جانبازی که خرمای ختمش را خورد!

در عملیات فتح المبین بود، یکی از اخوی های بنده به نام حسین در اهواز جانشین پشتیبانی بود...
تا شهدا؛ در عملیات فتح المبین بود، یکی از اخوی های بنده به نام حسین در اهواز جانشین پشتیبانی بود. یک روز ماشین جیپی را به ایشان نشان دادم و گفتم: حسین آقا این را غنیمت گرفته ایم، ازآنجا که خیلی نیرو زیاد آمده بود و سرشان شلوغ بود توجه نکرد، من رفتم. دو روز بعد در خط یک عملیات فریب بود و آتش سنگینی داشتیم، بنده افتخار داشتم به عنوان معاون گروهان خدمت کنم.
یادم می آید شب تا صبح را نخوابیده بودم، همین طور که زیر آتش بودیم دیدم یک موتور با دو نفر سرنشین درشت هیکل دارد به سمت ما می آید نزدیکتر که شدند، دیدم اخوی خودم با یکی از دوستانشان است. وقتی به سمت ما آمد من سلام کردم ولی متوجه نشد، از دوستم پرسید این محمدرضای ما کجا شهید شده؟! دوستم گفت: شهید نشده، محمدرضا اینجاست و به من اشاره کرد. وقتی برگشت و من را دید باورش نمی شد. چند تا سیلی به من زد وگفت خودتی؟!! بعد در آغوشم گرفت. من فکر کردم خواب می بینم گفتم چرا این طوری می کنی؟ گفت خبر شهادتت را داده اند.
آن زمان منافقین به خاطر اینکه ضربه روحی به خانواده ها بزنند، روی جنازه هایی که درمعراج شهدا قابل شناسایی نبودند اسم بچه های گروه مقاومت را می نوشتند. ظاهراً روی یکی از جنازه ها که آر پی جی خورده و کاملاً سوخته و قابل شناسایی نبوده نام من، محمدرضا افشار و تلفن محل کار پدرم را نوشته بودند. 
برادرم به گفته خودش به خط آمده بود تا محل شهادت من را ببیند و مقداری از خاک آنجا را به عنوان تبرّک برای مادرم ببرد.به من گفت: فقط بیا که برویم، گفتم اینجا کار دارم اما مرا به زور به پایگاهشان در اهواز بردند، به آنجا رسیدیم و روحانی بزرگواری وقتی من را دید با آغوش باز استقبال کرد و خرما آوردند. گفتم: نمی خورم. گفتند: بخور این خرمای خودت است! دیشب برایت مراسم ختم گرفته بودیم. من آن لحظه در شوک بدی بودم. برادرم گفت مادر به خاطر خبر شهادت من حال خیلی بدی دارد. رفتیم که تماس بگیریم. زنگ زدم محل کار پدرم و هر کس که صحبت می کرد باورش نمی شد. می گفتند: چرا اذیت می کنید محمدرضای ما شهید شده، خودمان جنازه را شناسایی کردیم.
هر طور که بود در عرض 48 ساعت مرا به تهران آوردند. حتی من پول هم همراهم نبود. چون با همان لباسهای بسیجی آمده بودم، داشتم به برادرم می گفتم از دوستت بپرس پول دارد که تا منزل برویم؟ چون من لباس و وسایلم را نیاورده ام. همین طور که در حال صحبت بودیم، داخل اتوبوس شلوغ شد. دیدم برادر دیگرم که با ترور منافقین جانباز شدند به همراه عمویم که ایشان هم جانباز هستند، پسرعموهایم که یکی از آنها شهید شده، همه به داخل اتوبوس آمدند و ما را با سلام و صلوات سوار ماشین کرده و به منزل بردند.
اعلامیه شهادتم رادیدم! همچنین پلاکارد خیلی بزرگی که دوستان فرهنگی ام در مسجد مهدوی عکسم را روی آن کشیده و نصب کرده بودند. همه اینها را که دیدم حس می کردم که خواب می بینم. فقط یادم می آید زمانی که به مادر خدابیامرزم گفتند محمدرضا آمده، نمی توانست حرف بزند. رفتم و مادر را در آغوش گرفتم، گفتم مادرجان منم محمدرضا. دستش را بوسیدم، تنها کاری که مادرم انجام داد این بود که من را بو می کرد و آن لحظه قبول کرد که پسرش هستم.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.