اجابت دعای مضطر

نام یکی از اسرای اردوگاه ما داود بود. وضعیت او با بقیه ما فرق داشت. در هنگام اسارت یک گلوله  کالیبر 50 به لگن داود اصابت کرده بود.
تا شهدا؛ نام یکی از اسرای اردوگاه ما داود بود. وضعیت او با بقیه ما فرق داشت. در هنگام اسارت یک گلوله  کالیبر 50 به لگن داود اصابت کرده بود.
برای همین پاهای او هیچ تحرکی نداشت. چهار نفر از اسرای ایرانی کمک حال او بودند. هر بار او را روی یک برانکارد قرار داده و برای هوا خوری به داخل محوطه می آوردیم.
چند بار اورا به بیمارستان موصل بردند. پزشکان عراق از او عکس گرفتند. رئیس بیمارستان که خودش جراح بود گفت: هیچ کاری نمی توانیم برای او انجام دهیم او فلج شده! 
روز به روز حال او بد تر می شد. هر روز ضعیف تر از قبل. لاغر شده بود. دیگر کارهای ساده ی خودش را هم نمی توانست انجام بدهد. او دیگر هیچ تحرکی نداشت!
از طرفی وضع تغذیه هم در اردوگاه خوب نبود. برای همین داود هرروز ضعیف تر از قبل می شد.
شب چهارشنبه بود که مراسم دعای توسل را مخفیانه برگزار کردیم. بعد هم هر کسی برای استراحت به آسایشگاه خود رفت.
صبح فردا طبق معمول درهای آسایشگاه را باز کردند. صدای هم همه و فریاد هایی از داخل محوطه می آمد! به بیرون خیره شدم. فکر کردم دوباره دعوا شده.
اما نه، داود بود. او روی پای خودش راه می رفت!! بقیه اسرای ایرانی در اطراف او بودند و صلوات می فرستادند. 
سریع به سمت آنها رفتم. باور کردنی نبود. من خودم او را برای معالجات به بیمارستان برده بودم. عکس رادیولوژی را خودم دیده بودم. او فلج شده بود. اما حالا او به راحتی راه می رفت و می خندید.
امام باقر (ع) : «بنده خداوند مومن نخواهد بود؛ مگر اینکه خدا و رسول (ص) و تمام امامان و امام زمانش را بشناسد و در تمام امور به امام زمانش رجوع کند و تسلیم او باشد.»
داود هم بر این اساس مطیع امام زمانش بود. او را پیش دکتر بیمارستان بردیم. از او دوباره عکس گرفتند. دکتر مسئول بیمارستان عکس های قبلی و بعدی او را کنار هم گذاشت. بعد هم گفت:« محال است این عکس ها برای یک نفر باشد!»
پزشک جراحی که از اهل سنت عراق بود به پیش ما آمد. از داود خواست که ماجرا را برایش تعریف کند.
داود گفت:«آن شب با بچه ها دعای توسل خواندیم. خیلی دلم گرفته بود. خیلی مضطر شده بودم. آخر شب هم بدون این که به کسی حرفی بزنم خوابیدم. تا نیمه شب چند بار برای رفع حاجت بچه ها را بیدار کردم. دیگر خودم هم از دست خودم خسته شده بودم.
ساعت دو بامداد دوباره بیدار شدم. درد شدیدی از کمر به پایین احساس می کردم. عرق کرده بودم. درد آنقدر شدید شده بود که دندان ها یم را به هم فشار می دادم. ماهیچه هایم منقبض شده بود.
نمی خواستم بچه ها را بیدار کنم. بندگان خدا شب و روز درگیر من بودند. تنها کسی را که در آن نیمه شب صدا می کردم وجود نازنین امام زمان (عج) بود.
از عمق جان و در سکوت آقا را صدا می زدم. دیگر از همه جا نا امید شده بودم. شنیده بودم دعای مضظر زود اجابت می شود. اما تا آن موقع این طور مضطر نشده بودم.
اشک همین طور از چشمانم سرازیر بود. فقط نام مقدس یا صاحب الزمان (عج) بر لبانم بود. در همین حال احساس کردم کسی بالای سرم آمده. اما من کسی را نمی دیدم !
آن شخص دستم را گرفت و از زمین بلند کرد. من روی پاهایم ایستاده بودم. بعد احساس کردم دیگر کسی در کنارم نیست. من روی پاهایم بودم و هیچ دردی را در بدنم احساس نمی کردم!
سرم گیج می رفت. با دلهره و اضطراب یکی از ببچه ها را بیدار کردم. او خواب آلود نگاهی به من انداخت. یکباره فریادی کشید و همه را بیدار کرد. 
همه به سمت من آمدند. من را می بوسیدند و دست بر سرم می کشیدند. پزشک اهل سنت عراقی به حرف های داوود گوش داد. بعد هم گفت:« به خدا هیچ چیز و هیچ کس مثل امام زمان(عج) نمی توانست تو را شفا دهد» 
این خبر خیلی سریع در همه ی اردوگاه ها پیچید.ما مطمئن بودیم که هیچ گاه تنها نیستیم. همیشه یاوری هست که ما را یاری خواهد کرد»

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.