شهادت «عليرضا» بچه‌محل‌هايمان را تكان داد

منطقه 18 و مشخصاً شهرك وليعصر(عج) تهران تا به حال چندين شهيد را در راه دفاع از حرم اهل بيت(ع) تقديم كرده است.
تا شهدا؛ جوانان شجاع و باغيرتي كه از دل اين منطقه جنوب شهري راهي سوريه شده‌اند تا اجازه هيچ‌گونه بي‌حرمتي به حرم اهل بيت(ع) ندهند. عليرضا مرادي يكي از جوانان دهه شصتي است كه 21 دي ماه در سوريه به شهادت رسيد. حالا در نبودن‌هاي عليرضا، با برادرش مصطفي مرادي همكلام شديم تا روايتگر تلخ و شيريني‌هاي زندگي يك شهيد باشد.
برادرتان از چه زماني به طور جدي به فكر اعزام به سوريه افتاد؟
هفت، هشت ماهي مي‌شد كه دنبال اعزام به سوريه بود. البته يك مدت خودش كارهاي اعزام بچه‌ها را انجام مي‌داد و آنها را ساماندهي مي‌كرد. عليرضا از بچگي در بسيج بود. بزرگ‌تر كه شد وارد بازار كار شد. يك شركت يوپي‌وي‌سي زد و مشغول بود. خودمان مانديم ناگهان چه اتفاقي افتاد كه تمام كارهايش را رها كرد و دنبال اعزام به سوريه شد.
شهيد متولد چه سالي بود؟
عليرضا متولد 1368 بود و عكس‌هايش در فضاي مجازي براي پنج، شش سال پيش است و عكس جديدي از او نداشتيم تا در اختيار رسانه‌ها قرار دهيم. بچه مظلومي بود و هر چه مي‌گفتيم مي‌خنديد. به عنوان برادر بزرگ‌ترش اگر از دستش ناراحت مي‌شدم و سرش داد مي‌زدم باز مي‌خنديد. اصلا اهل كينه‌گرفتن و ناراحت شدن نبود. هر چند شيطنت‌هاي خاص خودش را داشت.
چرا بعد از حضور در بسيج دنبال كارهاي نظامي نرفت و شغل آزاد داشت؟
عليرضا تا پاي استخدام در سپاه رفت و يك ماه آموزش هم گذراند ولي رفتن به سپاه را رها كرد. بعد از آن دنبال كار آزاد رفت. ولي فعاليتش در بسيج قطع كه نشد، بيشتر هم شد. بچه‌ها را به اردو مي‌برد و در كارهاي بسيج حضوري فعال داشت. عليرضا در پايگاه المهدي مسجد باب‌الحوائج در منطقه 18 فعاليت مي‌كرد.
بحث حضورش در سوريه كه پيش آمد چه نظراتي داشت و چه صحبت‌هايي درباره رفتنش مي‌كرد؟
مي‌گفت آنجا حريم و سنگر اسلام است و نبايد اجازه بدهيم كسي تعدي و تعرض كند. تقريبا هشت، 9 ماهي بود كه به فكر رفتن به سوريه بود و در كارهاي مربوط به اعزام شركت مي‌كرد. حتي اربعين به عليرضا گفتيم ما مي‌خواهيم برويم كربلا، تو هم اگر مي‌خواهي همراه ما بيا كه جواب داد اين كارمان واجب‌تر است و ان‌شاءالله سال بعد يا عيد با هم به كربلا مي‌رويم. خيلي اصرار كرديم تا اربعين در كربلا كنارمان باشد ولي تأكيد مي‌كرد كه كار بچه‌هاي مدافع حرم واجب‌تر است. آنها پاسپورتشان گير كرده و بايد هرچه زودتر كارهايشان را انجام داد.
فضاي خانواده‌تان چطور بود؟ پدر و مادرتان مخالفتي با حضور عليرضا در سوريه نداشتند؟
خانواده‌مان مذهبي هستند و عليرضا هم در همين فضا و حال و هوا بزرگ شد. عليرضا از 12 سالگي عضو بسيج بود و حضوري فعال در بسيج داشت. از لحاظ مذهبي عليرضا يك بچه هيئتي تمام عيار بود. ما هيئت هفتگي داريم كه او هم عضو هيئت بود. پدر و مادرم در ابتدا موافق نبودند موافق نبودند و بعداً راضي شدند و خودشان هم راهي‌اش كردند.
يعني والدين‌تان با اطلاع از تمام خطراتي كه ممكن بود پيش‌روي پسرشان قرار بگيرد باز هم اجازه رفتن دادند؟
البته دو ماه پيش گفت مي‌خواهم به سوريه بروم كه ما مخالفت كرديم. گفتيم تكليف كارت را روشن كن و نمي‌شود همين‌طور كارگاه و كارت را رها كني. گفت كه نه! براي رفتن نمي‌توان خيلي تعلل كرد و بايد هرچه زودتر بروم. تا اينكه پدرم به عليرضا گفت و او هم ديگر كوتاه آمد. پدرم گفت اول تكليف كارت را روشن كن بعداً هر وقت كه خواستي براي رفتن اقدام كني هيچ مشكلي وجود ندارد و مي‌تواني بروي. بعد از آنكه كارهايش را درست كرد اول برج 10 به پدرم گفت كه قصد رفتن دارد و مي‌خواهد به سوريه برود. در اين مدت هم پدرم حرفي در اين رابطه با عليرضا نزده بود. پيش خودش فكر مي‌كرد شايد فقط در زبان بگويد و رفتنش را هيچ‌وقت عملي نكند. هفته دوم دي ماه به مادرم گفته بود كه ساكش را جمع كند. مادر و پدرم هم تعجب كرده‌بودند. بعد روبوسي كرده بود كه مادرم گفت ساكت را جمع نمي‌كنم تا نتواني بروي. عليرضا هم گفت عيبي ندارد يك تكه لباس بدهيد تا بروم. وقتي ديدند جدي است و براي رفتن اصرار و عجله دارد پدر و مادرم ديگر مقاومت نكردند. حتي به من هم چيزي نگفته بود و وقتي آنجا رفت و به من زنگ زد تازه فهميدم به كجا رفته است. در همان تماس گفت كه سه‌شنبه مي‌آيم ولي ما روز سه‌شنبه خبر شهادتش را شنيديم. دوشنبه شهيد شده بود و سه‌شنبه پيكرش را آوردند.
واكنش پدر و مادرتان نسبت به شهادت پسرشان چه بود؟
پدرم اولش ناراحت شد و بلند گريه مي‌كرد ولي كمي كه آرام شد مي‌گفت الحمدلله. منظورش اين بود خدا را شكر كه عاقبت بخير شد.
خودتان فكر مي‌كرديد يك روز برادر كوچك‌ترتان شهيد شود؟
وقتي خبر شهادتش را شنيدم و پيكرش برگشت و دوستانش از روز شهادتش گفتند من جا خوردم. عليرضا در كار آزاد هم خيلي موفق بود و توانست خانه و ماشين بخرد. اصلا در قيد و بند پول نبود. شايد بعضي‌ها بگويند مدافعان حرم براي پول به سوريه مي‌روند ولي اصلاً چنين نيست. من وقتي چنين حرف‌هايي را مي‌شنوم مي‌خندم. خيلي از دوستاني كه از آنجا مي‌آيند مي‌گويند بعد از 45 روز كه مي‌خواهيم برگرديم در فرودگاه، 70 دلار كه به پول ايران نزديك 300 هزار تومان مي‌شود به ما مي‌دهند تا خريد كنيم. عليرضا دست و بالش خيلي باز بود و بستگان هم تعجب كرده بودند او كه نسبت به سنش درآمد خوبي داشت چرا اينها را ول كرد و رفت.
مثل اينكه همراه با ديگر بچه محل‌هايشان هم بوده‌اند؟
يكي از دوستان عليرضا دو ماه قبل از شهادتش در كوچه روبه‌رويي‌مان شهيد شد. سيدمصطفي موسوي 21 آبان به شهادت رسيد و برادر من 21 دي ماه شهيد شد. هر دو بچه يك مسجد بودند و با هم رفيق بودند. حتي كارهاي اعزام مصطفي را هم عليرضا انجام داد. مرتضي كريمي جزو يكي از بهترين رفيق‌هاي ما بود. روز رفتن كه براي خداحافظي آمده بود من به او گفتم كه برادرِ من هم مي‌خواهد بيايد كه در جواب گفت اگر بخواهد بيايد هيچ كاري نمي‌توانيد بكنيد. منظورش اين بود اگر اهل‌بيت نظر كنند آدم را مي‌برند. آنجا هم با هم بودند و با فاصله يك ربع از هم شهيد شده‌اند. مرتضي فرمانده گردان بود و برادرم جلوي او داد مي‌زند كه برگرد عقب كه او را مي‌زنند. عليرضا، او و يكي ديگر از بچه‌هاي مجروح را به عقب مي‌كشد و مي‌آيد سومين نفر را هم به عقب ببرد كه شانه‌اش را مي‌زنند. شهيد كريمي با حالتي گريان مي‌گفته كه بچه‌ها را پرپر كردند و به بچه‌ها مي‌گويد بلند شويد برويد عليرضا را عقب برگردانيد كه تا مي‌روند او را به عقب برگردانند مي‌بينند پهلويش تير خورده است. مرتضي كريمي هم تير خورده بود و 10 دقيقه‌اي حالش خراب بود. وقتي ماشين آمد كه بچه‌ها را پشت ماشين سوار كند موشك به آنها مي‌خورد. آنها هم شهيد مي‌شوند.

وقتي برادرتان خبر شهادت دوستش را شنيد چه واكنشي نشان داد؟
اتفاقاً پدر شهيد موسوي مي‌گفت زماني كه پسرم شهيد شد عليرضا خيلي كار انجام داد و بسيار فعال بود. يكي از دوستانش مي‌گفت عليرضا دم در خانه‌مان آمد و گفت اعزام دست ماست و بيا به سوريه برويم. عليرضا به دوستش مي‌گويد دري براي شهادت باز شده و بيا حضور پيدا كنيم. بچه‌هايي كه آن روز آنجا بودند مي‌گويند آن روز آتش خيلي سنگين بود و همه روي زمين خوابيده بودند و تعجب كردند كه عليرضا يك دفعه بلند شد و دو نفر را به عقب كشيد. وقتي صدايش مي‌كرديم كه نرود مي‌خنديد. حتي زماني هم كه تير خورد و به زمين افتاد باز لبخند به لب داشت. بچه‌ها مي‌گفتند ما با 15 سال سابقه نظامي‌گري و آموزش ديدن نمي‌دانيم او چطور در ميان آن همه آتش سرپا ايستاد و بچه‌ها را عقب كشيد.
به نظرتان چه چيزي بچه‌هاي پايگاه المهدي را آنقدر فعال كرده است؟
پايگاه المهدي از ابتدا همينگونه بوده‌ است و در همه مراسم‌ها شهرك وليعصر پيشرو هستند. اين پايگاه در منطقه 18 پايگاه فعالي است. بچه‌هاي قديمي زيادي دارد كه سال‌هاست هم را مي‌شناسند. مثلاً در پايگاه‌هاي ديگر چنين موردي كمتر ديده مي‌شود و هر چند سال يك بار نفرات عوض مي‌شوند. اما در اين پايگاه قديمي‌ها خيلي بيشتر هستند و بچه‌هايي كه از سال 65 در پايگاه فعاليت داشته‌اند همچنان در پايگاه حضور دارند. پايگاه جو خيلي خوبي دارد. داوطلب براي اعزام هم زياد دارد. مثلاً اگر 300 نيرو داشته باشد، 295 نفر خواهان اعزام هستند. حتي يك گردان هم براي خودشان درست كرده‌اند و قرار گذاشته‌اند 50 شب در مسجد جمع شوند. از همين رو براي نماز جماعت ديگر جا نيست.
شهيد اميدواري هم از بچه محل‌هاي شماست؟
شهيد اميدواري يك خيابان از ما بالاتر بود و آنجا با هم بودند. برادر من، شهيد اميدواري، كريمي و قربانخاني در سوريه با هم بودند. بعد از شهادت اين بچه‌ها يك عده كه اصلاً به چهره‌شان نمي‌خورد پاي كار آمده‌اند. كساني كه بچه هيئتي نبوده‌اند الان پاي ثابت هيئت‌ها شده‌اند. خيلي برايمان جالب است پس از شهادت اين بچه‌ها بسياري از اهالي محل كه عضو بسيج هم نيستند الان جزو گرداني كه مسجدمان درست كرده، آمده‌اند يا براي ثبت‌نام در سوريه آمده‌اند. مي‌گويند خون اين بچه‌ها محل را تكان داده است. شهيد اميدواري خوابي مي‌بيند كه بچه‌ها در صف ايستاده‌اند و خانمي نوراني مي‌آيد 13 نفر را از صف جدا مي‌كند و دقيقا همان‌ها شهيد مي‌شوند. از اين جمع حسين اميدواري اولين نفر شهيد مي‌شود و نفرات بعدي بعد از او به شهادت مي‌رسند. حسين اميدواري خيلي بچه مظلوم و بااخلاصي بود. معلوم بود اين بچه زميني نيست. اينهايي كه با هم دوست بودند همه با هم شهيد شدند.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.