حتی به چشم‌هایم نگاه نکرد

سال ۱۳۸۸ آغازین روزهای زندگی مشترک زوجی است که تقدیر برایشان پنج سال با هم بودن و عاشقانه جدا شدن را رقم زده بود. آشنایی میان مریم و قدیر در جلسه اول خواستگاری حاصل شد و همان جا قدیر به نامزدش گفته بود شغل اول من رسیدگی به خانواده و توجه به امور آن‌هاست.
تا شهدا؛ مریم سرلک همسر و شهناز سرلک خواهر شهید مدافع حرم قدیر سرلک امروز مهمان صفحه عشقستان هستند تا از او بگویند، حرف‌های این شیرزنان پیرو زینب کبری(س) را در ادامه می‌خوانید.
 همسر شهید درباره «قدیر» می‌گوید: علاقه به شهادت از همان روزهای اول در حرف‌های شهید پیدا بود. از شهادت می‌گفت و رؤیای شهادت داشت. همیشه می‌گفت آقا تنهاست، دفاع از ولایت را همانند نگهداری از امانتی می‌دانست که باید در حفظ آن کوشید، چون شهید قدیر فردی بسیار امانتدار و به بیت‌المال بسیار حساس بود و همواره سعی می‌کرد از اموال دولتی و حق مردم حفاظت کند. سپاه به شهید ماشینی داده بود، هربار که به مأموریت یا سرکار می‌رفت حتی اگر مسیر من اتفاقاً سرراهش هم بود مرا نمی‌برد. می‌گفت بیت‌المال متعلق به مردم است. حتی رویی خودکارهایی را که توی کیفش بود، آن‌چنان حفظ می‌کرد که انگار گنجینه‌ای ارزشمند است.
 به خاطر امر به معروف کتک هم خوردهمسر شهید ادامه می‌دهد: نسبت به انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر خیلی مراقب بود. همیشه به او می‌گفتم بالأخره یک روز بخاطر امر به معروف‌های شما کتک می‌خوریم! اتفاقاً یک روز هم یک درگیری پیش آمد و پیش‌بینی من محقق شد. همسر شهید خاطره‌ای را درباره محیط کار او نیز تعریف می‌کند: مهندس قدیر سرلک در محل کارش یعنی گردان یافت‌آباد تصمیم گرفت ساختمان قدیمی آنجا را بازسازی کند. برای این کار، تعمیرات و امور فنی و لوله‌کشی و برقی ساختمان را به کسی واگذار نکرد و بدون اجر و مزدی ساختمان را از این رو به آن رو کرد و با وجود اینکه فرمانده بود اما کارگر نگرفت؛ آستین‌هایش را بالا زد چرا که معتقد بود هزینه‌های تعمیرات را می‌توان به زخم دیگری زد. مخالفت با تجملات یکی از درس‌های قدیر به دیگران بود. در میهمانی‌ها بر ساده زیستی بسیار تاکید می‌کرد به نحوی که بسیار تاکید داشت آیینه شمعدان عروسی‌مان را به یک عروس و داماد بدهیم.
همچنان شرمنده ولایت هستیمسال 93 سفر یک روزه به سوریه برای شناسایی منطقه، جرقه‌های دفاع از حرم را در ذهن شهید متبلورتر کرد. در سفر دوم که 45 روز به طول انجامید، بیش از پیش عاشق دفاع از حریم ولایت ‌شد. با آنکه در سفر دوم مجروح شد و پرده گوشش آسیب دید، این موضوع را حتی به همسرش نگفت.
او ادامه می‌دهد: سفر آخر شهید سفری خاص، با حالات و روحیاتی بود که نشان از رفتن و عروج می‌داد. در سفر 45 روزه شهید وصیت‌نامه‌اش را نوشت اما از برنگشتن حرفی نزد. سفر آخر را با رضایت گرفتن از من آغاز کرد و چون نمی‌خواست مرا نگران کند، گفت: قول می‌دهم آخرین سفرم باشد. رضایت گرفتن توأم با حلالیت خواهی می‌شود. او را به استراحت دعوت می‌کردم که تو دینت را به خانم حضرت زینب(س) ادا کرده‌ای، اما شهید همچنان اصرار داشت که هنوز شرمنده حضرت زهرا (س) و حضرت زینب(س) است و باید سفر آخر را برود، شاید از این شرمندگی سربلند بیرون بیاید.  همسر شهید درباره سفر آخر می‌گوید: اول شهریور امسال شهید سرلک عمل آپاندیسیت انجام داد و درست چهار روز بعد از مرخصی از بیمارستان هنگامی ‌که هنوز جای زخم‌ها التیام نیافته بود، به التیام دلش ‌پرداخت و به سوی سوریه بال ‌کشید. آخرین باری که او را با تن زخمی ‌از زیر قرآن رد کردم حتی به چشمهایم نگاه نکرد؛ خداحافظی این بار قدیر، بوی خداحافظی ابدی داشت.
قدیر از طریق اینترنت با من صحبت می‌کرد اما هرگز در طول این چند روز از برگشتن حرف نزد. دو روز قبل از شهادتش، خواب دیدم شهید می‌شود. یادم می‌آید با اعلام خبر شهادت شهید سردارحسین همدانی به دلم افتاد قدیر هم به خاطر علاقه‌اش، به سردار می‌پیوندد. سردار به قدیر و دوستانش آموخته بود که زندگی یعنی دفاع از حریم ولایت.
 کربلا که رفت، عوض شد شهناز سرلک خواهر شهید قدیر است؛ خواهر بزرگتری که برادرش را بزرگتر از هر بزرگی خطاب می‌کند و می‌گوید: قدیر در خانواده مذهبی بزرگ شد، پسری که قانونمند بود، بسیار مذهبی بود و بسیار تلاش می‌کرد همچون پدرش به آرمان‌های انقلاب و امام خمینی(ره) بسیار اهتمام داشته باشد. از ابتدای کودکی با مادرمان در مراسم‌ مذهبی شرکت می‌کرد. انس گرفتن قدیر با مسجد او را مسجدی و اهل شهادت کرد. درس می‌خواند و کار می‌کرد تا زودتر بزرگ شود. او از سیزده سالگی غسل شهادت می‌کرد تا شهید شود.
او ادامه می‌دهد: سال 1380 زمانی که قدیر به کربلا مشرف شود انگار غسل شهادت را در کربلا به جا آورد، حال و هوای شهید بعد از زیارت امام حسین(ع) تغییر کرد. بعد از وارد شدن به سپاه انگار رؤیاهای قدیر برای آسمانی‌تر شدن محقق شود، چون مادرم به فرزندانش دفاع از میهن و حریم ولایت را آموخته بود.
وقتی قرار بود به سوریه برود، پدرم ابراز شادی کرد و لبخند آخر پدر موجب خوشحالی قدیر شد. در حال خدمت کردن، درس می‌خواند و فرمانده نمونه‌ای نیز بود. بچه‌های فامیل این روزها بیقرار برگشتن قدیر هستند چون مردی بود که با کودکان، بچه بود و با بزرگترها، مرد.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.