در جبهه دشمن به دنبال مهمات بودیم
عراقیها در حال پیشروی بودند به جز چند نارنجک هیچ مهماتی برایمان نمانده بود، فرمانده رضا و چند نفر دیگر را مامور پیدا کردن مهمات کرده بود، با ذکر یا زهرا (س) در دل شب در جبهه عراقیها به دنبال مهمات میگشتیم.
تا شهدا؛ روز سوم عملیات بدر كمكم داشت به پایان خود نزدیك میشد و خورشید، پرتو طلائیش را از دامن زمین و آسمان بر میچیند. بچههای ما در این سوی دجله در پشت خاكریزی موضع گرفته بودند در آن روز دومین پاتك سنگین دشمن را با مقاومت و نبردی مردانه مهار كرده و با تعدادی شهید و زخمی در گوشهای آرام گرفته بودند شب از نیمه گذشت و تمام منطقه در كام تاریكی فرو رفت، دشمن تجدید قوا كرده تا بار دیگر بر سر ما هوار شود.
بارانی از آتش و گوله دوباره بر سر و روی ما باریدن گرفته است. این سومین باری بود كه دشمن با ضد حمله خود دست به تلاش بیسرانجامی میزد، صدام زبدهترین فرماندهان و پرآوازهترین تیپها و نیروهایش را وارد منطقه عملیاتی بدر كرده بود تا شاید بتواند با این اقدامش مقابل پیشروی رزمندگان اسلام را بگیرد و آنان را به عقب براند.
نیروهای عراقی تا پشت كانالی در آنسوی دجله، پیش آمده بودند و در قسمتی از جاده موضع گرفتهاند. بچههای ما هم در این طرف جاده سنگر گرفته و مقاومت میکردند. آن شب كه سومین پاتك دشمن آغاز شد، بچهها سنگتمام گذاشته و پایداری جانانهای از خود نشان دادند. من به همراه دو نفر دیگر فقط خشابها را پر میکردم و بچههای دیگر آتش میریختند. از بس شلیك كردند كه لوله تعدادی از تفنگها سرخ و خمیده شده بود! ولی انگار عراقیها خیال نداشتند دست از سر ما بردارند آنها میخواستند به هر طریقی كه شده، ما را از مواضع تصرف شده بیرون برانند، لذا هر لحظه بر شدت آتش خود میافزودند و این در حالی بود كه مهمات ما كمكم در حال ته کشیدن بود و غیر از چند عدد نارنجك، چیز دیگری باقی نمانده بود.
بچهها واقعاً خسته شده بودند ساعتها میشد كه پلك روی هم نگذاشته بودند. فرمانده گردان از من خواست تا نگذارم بچهها خوابشان ببرد، چون عراقیها در حال پیشروی به سمت ما بودند. یک به یک به سنگرها سر میزدم و بچههای خوابیده را بیدار میکردم، ولی وقتی به سنگر آخری میرسیدم، میدیدم كه بعضی از بچهها دوباره خوابیدهاند.
ـ ای بابا! بیدار شید تو این وضعیت خوابیدین؟ عراقیها دارن میان جلو و یكی یكی تو سنگرا نارنجك میندازن، یا الله پاشین ببینم. ولی آن دو خیال بیدار شدن ندارند خستگی از سر و رویشان میبارد. گفتند: بیخیالش! ما كه خیلی خستهایم. بذارید كمی چشم روی هم بذاریم بعدش در خدمتیم. پیش فرمانده برگشتم پرسید: جواد! حسین و رضا كجا هستند؟ خوابیدن. گفتن كه بعد از نیم ساعت بیدارشان كنم. خیلی خسته بودن. بعد از گذشت نیم ساعت فرمانده من را برای بیدار کردن رضا و حسین صدایم کرد: جواد برو بیدارشان كن. بگو هر چه زودتر بیان اینجا كه كارشون دارم.
وقتی كه آمدند فرمانده از آن دو خواست كه با چند نفر از بچهها بروند و هر طوری كه شده مقداری مهمات دست و پا كنند. حسین و رضا هر كدام به همراه دو سه نفر از بچهها راهی شدند. مدتی از رفتنش نگذشته بود كه دست پر برگشتند، حسین با یك جعبه نارنجك و رضا هم با یك جعبه از فشنگ دو هزارتایی. زمزمه (مهمات آمد) بلافاصله در بین بچهها پیچید و آنها واقعا جان تازهای گرفتند. من وقتی رضا را دیدم، پرسیدم: پس اینها را از كجا گیر آوردی؟ نكنه برادرهای عراقی بهت هدیه كردند؟ ها! ولی او چیزی نگفت. بعداً از یكی از همراهانش كه پرسیدم، گفت: من خوابیده بودم، رضا اومد بیدارم كرد كه یا الله پاشو بریم برای بچهها مهمات پیدا كنیم!
ولی از كجا خدا عالمه! با همدیگر راه افتادیم و همین طوری كه سنگرها رو میگشتیم رفتیم به سراغ كامیونی كه در كنار جاده چپ كرده بود. چند تا جعبه مهمات در گوشه و كنار ولو شده بود. اولی را كه باز كردیم فشنگ گرینوف از آب در آمد كه دردی را دوا نمیكرد چون ما تیرباری در بساطمون نداشتیم. جعبه دومی هم مثل جعبه اولی بود. سراغ جعبه سومی رفتیم ولی بازم فشنگ گرینوف از آب در آمد. رضا گونههاش نمناك اشك شد، «بیا ذكر یا زهرا بگیم شاید بیبی كمكمون كنه!» بالای سر جعبه چهارمی رسیدیم زمزمه یا زهرا (س) بر لب داشتیم باور كردنی نبود جعبه پر از فشنگهای كلاش بود، از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم بدون معطلی جعبه را برداشتیم و با عجله پیش شما برگشتیم.
اینها بخشی از خاطرات شهید رضا بیگدلی است. این شهید بزرگوار در فصل تابستان به دنیا آمد. بچه اول خانواده بود. جثه درشتی داشت تنها تكه كلامش انشاءالله بود. هیچگاه نماز شب را ترك نكرد. تا سوم راهنمایی درس خواند. سپس ترك تحصیل كرد. در سن 17 سالگی به صورت داوطلبانه در بسیج ثبتنام كرد و عازم جبهه شد. ابتدا در منطقه مهران از ناحیه پا زخمی و در بیمارستان بستری شد. در طول سه ماه بهبودی حاصل كرد. اواخر ماه سوم بود كه جشن عروسیاش برپا شد و روز پاتختیاش به جبهه رفت. برای شناسایی به منطقه مهران رفته بود كه مجدداً زخمی و در بیمارستان بستری میشود و در اثر جراحت زیاد در همان بیمارستان به شهادت رسید. وصیتنامه شهید رضا بیگدلی «با حمد و سپاس خداوندی را كه ما را در این مقطع زمانی هستی بخشید و منت گذاشت و با درود به انبیا برگزیدهاش كه رهاییبخش مستضعفان جهان از زیر یوغ ستمگران تاریخ بودند كه ما را راهنمایی كردند تا بتوانیم در زیر سایه پرچم ((لا اله الا الله)) و به رهبری حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش، امام خمینی به خدمت خود در جامعه اسلامی و شهیدپرور ایران ادامه دهیم. و با سلام و درود به خدمت خانوادههای محترم شهیدان و اسیران و جانبازان و مجروحین و مفقودین و رزمندگان سلحشور و مردم شهیدپرور زنجان. بنا بر حسب وظیفه شرعی كه داشتم و با میل خود كه برای ما انجام وظیفه بود و ادای دین به اسلام و انقلاب، پای به جبهه حق علیه باطل نهادم تا اگر لیاقت یافته، قطره خونی هدیه اسلام و انقلاب اسلامی نمایم. بارها از این كاغذها نوشتهام و در آخر سر، خودم خواندهام و تمام این حرفها پوچ است. به نظرم لیاقت شهادت ندارم و یا ذخیره روز مبادا هستم. از خداوند منان خواستارم كه مرگ ما را در شهادت ما قرار دهد و از اهلبیتاش جدا نسازد و در همه جا و همه وقت به فریادم رسد كه طاقت عذابش را ندارم.»
«خدایا! من این راه را برای رضای تو انتخاب كردم تا بتوانم به معبود خود برسم و به هر راهی رفتم، دیدم كه راه دور و طاقت وصالم كم. پس فقط كوتاهترین راه را یافتم و ادامه دادم و در این راه همه چیز را زیر پا گذاشتم و به همه پشت كردم و تنها رو به درگاه تو آوردم. هر چند این بنده حقیر را یارای برابری با رزمندگان اسلام نیست، ولی همراه آنها به جبهه رو كردم تا دین خود را هر چند ناچیز به انقلاب ادا كرده باشم. خدایا! این قدم ناچیز را از من قبول فرما». «اما برادران و خواهرانم! شما را به خون شهیدان قسم میدهم كه تقوا را و ترس از خدا را پیشه خود قرار دهید و آنچنان پشت سر اماممان بایستید كه دشمنان را یارای نگاه كردن به سوی شما را هم نباشد. برادران و خواهران! آگاه باشید كه شیطان گمراهتان نکند. این دنیا، دنیای فانی است. برای هیچكس، نه برای یزیدیان و نه برای حسینیان باقی نمیماند. همه چیز به جز، اعمالتان از بین خواهد رفت. پس بكوشید تا بتوانید در آخرت روسفید باشید. به فرامین خدا و رسولش و ولی امرش گوش فرا دهید تا بتوانید رستگار شوید. چطور حضرت علی (ع) موقع خوردن ضربت شمشیر میفرماید: ((قسم به خدای كعبه كه رستگار شدم.))».
«پدر عزیزم! حضرت ابراهیم (ع) اسماعیلاش را خود به قربانگاه برد. امام حسین (ع) علیاصغرش را خود به قربانگاه برد، پس دیگر جای هیچگونه نگرانی نیست. توكلت به خداوند متعال باشد و از زحماتی كه شب و روز برایم كشیدهاید، تشكر میكنم و شرمندهام كه دین پسری را نتوانستم ادا كنم».
بارانی از آتش و گوله دوباره بر سر و روی ما باریدن گرفته است. این سومین باری بود كه دشمن با ضد حمله خود دست به تلاش بیسرانجامی میزد، صدام زبدهترین فرماندهان و پرآوازهترین تیپها و نیروهایش را وارد منطقه عملیاتی بدر كرده بود تا شاید بتواند با این اقدامش مقابل پیشروی رزمندگان اسلام را بگیرد و آنان را به عقب براند.
نیروهای عراقی تا پشت كانالی در آنسوی دجله، پیش آمده بودند و در قسمتی از جاده موضع گرفتهاند. بچههای ما هم در این طرف جاده سنگر گرفته و مقاومت میکردند. آن شب كه سومین پاتك دشمن آغاز شد، بچهها سنگتمام گذاشته و پایداری جانانهای از خود نشان دادند. من به همراه دو نفر دیگر فقط خشابها را پر میکردم و بچههای دیگر آتش میریختند. از بس شلیك كردند كه لوله تعدادی از تفنگها سرخ و خمیده شده بود! ولی انگار عراقیها خیال نداشتند دست از سر ما بردارند آنها میخواستند به هر طریقی كه شده، ما را از مواضع تصرف شده بیرون برانند، لذا هر لحظه بر شدت آتش خود میافزودند و این در حالی بود كه مهمات ما كمكم در حال ته کشیدن بود و غیر از چند عدد نارنجك، چیز دیگری باقی نمانده بود.
بچهها واقعاً خسته شده بودند ساعتها میشد كه پلك روی هم نگذاشته بودند. فرمانده گردان از من خواست تا نگذارم بچهها خوابشان ببرد، چون عراقیها در حال پیشروی به سمت ما بودند. یک به یک به سنگرها سر میزدم و بچههای خوابیده را بیدار میکردم، ولی وقتی به سنگر آخری میرسیدم، میدیدم كه بعضی از بچهها دوباره خوابیدهاند.
ـ ای بابا! بیدار شید تو این وضعیت خوابیدین؟ عراقیها دارن میان جلو و یكی یكی تو سنگرا نارنجك میندازن، یا الله پاشین ببینم. ولی آن دو خیال بیدار شدن ندارند خستگی از سر و رویشان میبارد. گفتند: بیخیالش! ما كه خیلی خستهایم. بذارید كمی چشم روی هم بذاریم بعدش در خدمتیم. پیش فرمانده برگشتم پرسید: جواد! حسین و رضا كجا هستند؟ خوابیدن. گفتن كه بعد از نیم ساعت بیدارشان كنم. خیلی خسته بودن. بعد از گذشت نیم ساعت فرمانده من را برای بیدار کردن رضا و حسین صدایم کرد: جواد برو بیدارشان كن. بگو هر چه زودتر بیان اینجا كه كارشون دارم.
وقتی كه آمدند فرمانده از آن دو خواست كه با چند نفر از بچهها بروند و هر طوری كه شده مقداری مهمات دست و پا كنند. حسین و رضا هر كدام به همراه دو سه نفر از بچهها راهی شدند. مدتی از رفتنش نگذشته بود كه دست پر برگشتند، حسین با یك جعبه نارنجك و رضا هم با یك جعبه از فشنگ دو هزارتایی. زمزمه (مهمات آمد) بلافاصله در بین بچهها پیچید و آنها واقعا جان تازهای گرفتند. من وقتی رضا را دیدم، پرسیدم: پس اینها را از كجا گیر آوردی؟ نكنه برادرهای عراقی بهت هدیه كردند؟ ها! ولی او چیزی نگفت. بعداً از یكی از همراهانش كه پرسیدم، گفت: من خوابیده بودم، رضا اومد بیدارم كرد كه یا الله پاشو بریم برای بچهها مهمات پیدا كنیم!
ولی از كجا خدا عالمه! با همدیگر راه افتادیم و همین طوری كه سنگرها رو میگشتیم رفتیم به سراغ كامیونی كه در كنار جاده چپ كرده بود. چند تا جعبه مهمات در گوشه و كنار ولو شده بود. اولی را كه باز كردیم فشنگ گرینوف از آب در آمد كه دردی را دوا نمیكرد چون ما تیرباری در بساطمون نداشتیم. جعبه دومی هم مثل جعبه اولی بود. سراغ جعبه سومی رفتیم ولی بازم فشنگ گرینوف از آب در آمد. رضا گونههاش نمناك اشك شد، «بیا ذكر یا زهرا بگیم شاید بیبی كمكمون كنه!» بالای سر جعبه چهارمی رسیدیم زمزمه یا زهرا (س) بر لب داشتیم باور كردنی نبود جعبه پر از فشنگهای كلاش بود، از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم بدون معطلی جعبه را برداشتیم و با عجله پیش شما برگشتیم.
اینها بخشی از خاطرات شهید رضا بیگدلی است. این شهید بزرگوار در فصل تابستان به دنیا آمد. بچه اول خانواده بود. جثه درشتی داشت تنها تكه كلامش انشاءالله بود. هیچگاه نماز شب را ترك نكرد. تا سوم راهنمایی درس خواند. سپس ترك تحصیل كرد. در سن 17 سالگی به صورت داوطلبانه در بسیج ثبتنام كرد و عازم جبهه شد. ابتدا در منطقه مهران از ناحیه پا زخمی و در بیمارستان بستری شد. در طول سه ماه بهبودی حاصل كرد. اواخر ماه سوم بود كه جشن عروسیاش برپا شد و روز پاتختیاش به جبهه رفت. برای شناسایی به منطقه مهران رفته بود كه مجدداً زخمی و در بیمارستان بستری میشود و در اثر جراحت زیاد در همان بیمارستان به شهادت رسید. وصیتنامه شهید رضا بیگدلی «با حمد و سپاس خداوندی را كه ما را در این مقطع زمانی هستی بخشید و منت گذاشت و با درود به انبیا برگزیدهاش كه رهاییبخش مستضعفان جهان از زیر یوغ ستمگران تاریخ بودند كه ما را راهنمایی كردند تا بتوانیم در زیر سایه پرچم ((لا اله الا الله)) و به رهبری حضرت ولیعصر (عج) و نایب برحقش، امام خمینی به خدمت خود در جامعه اسلامی و شهیدپرور ایران ادامه دهیم. و با سلام و درود به خدمت خانوادههای محترم شهیدان و اسیران و جانبازان و مجروحین و مفقودین و رزمندگان سلحشور و مردم شهیدپرور زنجان. بنا بر حسب وظیفه شرعی كه داشتم و با میل خود كه برای ما انجام وظیفه بود و ادای دین به اسلام و انقلاب، پای به جبهه حق علیه باطل نهادم تا اگر لیاقت یافته، قطره خونی هدیه اسلام و انقلاب اسلامی نمایم. بارها از این كاغذها نوشتهام و در آخر سر، خودم خواندهام و تمام این حرفها پوچ است. به نظرم لیاقت شهادت ندارم و یا ذخیره روز مبادا هستم. از خداوند منان خواستارم كه مرگ ما را در شهادت ما قرار دهد و از اهلبیتاش جدا نسازد و در همه جا و همه وقت به فریادم رسد كه طاقت عذابش را ندارم.»
«خدایا! من این راه را برای رضای تو انتخاب كردم تا بتوانم به معبود خود برسم و به هر راهی رفتم، دیدم كه راه دور و طاقت وصالم كم. پس فقط كوتاهترین راه را یافتم و ادامه دادم و در این راه همه چیز را زیر پا گذاشتم و به همه پشت كردم و تنها رو به درگاه تو آوردم. هر چند این بنده حقیر را یارای برابری با رزمندگان اسلام نیست، ولی همراه آنها به جبهه رو كردم تا دین خود را هر چند ناچیز به انقلاب ادا كرده باشم. خدایا! این قدم ناچیز را از من قبول فرما». «اما برادران و خواهرانم! شما را به خون شهیدان قسم میدهم كه تقوا را و ترس از خدا را پیشه خود قرار دهید و آنچنان پشت سر اماممان بایستید كه دشمنان را یارای نگاه كردن به سوی شما را هم نباشد. برادران و خواهران! آگاه باشید كه شیطان گمراهتان نکند. این دنیا، دنیای فانی است. برای هیچكس، نه برای یزیدیان و نه برای حسینیان باقی نمیماند. همه چیز به جز، اعمالتان از بین خواهد رفت. پس بكوشید تا بتوانید در آخرت روسفید باشید. به فرامین خدا و رسولش و ولی امرش گوش فرا دهید تا بتوانید رستگار شوید. چطور حضرت علی (ع) موقع خوردن ضربت شمشیر میفرماید: ((قسم به خدای كعبه كه رستگار شدم.))».
«پدر عزیزم! حضرت ابراهیم (ع) اسماعیلاش را خود به قربانگاه برد. امام حسین (ع) علیاصغرش را خود به قربانگاه برد، پس دیگر جای هیچگونه نگرانی نیست. توكلت به خداوند متعال باشد و از زحماتی كه شب و روز برایم كشیدهاید، تشكر میكنم و شرمندهام كه دین پسری را نتوانستم ادا كنم».
ثبت دیدگاه