فرزندان شهیدم به آنچه می‌دانستند عمل ‌می كردند

نگاهش كه می‌كنی یاد مادربزرگ‌های توی قصه‌ها می‌افتی. چارقد سفیدش را زیر گلو سنجاق كرده است و با نگاهی نافذ براندازت می‌كند...
به گزارش تا شهدا؛ نگاهش كه می‌كنی یاد مادربزرگ‌های توی قصه‌ها می‌افتی. چارقد سفیدش را زیر گلو سنجاق كرده است و با نگاهی نافذ براندازت می‌كند. درست نمی‌دانی چه چیز تا این حد او را آرام و مهربان كرده است؛ موهای سپیدی كه از زیر روسری بیرون زده‌اند یا انگشت‌های حنازده و یا شاید حرف‌هایی كه می‌زند و پیداست به درستیشان ایمان دارد. «گل بانو قاسمی» آنقدر دل آسوده است كه گویا در این ۷۵ سال عمری كه از خدا گرفته، آب از آب تكان نخورده است. انگار نه انگار یكه و تنها، روزهای سختی را از سرگذرانده كه شهادت 2 فرزندش، «قاسم» و «محمدرضا آدینه» فقط یك قلم از آنهاست. ترجیع‌بند حرف‌هایش یك چیز است: «در زندگی‌ات هر‌چه می‌خواهی از امام هشتم بگیر»؛ جمله‌ای كه هر‌چه می‌گذرد معنایش را بهتر متوجه می‌شویم.
او می‌گوید:«قبل انقلاب خانه ما در روستای قشلاق حوالی بهشت رضا بود. شوهرم كشاورزی می‌كرد. ۵ پسر و ۲ دختر داشتیم كه قاسم دومی و محمدرضا فرزند سوم بود. تمام دلخوشی‌ام شده بود خانواده‌ام. زندگی روستایی سختی‌های خودش را داشت؛ اما مرد خانه‌ام كه سرطان گرفت و خانه‌نشین شد دنیا روی دیگرش را نشانم داد.»
چای را تعارف می‌كند و ادامه می‌دهد: «پس از فوتش به یكباره پشتم خالی شد. نه شوهرم فامیلی داشت و نه خودم. همگی فوت شده بودند. من مانده بودم و ۷ بچه قد و نیم قد كه بزرگ‌ترینشان ۱۲ ساله بود. چند وقتی در روستا ماندیم زندگی سخت می‌گذشت. یادم هست درو كه می‌رفتم دست‌هایم با ساقه‌های گندم می‌برید. همه رنج‌ها را تحمل می‌كردم به این خاطر كه لقمه‌ای كه به بچه‌هایم می‌دهم حلال باشد.»
این‌ها را می‌گوید و اضافه می‌كند: «انقلاب كه شد خانه و زندگی را بار زدم و به مشهد آمدم. واقعیتش به امام رضا(ع) پناهنده شدم در غیر‌این صورت از پس زندگی برنمی آمدم. آقا هم برای ما از آقایی‌اش كم نگذاشت. به قول امروزی‌ها رابطه‌مان با هم خوب است.»
جمله آخر را می‌گوید و می‌خندد. غروری خوشایند در صدایش موج می‌زند. شاد است از اینكه تكیه گاهی محكم و قابل اعتماد پیدا كرده است. ادامه می‌دهد: «یك اتاق ۱۲ متری اجاره كردم با هزار تومان در چهنوی قدیم كه الان اسمش شده است خیابان شهید صدوقی. در یك كارخانه كمپوت كار پیدا كردم با روزی ۳ تومان مزد. از ۶ صبح از خانه می‌زدم بیرون و ۷ شب برمی‌گشتم. شاید خیلی‌ها اگر جای من بودند بچه‌هایشان را سركار می‌فرستادند. ولی بچه‌های من برایم نازدانه بودند. قاسم و محمد رضا تا وقتی كه از آب و گل در نیامدند نگذاشتم سركار بروند. بعد‌ها كه بزرگ‌تر شدند قاسم را در یك مغازه خرازی گذاشتم و محمدرضا هم در یك مغازه ژاكت‌بافی «بست بالا» شاگردی می‌كرد. روستای ما مدرسه نداشت. شهر كه آمدیم و كمی اوضاعمان بهتر شد سنشان زیاد شده بود برای همین رفتند نهضت سوادآموزی و تا راهنمایی ادامه دادند.»
عمل به دانسته‌هااز روحیات دو فرزند شهیدش كه می‌پرسم می‌گوید: «هر دو در عین تفاوت‌هایی كه با هم داشتند، شبیه هم بودند. هر‌دو خیلی آرام بودند. اینكه بخواهند بی‌احترامی به من بكنند یا بهانه‌گیری داشته باشند، اصلا این‌طور نبود. سرگرمی بچه‌های آن موقع تیله و این‌طور بازی‌ها بود. با این حال حواسم بود كه پی رفقای ناباب نروند. بازی كردن و در كوچه ماندن حساب خودش را داشت. دیر كه می‌كردند می‌رفتم دنبالشان و می‌آوردمشان خانه؛ به هر‌حال من باید هم برایشان پدری می‌كردم و هم مادری.»
حرف از عبادت و پایبندی فرزندان شهیدش به مسائل دینی كه می‌شود ابتدا از نمازشان تعریف می‌كند: «دیده بودند من به واجبات اهمیت می‌دهم؛ خود به خود مقید شده بودند. حتی بیشتر از خودم. اذان كه می‌شد باید می‌رفتند مسجد نماز می‌خواندند. بار‌ها امتحانشان كرده بودم كه ببینم رفتارشان با نامحرم چطور است و اینكه از سر جوانی دست از پا خطا می‌كنند یا نه، ولی حتی نگاهی نامربوط از آنها ندیدم. نه این بگویم بچه‌هایم خیلی عالم بودند و همه چیز دین را می‌دانستند ولی به‌‌ همان چیزهایی كه می‌دانستند عمل می‌كردند. از علاقه‌شان به امام خمینی(ره) هم هر‌چه بگویم كم گفتم و تا آخرش پای همین علاقه‌شان ایستادند.»
كتری و قوری را از روی بخاری بر می‌دارد و استكان را پر می‌كند. بعد هم در پیشدستی ملامین گل سرخی، میوه می‌گذارد و با مهربانی تعارف می‌كند. با‌‌ همان مهربانی و آرامش دوباره رشته كلام را به دست می‌گیرد و ماجرای شهادت محمدرضا را این‌طور بازگو می‌كند: «سال ۶۰ بود كه پسرم برای خدمت سربازی به ایلام رفت. اصلا گمان شهادتش را نمی‌بردم. در فضای این حرف‌ها نبودم. اول گفتند مجروح و به مشهد منتقل شده است. تك تك اتاق‌های بیمارستان امام رضا(ع) را گشتم خبری از او نبود. سرگشته و دل شكسته بودم برای همین به پناهگاه همیشگی‌ام یعنی حرم امام هشتم پناه آوردم. پشت پنجره فولادش ایستادم و گریه كردم و از آقا فرزندم را طلب كردم.‌‌ همان شب محمدرضا به خوابم آمد. از در خانه كه تو آمد، همه جا پر نور شد مثل اینكه نورافكن روشن كرده باشند. چند روزی بیشتر طول نكشید كه جنازه‌اش را آوردند. دوستانش می‌گفتند در سنگر قرآن می‌خوانده كه بمباران هوایی شروع می‌شود و به شهادت می‌رسد.»
اثری از لرزش و یا اندوه در صدای مادر نیست. نحوه شهادت دومین جگرگوشه‌اش را با شهامت هر‌چه تمام‌تر‌ این‌طور بیان می‌كند: «یك سال از شهادت محمدرضا گذشته بود. آخرین ماه رمضان عمر قاسم را خوب به یاد دارم. از روز اول ماه دعای عهد را شروع كرد. روز آخر چله‌اش طوری شادی می‌كرد كه انگار دنیا مال او شده است. می‌گفت سرباز امام زمان شدم. ۱۵ روز بعدش به خدمت سربازی رفت. روزها و ماه‌ها گذشت ولی از آمدنش خبری نشد.»
نیامدن فرزند آنقدر به درازا كشیده بود كه مادر می‌گوید حساب روز و سال نبودنش را از یاد برده است: «می‌دانستم كه خیلی دیر كرده ولی حسابش از دستم خارج شده بود. قاسم 3 فرزند كوچك داشت كه حالا تقریبا از خاطرات پدرشان چیزی به یاد ندارند. تا اینكه بالاخره سال ۷۷ لباس‌ها، قمقمه، پلاك و استخوان‌هایش را پیدا كردند. به راحتی او را شناختم. خودش بود.» صدای اذان از بلندگوی مسجد بلند شده است كه مادر آخرین جملاتش را می‌گوید: «بچه‌هایم ثمره عمر و جوانی‌ام بودند. با سختی و بی پدری بزرگشان كردم. دلتنگشان می‌شوم ولی هیچ وقت پیش چشم دیگران گریه نكردم و نمی‌كنم. گریه‌های من فقط یك جا دارد و آنجا حرم آقا امام رضا(ع) است. اصلا برای همین می‌گویم عكسم را نگیر. می‌ترسم ریا شود.»
چارقدش را مرتب می‌كند. این بار اوست كه سؤال می‌پرسد؛ سؤالی كه منطقش عشق است و پاسخش را جز با سكوت نمی‌توان داد: «می دانم كه خدا شهدا را انتخاب و گلچین می‌كند. اصلا شما بگو چرا باید از اینكه خدا بچه‌های مرا انتخاب كرده خوشحال نباشم؟‌»

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.