وقتی می خواستم خبر سقوط خرمشهر را به امام(ره) بدهم!
خبر سقوط خرمشهر مثل پتکی سنگین بر سرمان فرود آمد و ناراحتی در چهره ها نمایان شد. از همه بدتراین که مرا برای رساندن این خبر به امام انتخاب کرده بودند و نمی دانستم چطور این کلمات ملال آور را ادا کنم.
تا شهدا؛ خبر سقوط خرمشهر مثل پتکی سنگین بر سرمان فرود آمد و ناراحتی در چهره ها نمایان شد. از همه بدتراین که مرا برای رساندن این خبر به امام انتخاب کرده بودند و نمی دانستم چطور این کلمات ملال آور را ادا کنم. وقتی وارد اتاق امام شدم، همه کسانی که آن جا بودند نگاهم کردند و پرسیدند: «چه خبر شده؟» با سختی جواب دادم: «هیچ!» امام که متوجه وضع آشفته من شده بودند سوال دیگری نکردند. نزدیک ایشان نشستم و به تلویزیون نگاه کردم. بعد از سه چهار دقیقه امام پرسیدند: «تازه چی؟» با ناراحتی جواب دادم: «خرمشهر را گرفتند» و منتظر بودم تا ناراحتی را در چهره امام ببینم؛ اما ایشان با لحنی عتاب آلود گفتند: «جنگ است، یک وقت ما می بریم، یک وقت آن ها.» همین جمله کوتاه مثل آب سردی بود که روی سرم ریخته باشند. چنان از ناراحتی بیرون آمدم که انگار اصلا جنگی وقاع نشده. راوی: محمود بروجردی
ثبت دیدگاه