دخترک و هزار پا
با قطع شدن صدای خواندنش، سربلند کردم بگویم چرا نمی خوانی؟ که لقمه در دهانم ماند. انگشتان رضایی با نامه که مقابل صورتش گرفته بود به طرز محسوسی می لرزید و چشمانش با حالت خاصی روی سطرهای نامه بالا و پایین می رفت. یک باره چشمانش را بست و با چسباندن نامه به صورتش شروع به گریه کرد.
تا شهدا؛ در عملیات کربلای چهار مسئول عملیات یک گروه پروازی هوانیروز در جنوب بودم. تیمی از هوانیروز در پایگاه نیروی هوایی امیدیه مستقر بود.
بالگردهای این تیم از همان پایگاه به صورت تیم های چند فروندی به جبهه پرواز می کردند و به دشمن ضربه می زدند . درگیری در جبهه ها به شدت داغ و عملیات و پرواز های هوانیروز هم بسیار سنگین بود. تیم ها پی در پی به جبهه پرواز می کردند و پس از انجام عملیات باز می گشتند . مسئول دفتر عملیات بودم و ضمن ارتباط با بالگرد ها ، وظیفه داشتم هر شب ساعت پرواز های انجام شده و مهمات مصرفی و دیگر موارد پروازی را به صورت گزارش نوبه ای تنظیم و به عملیات ستاد هوانیروز ارسال کنم. آخرین پرواز روز که انجام می شد. کار من تازه آغاز و تا نیمه های شب ادامه داشت.
در چهارمین روز ماموریت چنان با کثرت پرواز و کار مواجه شدم که حتی فرصت شام خوردن را هم پیدا نکردم . نیمه های شب در حال بیرون کشیدن ساعات پرواز از کتاب های پرواز بالگردها بودم که احساس گرسنگی کردم. سربازی به نام اکبر رضایی در اتاق عملیات داشتیم که بسیار مؤدب و کاری بود. پا به پای من تا نزدیک صبح کار می کرد و هر دستوری می دادم بلافاصله انجام می داد. آن شب نیز با نگاه به ساعت از رضایی درباره شام پرسیدم که گفت: «جناب سروان،چند بار سؤال کردم ، گفتید نمی خورم . من هم دادم به یکی از بچه ها که بی شام مانده بود. تن ماهی هست. اگر می خواهی برایت گرم کنم.» خوشحال گفتم زودباش که از گرسنگی مُردم! طولی نکشید که بشقابی با نان مقابلم گذاشت و گفت زود بخورید تا سرد نشده. اولین لقمه را که به دهان گذاشتم ، چشمم دنبال پیاز یا چیزی بود که همراه آن بخورم. به اکبر گفتم اکبر جان پیاز میاز نداریم؟ با لبخند گفت:هیچی نداریم جناب سروان، هر چه پیاز و ترشی داتشیم بچه ها خوردند. با نگاه به انباری کوچکی که گوشه اتاق داشتیم ، گفتم یک نگاهی بکن ببین بین هدایای مردمی چیزی پیدا می شود؟ اکبر با زیر و رو کردن هدایای انبار یک مرتبه با خوشحالی گفت صبر کن نخور که پیدا کردم . یک شیشه ترشی و یک شیشه آبلیمو ، کدام را بیاورم؟ ذوق زده گفتم: «ترشی بیار که دستت درد نکند.» شیشه آبلیمو را که داخل پلاستیکی بود کنار بقیه هدایا گذاشت و با شیشه ترشی به سویم آمد. به یک قدمی ام نرسیده بود که یکباره با فریادی هزارپایی که دوازده سانتی متر طول داشت و شروع به له کردن آن کرد. با دیدن آن هزارپا و ضربه های پی در پی رضایی به سر و بدنش که هنوز تکان می خورد، برق از چشمم پرید و متعجب پرسیدم: این هزارپا کجا بود؟ رضایی که هنوز مشغول گرفتن بقیه جان هزارپا بود، عصبی گفت: «به شیشه چسبیده بود، روی دستم داشت راه می رفت.» و با جارو کردن هزارپای مُرده و خرده شیشه ها و ترشی های پخش و پلا شده. با خنده گفت: «جناب سروان،امشب قسمت نیست چیزی با غذات بخوری، همین جوری بخور.» گرم صحبت درباره هزارپا بودیم که یک مرتبه از جا برخاست و باخنده گفت:« حالا پیاز و ترشی نشد، الان برایت شربت آبلیمودرست می کنم.» و بلافاصله پارچ آب را از روی میز داشت و به سوی کیسه پلاستیکی که شیشه آبلیمو داخل آن بود رفت. قبل از اینکه آن را از زمین بردارد با خنده گفتم:« خوب نگاهش کن جانور مانوری نداشته باشه.» خندید و پس از برداشتن آبلیمو و شکر و قاشق، کنارم نشست و با نگاه به پلاستیک شیشه آبلیمو، با تبسم گفت انگار نامه هم برایمان گذاشته اند. بگذار بخوانیم چه نوشته؟ اکثر هدایای مردمی که به جبهه می فرستادند، همراه نامه بود. نامه هایی برای رزمندگان که سرشار از امید و روحیه بود. می خواندیم و در عالم بخصوصی فرو می رفتیم که قابل وصف نبود . گرم خوردن اما گوش برای شنیدن متن نامه تیز کرده بودم که رضایی شروع به خواندن کرد : « داداشی عزیز و خوبم ... با قطع شدن صدای خواندنش، سربلند کردم بگویم چرا نمی خوانی؟ که لقمه در دهانم ماند. انگشتان رضایی با نامه که مقابل صورتش گرفته بود به طرز محسوسی می لرزید و چشمانش با حالت خاصی روی سطرهای نامه بالا و پایین می رفت. یک باره چشمانش را بست و با چسباندن نامه به صورتش شروع به گریه کرد. دست روی شانه اش گذاشتم و نگران گفتم:«اکبر چی شد؟ چرا قطع کردی؟ بخوان ببینم چی نوشته؟» نامه را با همان گریه و بغض به وسیم دراز کرد و گفت: «جناب سروان،من نمی توانم ، بگیر خودت بخوان...» نامه را تند از دستش گرفتم و شروع به خواندن کردم. به آخر نامه که رسیدم ، تبسمی گوشه لبم نشست و با همه وجود به رضایی نگاه کردم. سر روی زانو گذاشته بود و با حالت غمناکی به زمین خیره شده بود. حاشیه های نامه که معلوم بود برگی از دفتر مشق کنده شده است ، با مداد رنگی گل و بته نقاشی کرده بودند و داخل آن نوشته بود: «داداشی عزیز و خوبم سلام آقا و مامان مان و معصومه و من حال مان خوب خوب است. فقط نگران تو هستیم . مامان همیشه گریه می کند و می گوید اکبر خیلی وقت است که نامه نداده است. این آبلیمو بسته سوم است که برایت می فرستیم. یک بار نان خشک و شیرمال فرستادیم و یک بار هم خرما و قند و چای و خاکشیر. نمی دانیم به دستت رسیده یا نه . مامان و آقام می گویند یا نامه بنویس یا خودت مرخصی بیا. معصومه و من هم دلمان برایت خیلی تنگ شده است. من سر نماز برای همه شما دعا میکنم . زود زود زود بیا . منتظرت هستیم. خداحافظ. خواهرت صدیقه شوش – روستای بختیار آباد –برسد به دست مشهدی غلامعلی رضایی.» وقتی رضایی نگاه بهت زده ام را دید، با همان بغض گفت: « صدیقه خواهرم کلاس دوم دبستان است. هفت ماه است که مرخصی نرفته ام.» فردای آن شب ، جریان نامه و سرباز رضایی را سروان حسین انصاری در میان گذاشتم. او هم مثل من تحت تاثیر قرار گرفت و گفت فعلا حرفی به او نزن و ماموریت مان که تمام شد، موقع بازگشت ، او را در روستایش پیاده می کنیم. همین کار را کردیم.
بالگردهای این تیم از همان پایگاه به صورت تیم های چند فروندی به جبهه پرواز می کردند و به دشمن ضربه می زدند . درگیری در جبهه ها به شدت داغ و عملیات و پرواز های هوانیروز هم بسیار سنگین بود. تیم ها پی در پی به جبهه پرواز می کردند و پس از انجام عملیات باز می گشتند . مسئول دفتر عملیات بودم و ضمن ارتباط با بالگرد ها ، وظیفه داشتم هر شب ساعت پرواز های انجام شده و مهمات مصرفی و دیگر موارد پروازی را به صورت گزارش نوبه ای تنظیم و به عملیات ستاد هوانیروز ارسال کنم. آخرین پرواز روز که انجام می شد. کار من تازه آغاز و تا نیمه های شب ادامه داشت.
در چهارمین روز ماموریت چنان با کثرت پرواز و کار مواجه شدم که حتی فرصت شام خوردن را هم پیدا نکردم . نیمه های شب در حال بیرون کشیدن ساعات پرواز از کتاب های پرواز بالگردها بودم که احساس گرسنگی کردم. سربازی به نام اکبر رضایی در اتاق عملیات داشتیم که بسیار مؤدب و کاری بود. پا به پای من تا نزدیک صبح کار می کرد و هر دستوری می دادم بلافاصله انجام می داد. آن شب نیز با نگاه به ساعت از رضایی درباره شام پرسیدم که گفت: «جناب سروان،چند بار سؤال کردم ، گفتید نمی خورم . من هم دادم به یکی از بچه ها که بی شام مانده بود. تن ماهی هست. اگر می خواهی برایت گرم کنم.» خوشحال گفتم زودباش که از گرسنگی مُردم! طولی نکشید که بشقابی با نان مقابلم گذاشت و گفت زود بخورید تا سرد نشده. اولین لقمه را که به دهان گذاشتم ، چشمم دنبال پیاز یا چیزی بود که همراه آن بخورم. به اکبر گفتم اکبر جان پیاز میاز نداریم؟ با لبخند گفت:هیچی نداریم جناب سروان، هر چه پیاز و ترشی داتشیم بچه ها خوردند. با نگاه به انباری کوچکی که گوشه اتاق داشتیم ، گفتم یک نگاهی بکن ببین بین هدایای مردمی چیزی پیدا می شود؟ اکبر با زیر و رو کردن هدایای انبار یک مرتبه با خوشحالی گفت صبر کن نخور که پیدا کردم . یک شیشه ترشی و یک شیشه آبلیمو ، کدام را بیاورم؟ ذوق زده گفتم: «ترشی بیار که دستت درد نکند.» شیشه آبلیمو را که داخل پلاستیکی بود کنار بقیه هدایا گذاشت و با شیشه ترشی به سویم آمد. به یک قدمی ام نرسیده بود که یکباره با فریادی هزارپایی که دوازده سانتی متر طول داشت و شروع به له کردن آن کرد. با دیدن آن هزارپا و ضربه های پی در پی رضایی به سر و بدنش که هنوز تکان می خورد، برق از چشمم پرید و متعجب پرسیدم: این هزارپا کجا بود؟ رضایی که هنوز مشغول گرفتن بقیه جان هزارپا بود، عصبی گفت: «به شیشه چسبیده بود، روی دستم داشت راه می رفت.» و با جارو کردن هزارپای مُرده و خرده شیشه ها و ترشی های پخش و پلا شده. با خنده گفت: «جناب سروان،امشب قسمت نیست چیزی با غذات بخوری، همین جوری بخور.» گرم صحبت درباره هزارپا بودیم که یک مرتبه از جا برخاست و باخنده گفت:« حالا پیاز و ترشی نشد، الان برایت شربت آبلیمودرست می کنم.» و بلافاصله پارچ آب را از روی میز داشت و به سوی کیسه پلاستیکی که شیشه آبلیمو داخل آن بود رفت. قبل از اینکه آن را از زمین بردارد با خنده گفتم:« خوب نگاهش کن جانور مانوری نداشته باشه.» خندید و پس از برداشتن آبلیمو و شکر و قاشق، کنارم نشست و با نگاه به پلاستیک شیشه آبلیمو، با تبسم گفت انگار نامه هم برایمان گذاشته اند. بگذار بخوانیم چه نوشته؟ اکثر هدایای مردمی که به جبهه می فرستادند، همراه نامه بود. نامه هایی برای رزمندگان که سرشار از امید و روحیه بود. می خواندیم و در عالم بخصوصی فرو می رفتیم که قابل وصف نبود . گرم خوردن اما گوش برای شنیدن متن نامه تیز کرده بودم که رضایی شروع به خواندن کرد : « داداشی عزیز و خوبم ... با قطع شدن صدای خواندنش، سربلند کردم بگویم چرا نمی خوانی؟ که لقمه در دهانم ماند. انگشتان رضایی با نامه که مقابل صورتش گرفته بود به طرز محسوسی می لرزید و چشمانش با حالت خاصی روی سطرهای نامه بالا و پایین می رفت. یک باره چشمانش را بست و با چسباندن نامه به صورتش شروع به گریه کرد. دست روی شانه اش گذاشتم و نگران گفتم:«اکبر چی شد؟ چرا قطع کردی؟ بخوان ببینم چی نوشته؟» نامه را با همان گریه و بغض به وسیم دراز کرد و گفت: «جناب سروان،من نمی توانم ، بگیر خودت بخوان...» نامه را تند از دستش گرفتم و شروع به خواندن کردم. به آخر نامه که رسیدم ، تبسمی گوشه لبم نشست و با همه وجود به رضایی نگاه کردم. سر روی زانو گذاشته بود و با حالت غمناکی به زمین خیره شده بود. حاشیه های نامه که معلوم بود برگی از دفتر مشق کنده شده است ، با مداد رنگی گل و بته نقاشی کرده بودند و داخل آن نوشته بود: «داداشی عزیز و خوبم سلام آقا و مامان مان و معصومه و من حال مان خوب خوب است. فقط نگران تو هستیم . مامان همیشه گریه می کند و می گوید اکبر خیلی وقت است که نامه نداده است. این آبلیمو بسته سوم است که برایت می فرستیم. یک بار نان خشک و شیرمال فرستادیم و یک بار هم خرما و قند و چای و خاکشیر. نمی دانیم به دستت رسیده یا نه . مامان و آقام می گویند یا نامه بنویس یا خودت مرخصی بیا. معصومه و من هم دلمان برایت خیلی تنگ شده است. من سر نماز برای همه شما دعا میکنم . زود زود زود بیا . منتظرت هستیم. خداحافظ. خواهرت صدیقه شوش – روستای بختیار آباد –برسد به دست مشهدی غلامعلی رضایی.» وقتی رضایی نگاه بهت زده ام را دید، با همان بغض گفت: « صدیقه خواهرم کلاس دوم دبستان است. هفت ماه است که مرخصی نرفته ام.» فردای آن شب ، جریان نامه و سرباز رضایی را سروان حسین انصاری در میان گذاشتم. او هم مثل من تحت تاثیر قرار گرفت و گفت فعلا حرفی به او نزن و ماموریت مان که تمام شد، موقع بازگشت ، او را در روستایش پیاده می کنیم. همین کار را کردیم.
ثبت دیدگاه