ارتباطات اجتماعی شهدا
نگاهی به زنبیل کرد و گفت: " خیلی سنگینه، خسته هم شدی مگه نه؟ منو ببخش که نمی تونم کمکت کنم! مش حسن حالش خوب نیست.
پیرمرد همسایه/ راوی مادر شهید حسین یغمائیان
تا شهدا؛ در حالی که پیرمرد همسایه روی دوشش بود به طرف من آمد. وقتی به من رسید گفت: " سلام، مادر خسته نباشی! " زنبیل را روی زمین گذاشتم و گفتم: " مادر! کجا؟ این وقت روز اینجا چکار می کنی؟ مگه نباید سر کار باشی؟ " گفت: " چیزی نیست. مش حسن رو می برم دکتر، امروز نوبت دکتر داره!" نگاهی به زنبیل کرد و گفت: " خیلی سنگینه، خسته هم شدی مگه نه؟ منو ببخش که نمی تونم کمکت کنم! مش حسن حالش خوب نیست.
صله ی رحم تلفنی/ راوی: خواهر شهید علی علومی
تا شهدا؛ هفته ای نبود که خانه ی دایی اش سر نزند و احوالی نپرسد. بد می دانست که آدم از احوال اقولم نزدیکش خبر نداشته باشد. یک روز که وارد اتاق شدم دیدم با تلفن حرف می زند. وقتی قطع کرد پرسیدم:" علی! کجا زنگ می زنی؟"
گفت: " خونه ی دایی، می خواستم احوالشون رو بپرسم. این هفته فرصت نداشتم که به اونها سر بزنم."
ثبت دیدگاه