كو چفيه و پيشاني‌بندم

فارس پر شده از عطر ياس وجود نازنين مرداني كه جان بركف گرفتند و بي‌هيچ شرطي، در مرزهاي ايران عزيز به صف شدند، سينه ستبر را سپر كردند و پوزه لشكر كفر را بر خاك ماليدند تا جهان بداند اين سرزمين، دشت شيران است.
تا شهدا ؛ اين روزها، در هر كوي و برزن عطر شهادت است كه استشمام مي‌شود، عطري ماندگار كه مشام را عطرآگين كرده و روح را پر مي‌كند از  معنا و جلوه‌اي ديگر برابر ديدگانت بر پرده هستي نقش مي‌زند، جلوه‌اي كه يادآور روزها و سال‌هاي حماسه و ايثار و شهادت است، روزگاري كه مردان مردي، رمز جاودانگي را فرياد كردند و جاودانه شدند.   اين‌روزها دل آنهايي كه روزهاي بيشماري در وانفساي روزگار سرگردان در ميان زمينيان اسير و گرفتار بودند و چراغ به‌دست پي ياران ملكوتي‌شان به هر كجا چشم مي‌دوانيدند، چه تپيدني دارد، نواي عشق و مستي به‌گوش مي‌رسد از نهان‌خانه دل هايشان كه در اين سال‌ها خانه ناگفته‌ها بود.   اگر خوب گوش كني مي‌شنوي صداي عرشيان، همان‌ها كه فرشته‌هاي عرش همراهيشان مي‌كنند. فضا پر از شميم يار است، ملكوتياني كه تاب خاك نداشتند و كنار يار جايگاه ابدي‌شان بود.   اين روزها با هر نفس، وجودت پر مي‌شود از هوايي روحاني، عطري مست و مسخ كننده، شميمي كه بوي خاك خاكريزهاي جنوب غرب مي‌دهد، بوي دشت‌هاي خوزستان، بوي خلوص و خلوت و عشق، بوي ايثار و شهادت، بوي مردي و مردانگي، و مي‌شنوي صدايي كه همنوا در همه‌جاي شهر پژواك مي‌كند و مي‌بيني كاروانياني كه چه خوب عشق و به پاي معشوق جان دادن را معنا كردند.   بي‌اختيار مي‌شوي و در ميان صندوقچه، چفيه و پيشاني بندت را جست‌و جو مي‌كني و نشاني تربت شهيدان را از بوي يادگاري‌هاي آن دوران مي‌جويي!!   چقدر تشنه بودي و نمي‌دانستي، چه ولعي دارد جانت براي چشيدن طعم تشنگي‌هاي گرم خوزستان، چقدر دلت هواي نواي دعاي فرج را دارد كه در سحرگاه جبهه‌ها، در گوشت نرم و ظريف، عشق به معشوق را نجوا كند.   چه دلتنگي براي شب‌هاي جمعه و صداي دعاي كميل و استغاثه پاك‌ترين مردان خدا كه زمين را اسارت گاهي بيش نمي‌ديدند و در بند خاك، ماندنشان نبود.   اين روزها دلت هواي دو ركعت عشق دارد، دلت هواي سجده بر خاك غريبانه جنوب كه يادآور خاك كربلا بود و هرگاه به آن نظر مي‌كردي، اباعبدالله در نگاهت متجلي مي‌شد، با آن لب‌هاي تشنه و تو سوختي در انتظار طلبيده شدن، تو طالب نبودي يا نيازت به درگاه احديت مقبول نيفتاد كه ياران رفتند و تو ماندي اين زمين و همه وانفساهايي كه از آن هراس داشتي.   اين روزها آفتاب ميهمان دارد و از هر سو نور است كه بر شيراز مي‌تابد، شهر نوراني‌تر شده، روحاني‌تر، حال و هواي جبهه در سرت غوغا مي‌كند، مدام حال رفتن داري، دوباره سرت پرشده از شيدايي و مستي، باز هواي يار داري و شوق ديدار.   اين روزها دوباره به‌يادت آمده كه آن گونه كه بايد عاشق نبودي، آنگونه كه بايد بندگي نكردي، عشق بازي را خوب نياموختي، اگرنه ماندني نمي‌شدي و بار حسرت رفتن را تا سال‌هاي سال و تا امروز به‌دل نمي‌گرفتي!   شيراز اين روزها به‌راستي پر از معرفت است، شيراز اين روزها مهياي ميزباني شهدايي مي‌شود كه دينشان بر دوش‌‌هاي مردمانش سنگيني مي‌كند، مردماني كه خوب مي‌دانند قدر شهيدانشان را!...   ...كو چفيه‌ام تا گونه‌هاي خيس از اشكم را دلداري دهد، كو چفيه‌ام تا عرق شرمندگي را بزدايد از پيشاني‌ام، كو چفيه‌ام تا سجاده نمازم باشد و عباي دوشم در هنگامه اقامه نماز، كو چفيه‌ام كه هنوز هم هر وقت دلم مي‌گيرد، با آن درد دل مي‌كنم تا سبك شوم.   واي برپيشاني‌ام جاي پيشاني‌بند يا فاطمه، خالي است، سال‌هاست كه حسرت نشستن نام حسين و فاطمه بر پيشاني‌ام، دلم را سوزانده، سال‌هاست خاكي شدن، اسير  و بي‌پر شدن، در بند زمين گرفتار ماندن، دلم را مي‌سوزاند و جز اشك همنوايي ندارم.   اين روزها چه گلباراني است در اين شهر، به هر سو رو مي‌گرداني، ياراني را مي‌بيني كه رفتند، سهم تو زمين بود و سهم آنان آسمان، سهم تو ماندن بود و حسرت، سهم آنان رفتن و خدايي شدن، سهم تو سراب بود و سهم آنان آب زمزم كوثر، تو به سراب دل‌خوش داشتي و خاكي بودي و آنان خود معناي آب.   واي كه چقدر تشنه‌ام، سال‌هاست كه تشنه‌ام، تشنه آن جرعه آب مانده بر قمقمه همرزمم كه لب تشنه ماند و گلويش همچون علي‌اصغر حسين(ع)،‌ به تير خصم شكافت، تشنه‌ام به شب‌هاي كميل و نواي امن يجيب، زمزمه‌هاي عاشق‌ترين مردان عالم آن هنگام كه از گناه ناكرده استغفار مي‌كردند و بر درگاه پروردگار شهادت را دعا.   اين روزها هر كوي برزني كه سر بزني، خيال رفتن دوباره به‌سرت مي‌افتد، نياز به استغاثه به دلت رجوع مي‌كند و سجاده عشق مي‌گستراني تا با زاري شهدا را واسطه گذشتن خدا از گناهانت بگيري شايد پابندت باز شود و دل بركني از اين زمين و هرچه ريا و تكبر و نيرنگ كه در آن نهفته است.   شايد به واسطه شهدا بال‌هاي پروازت را جان بگيرد و مهياي پريدن شوي، زنجير از دست و پا بكني و از زمين كنده شوي، اين روزها روز پريدن است، روز گوش دادن به نجواي دل، روز با دل بودن، روز عذر تقصير آوردن و استغاثه كردن.   اين روزها شهر پر از روح بلند شهدايي است كه آمده‌اند تو را به ياد خودت بياورند و بگويند: اي اشرف مخلوقات، كجايي؟ چه مي‌كني با خودت، با انسانيتت، با مسلمانيت.....   اين روزها شهر بوي عشق مي‌دهد، حس پرواز دارد هركه هوايي در سرش مانده، بوي مسلماني مي‌آيد از هر كوي و برزن، بوي شهادت، ايثار و رشادت، كاش قدرش را بدانيم.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.