فاتح گمنام/ روایتی از حمید حسام
بیسیمچی پرید داخل سنگر. شهبازی نفس راحتی کشید. چشمانش را بست در خیالش گلدسته های ترکش خورده مسجد جامع نقش بست. احساس آرامش بخشی بود. صدای کامیون ها که از عقب به سمت دژ نیرو می آوردند، گوشش را پر کرد، اما نمی خواست گلدسته ها از ذهنش پاک شوند
تا شهدا: صورت شهبازی مثل چراغ روشن شده بود و به اطراف خاکریز نور می پاشید. بیسیمچی با پشت انگشت چشمانش را مالید و دوباره خیره شد به صورتی که نور می پراکند. زبانش بند آمده بود.
خواست بقیه را از داخل سنگر صدا کند که شهبازی چرخید به طرف او:
-چرا نمیری توی سنگر؟
-حاج... همت... میگه... یکی از گردانها... رسیده اند به نهر... عرایض.
لبخندی آسمانی گوشه لبان شهبازی نشست...
گفت:
« به همت پیغام بده که گردان های کمکی دارن می رسن، بیا اینجا.»
بیسیمچی پرید داخل سنگر. شهبازی نفس راحتی کشید. چشمانش را بست در خیالش گلدسته های ترکش خورده مسجد جامع نقش بست. احساس آرامش بخشی بود. صدای کامیون ها که از عقب به سمت دژ نیرو می آوردند، گوشش را پر کرد، اما نمی خواست گلدسته ها از ذهنش پاک شوند. چشم باز کرد و به نگاهش عمق داد تا نخل های بی سر خرمشهر را ببیند که زوزه ی خمپاره ای آسمان را شکافت و بر سینه ی خاکریز نشست. موج انفجار او را از زمین بلند کرد و انداخت آن طرف دژ. بیسیمچی ها از سنگر بیرون زدند. چشمانش دنبال شهبازی بود. هرکدام گوشه ای را ورانداز کردند. نگاه وحشت زده ی یکی شان روی پیکر بی جان او جفت شد.
فریاد زد:«یا حسین... حاجی شهید شد!»
و بلافاصله با بیسیم به همت اطلاع داد.
همت محور راست را رها کرد و سراسیمه خودش را به میانه دژ رساند. عرق سردی نشست روی پیشانی اش.
به یاد آخرین جمله ی شهبازی افلتاد.
-بریم جلو، ولی سنگر هامون جدا باشه...
خم شد، اما خودش را نگه داشت. دید که همه ی بیسیمچی ها ماتم زده به او نگاه می کنند. داد کشید:
-پرید توی سنگرتون، بچه ها نباید از این موضوع باخبر بشن!»
قبل از اینکه نیروهای کمکی از کامیون پایین بیایند و به دژ برسند، بالای جنازه نشست. سر و صورت شهبازی پر بود از ترکش های کوچک و موهای خاک خورده اش میان لایه ای از خون رنگ گرفته بود. آرامش او همت را به یک سال قبل برد؛ به سنگر تاکتیکی و آخرین نماز شبی که او خوانده بود.
سر و صدای گردان های کمکی هر لحضه بیشتر می شد. دستش را زیر سر او گرفت.. چفیه ی قرمز را از گردنش باز کرد و روی صورتش انداخت و به این سوی دژ برگشت.
نیرو ها به سمت او می آمدند. دقیق تر شد. همدانی سر ستون بود. می لنگید و می آمد و دو نفر از فرماندهان گردان ها با بیسیمچی هایشان می آمدند و چشم همت به همدانی که افتاد، غم تا اعماق جانش پنجه انداخت. می دانست که شهبازی گمشده ی اوست. قبل از اینکه همدانی حرفی بزند، گفت:«بگو به نیرو ها تا آفتاب نزده، نمازشو رو پشت دژ بخونن. بعد از نماز می رن جلو.» همدانی نیرووها را پخش کرد پشت دژ و دوباره آمد پیش همت.
-محمود کجاست؟
همت سرش را چرخاند به سمت خرمشهر.
-الحمدلله، محاصره خرمشهر کامل شده. بچه ها رسیدند به نهر عرایض.
همدانی با دلواپسی بیشتری پرسید:- محمود، محمود کو؟
همت سرش را انداخت پایید. مانده بود چه بگوید.باصدایی گرفته و خفه گفت:
«نپرس...!»
و صورتش را میان دست هایش پنهان کرد.
یک آن، سر همدانی گیج رفت و چشمانش مثل چشمه جوشید. اشک پشت چشم هایش تلنبار شد. همت با اشاره ی دست، پشت دژ را نشان داد. همدانی خودش را از دژ بالا کشاند. چشمش به شهبازی افتاد. زانو هایش سست شد. نشست و سر روی عصا گذاشت. پلکی زد و دانه های اشک صورتش را پر کرد.
خواست بقیه را از داخل سنگر صدا کند که شهبازی چرخید به طرف او:
-چرا نمیری توی سنگر؟
-حاج... همت... میگه... یکی از گردانها... رسیده اند به نهر... عرایض.
لبخندی آسمانی گوشه لبان شهبازی نشست...
گفت:
« به همت پیغام بده که گردان های کمکی دارن می رسن، بیا اینجا.»
بیسیمچی پرید داخل سنگر. شهبازی نفس راحتی کشید. چشمانش را بست در خیالش گلدسته های ترکش خورده مسجد جامع نقش بست. احساس آرامش بخشی بود. صدای کامیون ها که از عقب به سمت دژ نیرو می آوردند، گوشش را پر کرد، اما نمی خواست گلدسته ها از ذهنش پاک شوند. چشم باز کرد و به نگاهش عمق داد تا نخل های بی سر خرمشهر را ببیند که زوزه ی خمپاره ای آسمان را شکافت و بر سینه ی خاکریز نشست. موج انفجار او را از زمین بلند کرد و انداخت آن طرف دژ. بیسیمچی ها از سنگر بیرون زدند. چشمانش دنبال شهبازی بود. هرکدام گوشه ای را ورانداز کردند. نگاه وحشت زده ی یکی شان روی پیکر بی جان او جفت شد.
فریاد زد:«یا حسین... حاجی شهید شد!»
و بلافاصله با بیسیم به همت اطلاع داد.
همت محور راست را رها کرد و سراسیمه خودش را به میانه دژ رساند. عرق سردی نشست روی پیشانی اش.
به یاد آخرین جمله ی شهبازی افلتاد.
-بریم جلو، ولی سنگر هامون جدا باشه...
خم شد، اما خودش را نگه داشت. دید که همه ی بیسیمچی ها ماتم زده به او نگاه می کنند. داد کشید:
-پرید توی سنگرتون، بچه ها نباید از این موضوع باخبر بشن!»
قبل از اینکه نیروهای کمکی از کامیون پایین بیایند و به دژ برسند، بالای جنازه نشست. سر و صورت شهبازی پر بود از ترکش های کوچک و موهای خاک خورده اش میان لایه ای از خون رنگ گرفته بود. آرامش او همت را به یک سال قبل برد؛ به سنگر تاکتیکی و آخرین نماز شبی که او خوانده بود.
سر و صدای گردان های کمکی هر لحضه بیشتر می شد. دستش را زیر سر او گرفت.. چفیه ی قرمز را از گردنش باز کرد و روی صورتش انداخت و به این سوی دژ برگشت.
نیرو ها به سمت او می آمدند. دقیق تر شد. همدانی سر ستون بود. می لنگید و می آمد و دو نفر از فرماندهان گردان ها با بیسیمچی هایشان می آمدند و چشم همت به همدانی که افتاد، غم تا اعماق جانش پنجه انداخت. می دانست که شهبازی گمشده ی اوست. قبل از اینکه همدانی حرفی بزند، گفت:«بگو به نیرو ها تا آفتاب نزده، نمازشو رو پشت دژ بخونن. بعد از نماز می رن جلو.» همدانی نیرووها را پخش کرد پشت دژ و دوباره آمد پیش همت.
-محمود کجاست؟
همت سرش را چرخاند به سمت خرمشهر.
-الحمدلله، محاصره خرمشهر کامل شده. بچه ها رسیدند به نهر عرایض.
همدانی با دلواپسی بیشتری پرسید:- محمود، محمود کو؟
همت سرش را انداخت پایید. مانده بود چه بگوید.باصدایی گرفته و خفه گفت:
«نپرس...!»
و صورتش را میان دست هایش پنهان کرد.
یک آن، سر همدانی گیج رفت و چشمانش مثل چشمه جوشید. اشک پشت چشم هایش تلنبار شد. همت با اشاره ی دست، پشت دژ را نشان داد. همدانی خودش را از دژ بالا کشاند. چشمش به شهبازی افتاد. زانو هایش سست شد. نشست و سر روی عصا گذاشت. پلکی زد و دانه های اشک صورتش را پر کرد.
ثبت دیدگاه