم و بعد پشت سر هم نفس کشیدم و پس دادم.
احمد گفت: می تونی بلند شی ؟! گفتم: آره، بریم.
با غفلت تیربارچی ، راه گریز راحت و آسان بود . با صیدمحمدشیرازی و بقیه، خود مان را به کوه رساندیم. بعد به طرف پشت تپه برگشتیم. جایی که امن بود و کاری از دست بعثی ها ساخته نبود . آنقدر خسته بودم و نفس نفس می زدم که دهانم خشک شده بود .صیدمحمد قمقمه اش را از کمر در آورد و داد بهم. چند جرعه آب نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم. کوله بار م پر بود از آنچه که توی ساختمان جا مانده بود.
قند، نان، چای و خرما ؛ هیچ چیزی جا نگذاشتم. مهمات هم به اندازه کافی برداشته بودم . همه می خندیدند.
این بار صیدمحمد شیرازی بود که گفت: جای عدنان خالی!
گفتم: حتم دارم اگه خبردار بشه میاد سراغمان! تانک های بعثی ها دوباره از روی تپه های مشرف بر چالاب پایین آمدند و یکراست داخل روستا شدند . حالا هر ساختمانی که جلویشان بود به توپ می بستند. سربازها پشت سر تانک ها قرارداشتند و داخل روستا و ساختمان ها را بازرسی می کردند.عده ای جنازه ها را از روی زمین بلند می کردند.
صیدمحمد می شمرد: یکی، دو تا ، سه ،... هفت، هشت، دوازده، سیزده ،... شانزده، هفده!
بعد با صدای بلند گفت:سید! عراقی ها هفده جسد را سوار تانک ها کردن!
دوربین را از دست صیدمحمد گرفتم و گفتم: ببینم! و نگاه کردم. داخل روستا چند تانک بود که عده ای بالای تانک ها نشسته بودند. تانک ها به هر ساختمانی که می رسیدند یک گلوله حواله اش می کردند. دوربین را زمین گذاشتم و برنو را از دست صیدمحمد گرفتم و شروع کرد م به تیراندازی.
صیدمحمد داشت با دوربین نگاه می کرد که چطور سربازانی که تا همین چند لحظه پیش روی تانکها نشسته بودند ، خودشان را به پایین پرت می کنند.
تانک ها از روستا بیرون می رفتند. صیدمحمد گفت:نگاه کنین چند نفر دارن از رودخانه می گذرن و به طرف ما میان!
نگاه ها به پایین دره و رودخانه دوخته شد . سه نفر داشتند ازرودخانه می گذشتند. از همان جا ؛ از همان نقطه ای که ایستاده بود یم، نفر جلویی را شناختیم. خودش بود ، عدنان! دوربین را از صید محمد گرفتم و بهشان نگاه کردم. قیافه عدنان با آن ریش بلند و موهای ژولیده و زبر کاملاً خودنمایی می کرد. بی اختیار لبخندی زدم و گفتم:حیف که دیر رسیدی عدنان!
به بچه ها گفتم عدنان و دو نفر دیگر از بچه ها دارن از رودخانه می گذرند. بلند شدم و با بقیه از روی تپه متصل به کوه پایین آمدیم. از تپه که پایین آمدیم عدنان را صدا زدم.
صد متری بیشتر با هم فاصله نداشتیم. عدنان به سرعت داشت از سربالایی بالا می آمد. عرق از سر و رویش شرشر پایین می ریخت . تا رسید به من بانگ برآورد و ناله سر داد .همه هاج و واج شده بودند.چی شده بود که عدنان می گرید؟ چه اتفاقی افتاده بود ؟ عدنان در حالی که مرا در آغوش گرفته بود ، های های می گریست.
گفتم:چی شده عدنان ؟ چه اتفاقی افتاده؟
عدنان همانطور که می گریست، گفت: شماها زند ه این؟ شماها سالمین؟!
گفتم: آره! به خدا همه زنده ان! همه سالم اند. عدنان هق زد و گفت: آخه چرا؟ چرا منو پس فرستادی؟ خوب می فهمیدم که چرا عدنان این قدر عصبانی و ناراحت است. عدنان از رو در رو شدن مجدد با بعثی ها بی نصیب مانده بود.
فریاد زدم و گفتم: « مواظب جاده باشین! »
درگیری به شدت تمام ادامه داشت.
مدام به آن باغ کناری فکر می کردم. بهترین نقطه ای که اگربچه ها خودشان را به آنجا می رساندند دیگر چیزی تهدیدشان نمی کرد.
یکی داد زد و گفت:سید از این طرف آمدن!
به سرعت خودم را به بقیه رساندم. پشت دیوار دستشویی قرارگرفتم و نگاه کرد م. مردی قد بلند و پر هیبت که قیافة قلدر ما بانه اش آدم را می ترساند، در حالی که اورکت سبز رنگی به تن داشت و کلاه قرمز کجی به سر گذاشته بود و پنج نفر از پشت سرهمراهی اش می کردند، جلو می آمد.
از گوشه یکی از دیوارهای روبه رو یکی داشت به طرف اتاقی که بچه ها در آن موضع گرفته بودند، تیراندازی می کرد. هر از چند گاهی سرش را بیرون می آورد .دیدمش. دو تیر با تفنگ ژ 3 به طرفش شلیک کردم. بار سوم که ماشه را چکاندم، توی خشاب فشنگی نبود که شلیک شود. به سرعت خشاب را گوشه ای پرت کردم و از قطارم که چهار خشاب دیگر در آن بود، یکی را بیرون آوردم.
تفنگ را مسلح کردم و خواستم شلیک کنم که کماندوی قوی هیکل بعثی گفت: بلند شو و تکان نخور ! نترس!
با انگشت دست اشاره کرد که اسلحه را زمین بگذارم و جلو بروم. بین رفتن و نرفتن، بین زدن و نزدن مانده بودم. نمی دانستم چکار کنم. کاملاً در تیررس کماندوی بعثی بودم.
در یک لحظه، یک لحظه آنی و گذرا، همین که بعثی داشت به اسارتم مطمئن می شد، از فرصت استفاده کردم و به طرفش شلیک کردم. نه یک تیر که چند تیر سینه اش را شکافت. همین که کماندوی بعثی روی زمین ولو شد و کنار دیوار افتاد، سه نفر که از پشت دیوار می آمدند، نیم خیز شدند که جسدش را بلند کنند ، ضامن نارنجک را کشیدم و به طرف جسد پرت کردم.
نارنجک منفجر شد و سه نفر روی زمین افتادند . تا خواستم شلیک کنم هرسه خود را عقب کشیدند و پای دیوار پنهان شدند. معلوم بود که فقط زخمی شده اند. از پای دیوار بلند شدم و خود را به داخل ساختمان رساندم.
حالا تمام گلوله ها به طرف ساختمان شلیک می شد. هنوز از علی جاسمی و بقیه خبری نبود . خوب می دانستم که بعثی ها پشت همان ساختمانی موضع گرفته اند که علی جاسمی و بقیه ، شب در آن خوابیده بودند.
در عین ناباوری، در حالی که هیچ کس باورش نمی شد و فکر نمی کرد که این تصویر ، این صحنه ای که می بیند دروغ و وهم است ، اما واقعیت داشت، علی جاسمی وبقیه از ساختمان بیرون آمدند. انگار عراقی ها گمان می کردند که این ها از نیروهای خودشان هستند.هیچ تیری به سویشان شلیک نشد. اگر می خواستند یک رگبار کافی بود تا همه شان را نقش برزمین کنند ، اما تیری به سویشان شلیک نشد و شکی نبود که فکرمی کردند از نیروهای خودشان هستند.
گمان می کردند دارند جلو می روند تا ساختمان روبه رو را محاصره کنند ، اما همین که داخل ساختمان شدند ، درگیری دوباره با همان شدت آغاز شد . جنگ آنقدر سهمگین و دو طرف آن قدر به هم نزدیک بود ند که آر .پی. جی شلیک نکردند و انگار می خواستند همه را زنده دستگیر کنند.
گفتم : بچه ها تا دخلمان را در نیاوردن از ساختمان برید بیرون. یکی گفت: آخه چه جوری ؟!
گفتم :یکی دو نفر کنار من بمانه و بقیه بزنید بیرون ! ما جلوشان را می گیریم!
یکی گفت:چطوری تنهاتان بذاریم!
داد زدم: وقت این حرف ها نیست! برید بیرون !
همان شخص گفت: از کجا بریم ؟!
دوباره داد زدم: از در پشت که رو به باغ باز میشه ! برید طرف باغ ها، از راه دیگه هم می توانید برسید به باغ ! می توانید از آن وسایل بردارید!
بچه ها به طرف وسایل غلام شجاعی و گروهش یورش بردند .بار قاطرهای دو شب پیش انواع مهمات و تیربار و آر .پی .جی هفت بود. نگاهی به مهمات ها انداختم و با خود گفتم:ای داد بیداد، چرا تا حالا فکرش را نکرده بودیم!
بچه ها به سرعت از در پشتی بیرون رفتند و به طرف باریکه راهی که به باغ ها منتهی می شد دویدند. حالا من مانده بودم و یکی دیگر.
گفتم: ما هم باید بزنیم بیرون، علی!
علی گفت: سید الان که همسایه دیوار به دیوار عراقی ها هستیم چه حس و حالی داری؟!
گفتم: بابا بجنب تو هم دلت خوشه. علی گفت: جای عدنان خالی سید! مگه ؟!
گفتم:آره به خد ا! جای عدنان خالی ! حیف که فرستادم برگرده!
به اندازه کافی مهمات با خود داشتم. هفت خشاب در قطار ،چهار خشاب در جیب ها و یک کیسه دویست فشنگی هم شبیه طناب به گردن انداخته بودم. کیسه شبیه حلقه نوار بود ، اما درونش جیب های کوچکی تعبیه شده بود که پر از فشنگ بود. باز هم حرص برداشتن مهمات داشتم. یک تیربار و یک نوار فشنگ برداشتم و به علی گفتم: خانه خراب بزن به چاک! بریم تا لت و پار نشدیم!
از همان در پشتی ، این بار نه به طرف باغ ها که به سمت دیگری در حال دویدن بودیم. به باغ که رسیدیم چند نفر از بچه ها همان جا موضع گرفته بودند . آر .پی. جی با خود داشتند و هفت گلوله موشک آر.پی. جی که بسیار به کار می آمد. گفتم: کسی این گلوله ها را حرام نکنه ، ممکنه با تانک و نفربر بهمان حمله کنن.
علی گفت: همین جا باهاشان درگیر شیم! عباس گفت: بذار ببینیم چکار می کنن!
گفتم: تیربارو برام وصل کنین!
تیربار کاشته شد و ساختمانی که تا همین چند لحظه پیش سنگر بچه ها بود درست در مسیر تیر و دید آن قرار داشت، پشت تیربار قرار گرفتم. بعثی ها جلوی در پشتی ساختمان تجمع کرده بودند .انگشت روی ماشه قرار گرفت و تیربار غرید . نوار به سرعت خالی می شد. آن قدر تیر شلیک شد که تنها چند فشنگ بیشتر باقی نماند.
تیرها که شلیک شد، گفتم: بلند شین بچه ها! عباس گفت:کجا بریم ؟!
گفتم:تغییر موضع می دیدم! اینجا موضعمان را پیدا کردن. نیروها به طرف تپه ای رفتند که مشرف بر روستا بود . فاصله آنقدر زیاد شده بود که تیرهای کلاشینکف کارایی نداشت.
گفتم: آن برنو را بیارید.
علی برنو را داد به دستم. برنو را مسلح کردم و از همان جا دم در ساختمان را نشانه گرفتم. چند تیر شلیک شد. فاصله آن قدرزیاد بود که معلوم نبود گلوله ها به کسی اصابت کرده یا نه. علی با دوربین ساختمان و داخل روستا را می پایید. سر و کله تانک ها توی روستا پیدا شد . داشتند جلو می آمدند تا رسیدند به ساختمان.چند نفر از روی تانک پایین پریدند و سه تا از جنازه ها را با خود بردند. تانک ها کاملاً مشخص بودند . داشتند به طرف تپه های بالاتر از منطقة چالاب می رفتند. آفتاب غروب می کرد وروستا به ظاهر آرام بود.
گفتم:من میرم جلو ببینم چه خبره! علی گفت:نرو سید! عراقی ها هنوز توی روستا هستن! گفتم:میرم و از داخل باغ ها یه نگاهی می کنم! علی گفت:به خدا خطرناکه! نرو! از تپه پایین آمدم و از میان شیار به طرف باغ ها رفتم. نرسیده به میانه باغ ها، تیربار بعثی ها به صدا در آمد و شیار را به رگبار بست. علی بانگ و ناله سر داد: به خدا سید ماشاالله کشته شد.
کسی چیزی نمی دانست. کسی نمی توانست از تپه پایین بیاید و خود را به شیار برساند . چند لحظه بعد خمپاره شصت ها به صدا در آمدند .جایی دیگر را هدف گرفته بودند. یعنی من زنده بودم؟ ظاهراً همینطور بود . بعثی ها داشتند پایین باغ ها را با خمپاره شصت می زدند. گرد و غبار به هوا بلند می شد و هیچ چیز به چشم نمی آمد .تیراندازی قطع شد. بچه ها آن بالا ماتم گرفته بودند.
علی گفت: دیدی چطور مفت و آسان از دست رفت! عباس گفت: زبانتو گاز بگیر!
ساعتی گذشت . ساعتی که به اندازه هزار سال بود. ساعتی بیش بود یا کمتر ؟ کسی به درستی نمی دانست. دوباره تیراندازی شروع شد و بعثی ها دامنة ساختمان؛ یعنی همان جایی که در آن باریکه راهی بود و منتهی به باغ می شد ر ا زیر آتش شدید تیربار و خمپاره گرفتند. آن شیاری که پایین ساختمان بود زیر رگبار تیربار پوشیده از گرد و غبار شد.
علی گفت: دارن به کجا شلیک می کنن ؟!
عباس گفت: به سید! علی با تعجب گفت: یعنی هنوز زنده س!
عباس گفت: ان شاءالله که همین طوره! علی گفت: خب بریم کمکش! یکی از بچه ها گفت:آخه چه جوری ! تا از تپه پایین بریم همه مان را درو می کنن. علی گفت: پس چکار کنیم ؟! عباس گفت: باید منتظر بشیم، ببینیم چی میشه! علی گفت: چند تا از بچه ها از همین جا سرگرمشان کنن تا ما بریم ببینیم چه خبره! عباس قبول کرد و چند نفر از بچه ها از تپه پایین آمدند. خود را به همان شیاری رساندند که تیربار آن را زیر آتش گرفته بود. ازبالای تپه موضع تیربارچی مشخص بود و از همان جا عده ای دیگراز بچه ها با آن درگیر شدند . تیربارچی حالا از شیار غافل شده بود و داشت به طرف روبه رو تیراندازی می کرد. بچه ها خود را به شیار رساندند.
آن بالا بودم و داد زدم: بیاین کمک!
صیدمحمد شیرازی آمد به طرفم: تو زنده ای سید؟! - فعلاً که زنده م، بیا کمکم کن. - اینا چیه که با خودت آوردی؟!
- داری می بینی که.
- بند این نوارِ دور گردنمو ببر، داره خفم می کنه!
صیدمحمد با چاقو بند را برید . چند سرفه کردم و بعد پشت سر هم نفس کشیدم و پس دادم.
احمد گفت: می تونی بلند شی ؟! گفتم: آره، بریم.
با غفلت تیربارچی ، راه گریز راحت و آسان بود . با صیدمحمدشیرازی و بقیه، خود مان را به کوه رساندیم. بعد به طرف پشت تپه برگشتیم. جایی که امن بود و کاری از دست بعثی ها ساخته نبود . آنقدر خسته بودم و نفس نفس می زدم که دهانم خشک شده بود .صیدمحمد قمقمه اش را از کمر در آورد و داد بهم. چند جرعه آب نوشیدم و نفس عمیقی کشیدم. کوله بار م پر بود از آنچه که توی ساختمان جا مانده بود.
قند، نان، چای و خرما ؛ هیچ چیزی جا نگذاشتم. مهمات هم به اندازه کافی برداشته بودم . همه می خندیدند.
این بار صیدمحمد شیرازی بود که گفت: جای عدنان خالی!
گفتم: حتم دارم اگه خبردار بشه میاد سراغمان! تانک های بعثی ها دوباره از روی تپه های مشرف بر چالاب پایین آمدند و یکراست داخل روستا شدند . حالا هر ساختمانی که جلویشان بود به توپ می بستند. سربازها پشت سر تانک ها قرارداشتند و داخل روستا و ساختمان ها را بازرسی می کردند.عده ای جنازه ها را از روی زمین بلند می کردند.
صیدمحمد می شمرد: یکی، دو تا ، سه ،... هفت، هشت، دوازده، سیزده ،... شانزده، هفده!
بعد با صدای بلند گفت:سید! عراقی ها هفده جسد را سوار تانک ها کردن!
دوربین را از دست صیدمحمد گرفتم و گفتم: ببینم! و نگاه کردم. داخل روستا چند تانک بود که عده ای بالای تانک ها نشسته بودند. تانک ها به هر ساختمانی که می رسیدند یک گلوله حواله اش می کردند. دوربین را زمین گذاشتم و برنو را از دست صیدمحمد گرفتم و شروع کرد م به تیراندازی.
صیدمحمد داشت با دوربین نگاه می کرد که چطور سربازانی که تا همین چند لحظه پیش روی تانکها نشسته بودند ، خودشان را به پایین پرت می کنند.
تانک ها از روستا بیرون می رفتند. صیدمحمد گفت:نگاه کنین چند نفر دارن از رودخانه می گذرن و به طرف ما میان!
نگاه ها به پایین دره و رودخانه دوخته شد . سه نفر داشتند ازرودخانه می گذشتند. از همان جا ؛ از همان نقطه ای که ایستاده بود یم، نفر جلویی را شناختیم. خودش بود ، عدنان! دوربین را از صید محمد گرفتم و بهشان نگاه کردم. قیافه عدنان با آن ریش بلند و موهای ژولیده و زبر کاملاً خودنمایی می کرد. بی اختیار لبخندی زدم و گفتم:حیف که دیر رسیدی عدنان!
به بچه ها گفتم عدنان و دو نفر دیگر از بچه ها دارن از رودخانه می گذرند. بلند شدم و با بقیه از روی تپه متصل به کوه پایین آمدیم. از تپه که پایین آمدیم عدنان را صدا زدم.
صد متری بیشتر با هم فاصله نداشتیم. عدنان به سرعت داشت از سربالایی بالا می آمد. عرق از سر و رویش شرشر پایین می ریخت . تا رسید به من بانگ برآورد و ناله سر داد .همه هاج و واج شده بودند.چی شده بود که عدنان می گرید؟ چه اتفاقی افتاده بود ؟ عدنان در حالی که مرا در آغوش گرفته بود ، های های می گریست.
گفتم:چی شده عدنان ؟ چه اتفاقی افتاده؟
عدنان همانطور که می گریست، گفت: شماها زند ه این؟ شماها سالمین؟!
گفتم: آره! به خدا همه زنده ان! همه سالم اند. عدنان هق زد و گفت: آخه چرا؟ چرا منو پس فرستادی؟ خوب می فهمیدم که چرا عدنان این قدر عصبانی و ناراحت است. عدنان از رو در رو شدن مجدد با بعثی ها بی نصیب مانده بود.
ثبت دیدگاه