بازجویی روی کاشی های قرمز استخبارات

هوا تاریک شده بود. سرما خواب را از چشم مان پرانده بود. یک نفر مدام در سلولش را می زد و به عربی چیزهایی می گفت. نگهبان دریچه را باز می کرد و سرش غرغر می کرد.او از نگهبان ساعت را می پرسید و نگهبان جوابش نمی داد. زندانی عرب بود و جرمش احتمالاً سیاسی. چند بار ضربه زدن به در را تکرار کرد و هربار نگهبان با پرخاش وناسزا پنجره روی در او را باز و بسته می کرد. تا این که صدای اذان رسا و دلنشینی (که به انسان آرامش می داد)در راهروی زندان شنیده شد. دیگر صدای ضربه زدن به در قطع شده بود.
تا شهدا؛ نگهبان آمد تو سالن: «اسم هایی را که می خوانم با وسایل شان بیایند بیرون.»
اسم من و باباجانی و مصری(یکی از خلبان های هوانیروز) را خواند. وسایل مان را جمع کردیم. با همه شان خداحافظی کردیم و آمدیم به اتاق نگهبانی. چشم هامان را بستند و از پله ها آوردندمان پایین. تو محوطه سوار اتومبیل شدیم. نیم ساعت در راه بودیم. ماشین ترمز کرد و پیاده شدیم. به راهروی ساختمانی هل مان دادند و سوار آسانسور شدیم. در آسانسور که باز شد، دزدکی از زیر چشم بند به راهرو نگاه کردم. آنجا همان زندان بلغرفه بود. یعنی همان اتاق های دو در سه با کاشی های قرمز استخبارات.
جلوی در فلزی نگه مان داشتند. هرچه داشتیم از پتو و بالش تا مسواک و حلقه و صابون ازمان گرفتند. اسم مان را تو دفترچه شان وارد کردند و فرستادندمان به یکی از سلول ها. آنجا چشم و دستبندهامان را باز کردند.
از نگهبان پرسیدم: «چرا ما را آورده اند اینجا؟»
«نمی دانم.»
«وسایل مان را پس می دهند؟»
جواب نداد و در راکوبید به هم. تهویه لک و لک کار می کرد و سلول سرد بود و خالی. هر کدام مان گوشه ای چمبک زدیم و منتظر شدیم. نگران بودم نکند فهمیده باشند رادیو داشته ایم و آورده اندمان برای بازجویی یا شاید هم برای شعار دادن و خواندن سرود و دعا. باید منتظر می شدیم ببینیم چه برنامه ای دارند. ما روزه بودیم، ولی برای افطار غذا می خواستیم. تصمیم گرفتیم به نگهبان بگوییم. بلند شدم در زدم. نگهبان در را باز کرد.
«چرا به ما ناهار نمی دهید؟»
یک کلمه گفت و در را بست. ساعت شش و هفت بعدازظهر صدای چرخ دستی آمد. وقت شام بود و افطاری ما. به در سلول که رسید، دریچه را باز نکرد و رد شد. تا ته راهرو رفت. از صدای چفت درها معلوم بود شام پخش می کند. برگشت و صداش را که دور می شد شنیدم. با آب افطار کردیم.
هوا تاریک شده بود. سرما خواب را از چشم مان پرانده بود. یک نفر مدام در سلولش را می زد و به عربی چیزهایی می گفت. نگهبان دریچه را باز می کرد و سرش غرغر می کرد.او از نگهبان ساعت را می پرسید و نگهبان جوابش نمی داد. زندانی عرب بود و جرمش احتمالاً سیاسی. چند بار ضربه زدن به در را تکرار کرد و هربار نگهبان با پرخاش وناسزا پنجره روی در او را باز و بسته می کرد. تا این که صدای اذان رسا و دلنشینی (که به انسان آرامش می داد)در راهروی زندان شنیده شد. دیگر صدای ضربه زدن به در قطع شده بود.
از اذانی که می گفت معلوم شد شیعه است. بعد مدتی سکوت شد واین بار با صدای بلند دعا می خواند وائمه اطهار(ع) را صدا می کرد. جز صدای او زنها وبچه های شیرخوار هم از سلول های دیگر در دالان می پیچید. لابه لای این صداها صدای کتک خوردن بعضی زنها می آمد.
آن شب به خاطر سرما وناله های زنوبچه ها پلک روی هم گذاشتیم وبا خیال پریشان شبمان را صبح صدای قدمهای نگهبان را پشت در شنیدم. در زد:«چرا به ما پتو وغذا نمی دهید؟»
«نمی دانم. باید بپرسم.» ودریچه را بست ورفت. تا ظهر خبری نشد. با بچه ها حرفهامان را یکی کردیم تا اگر سؤالی ازمان کردند، ضد ونقیض حرف نزده باشیم. یکی دو ساعت که از ظهر گذشت، در زدم. نگهبان آمد. سؤالم را شنیده نشنیده دریچه را بست. باز در زدم. محل نگذاشت. با مشت ولگد کوبیدم به در. نگهبان دیگری آمد.
« چیه؟ چه خبر است؟»
« می خواهم با یکی از مسؤولهای زندان صحبت کنم.»
«نمی شود.»
« پس تا نفس دار می کوبم به در.»
گفت می رود به رییسش می گوید. دمدمای غروب دریچه باز شد وشخص آبله رویی پرسید:«چیه؟ چرا داد وقال می کنید؟»
« چرا مارا آورده اید اینجا؟ چرا بهمان غذا نمی دهید ووسایلمان را گرفته اید؟»
« نمی دانم.»
دریچه را بست. بنا کردم به در زدن. دریچه راباز کرد وبه ابروهای کلفتش گره انداخت:« پشت در سلولتان نوشته شده« کل شئی ماکو» یعنی هیچ چیز داده نشود.»
« برای چی؟»
« نمی دانم.»
« اگر شما نمی دانید، پی کی می داند؟»
سگرمه هاش راباز کرد:« می پرسم ومی گویم جوابش را بهتان بگویند.»
یک ساعت می شد که گوشۀ سلول از سرما وگرسنگی کز کرده بودیم. دریچه باز شد. همان مرد آبله رو بود: «درباره تان صحبت کردم. امشب شام دارید. فردا هم پتو و لباس بهتان می دهند.»
«تا دلیل این کارها معلوم نشود، غذا نمی خوریم.»
«فردا رییس زندان با شما صحبت می کند.»
چرخ غذا (که صداش راقبل از آمدن مرد آبله رو شنیده بودیم) رسیده بود پشت در. او گفت به ما غذا بدهند ورفت. آشپز که خواست غذا بدهد نگرفتیم. سه نفری اعتصاب غذا کردیم.
صبح روز بعد صبحانه آوردند. نگرفتیم وآشپز به نگهبان گزارش داد.
سرو  سینۀ نگهبان در چهار گوش دریچه جنبید: «چرا غذا نمی خورید؟»
« تا وضع مان روشن نشود، لب به غذا نمی زنیم.»
« شما صبحانه را بگیرید، من حرف هاتان را به سرنگهبان می گویم.»
« نه. تکلیف ماباید معلوم شود.»
شانه هایش رابالا انداخت و دریچه را بست. تا ظهر صدای زن و بچه ها و کتک خوردنشان را می شنیدیم و هرکس گوشه ای چمبک زده بود. سر ناهار دریچه دوباره باز شد و ما غذا نگرفتیم. ده دقیقه بعد نگهبان پیدایش شد: «هوشنگ کیه؟»
«منم.»
« پاشو راه بیفت!»

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.