زیر تیر مستقیم دشمن در کوشک
تعداد زیادی شهید آن جلو بود که آن ها را به عقب بردند. بچه های جهاد سازندگی یزد آمدند و با لودرهای خود خاکریز خط مقدم ما را خراب و ویران شده را بازسازی کردند. اغلب راننده های لودر، جوان بودند. عراقی ها با تیر مستقیم لودرها را هدف قرار می دادند، اما بچه ها با شجاعت و نترسی خاصی کار می کردند…
تا شهدا؛ روزی به ما خبر دادند که چند نفری را برای شناسایی می خواهند. من داوطلب شدم. سروان صادقی به شدت مخالفت کرد و گفت:
– من قبول نمی کنم. این آدم چند ساله توی جنگه. چیزی هم به پایان سربازی اش نمانده. او را نمی گذارم برود.
تجهیز شده بودم اما اسلحه را از من گرفت و گفت:
– اگر بروی و بلایی سرت بیاید، تا آخر عمر عذاب وجدان خواهم داشت. تو به اندازه کافی، دین خودت را در جبهه ها ادا کرده ای. بسه.
گفتم:
– جناب سروان بگذار بروم.
– نه. تو، نه!
هر اندازه اصرار کردم بی فایده بود و راضی نشد در گروه شناسایی شرکت کنم.
فردای آن روز فرمان اعزام به خط صادر شد و به خط مقدم رفتیم. عراقی ها تا نقطه صفر مرزی عقب نشسته بودند و کوشک و طلائیه را رها کرده بودند. هدف اصلی آن ها جزایر مجنون بود که تصرف کردند. رفتیم و در جای اولی که عقب نشینی کرده بودیم، مستقر شدیم.
قبل از ما پیکر شهدا و اجساد عراقی ها را برده بودند. حدود دو هفته در طلائیه بودیم. بعد از این مدت امریه آمد که گردان ۲۸۳ به دلیل خسارت کم تری که دیده، باید برود و منطقه کوشک را تحویل بگیرد. آماده شدیم و از سه راهی جفیر به طرف کوشک حرکت کردیم. عراقی ها خط مقدم ما را کاملاً منهدم کرده بودند اما دژ را چون بزرگ و مستحکم بود نتوانسته بودند ویران کنند و فقط خساراتی به آن وارد شده بود.
تعداد زیادی شهید آن جلو بود که آن ها را به عقب بردند. بچه های جهاد سازندگی یزد آمدند و با لودرهای خود خاکریز خط مقدم ما را خراب و ویران شده را بازسازی کردند. اغلب راننده های لودر، جوان بودند. عراقی ها با تیر مستقیم لودرها را هدف قرار می دادند، اما بچه ها با شجاعت و نترسی خاصی کار می کردند. از یکی از آن ها پرسیدم:
– نمی ترسی تیر بخوری؟
همین طور که کار می کرد، گفت:
– تا تیر نخورده ام، کار می کنم!
زیر تیر مستقیم دشمن خاکریز درست شد و ما رفتیم و آن را تحویل گرفتیم و پشتش مستقر شدیم.
– من قبول نمی کنم. این آدم چند ساله توی جنگه. چیزی هم به پایان سربازی اش نمانده. او را نمی گذارم برود.
تجهیز شده بودم اما اسلحه را از من گرفت و گفت:
– اگر بروی و بلایی سرت بیاید، تا آخر عمر عذاب وجدان خواهم داشت. تو به اندازه کافی، دین خودت را در جبهه ها ادا کرده ای. بسه.
گفتم:
– جناب سروان بگذار بروم.
– نه. تو، نه!
هر اندازه اصرار کردم بی فایده بود و راضی نشد در گروه شناسایی شرکت کنم.
فردای آن روز فرمان اعزام به خط صادر شد و به خط مقدم رفتیم. عراقی ها تا نقطه صفر مرزی عقب نشسته بودند و کوشک و طلائیه را رها کرده بودند. هدف اصلی آن ها جزایر مجنون بود که تصرف کردند. رفتیم و در جای اولی که عقب نشینی کرده بودیم، مستقر شدیم.
قبل از ما پیکر شهدا و اجساد عراقی ها را برده بودند. حدود دو هفته در طلائیه بودیم. بعد از این مدت امریه آمد که گردان ۲۸۳ به دلیل خسارت کم تری که دیده، باید برود و منطقه کوشک را تحویل بگیرد. آماده شدیم و از سه راهی جفیر به طرف کوشک حرکت کردیم. عراقی ها خط مقدم ما را کاملاً منهدم کرده بودند اما دژ را چون بزرگ و مستحکم بود نتوانسته بودند ویران کنند و فقط خساراتی به آن وارد شده بود.
تعداد زیادی شهید آن جلو بود که آن ها را به عقب بردند. بچه های جهاد سازندگی یزد آمدند و با لودرهای خود خاکریز خط مقدم ما را خراب و ویران شده را بازسازی کردند. اغلب راننده های لودر، جوان بودند. عراقی ها با تیر مستقیم لودرها را هدف قرار می دادند، اما بچه ها با شجاعت و نترسی خاصی کار می کردند. از یکی از آن ها پرسیدم:
– نمی ترسی تیر بخوری؟
همین طور که کار می کرد، گفت:
– تا تیر نخورده ام، کار می کنم!
زیر تیر مستقیم دشمن خاکریز درست شد و ما رفتیم و آن را تحویل گرفتیم و پشتش مستقر شدیم.
ثبت دیدگاه