گمنامیات پر از نام است
وقتی یاد حرف مادرم میافتم كه میگفت مرد كه گریه نمیكند، دلم میخواست بیشتر با صدای بلند گریه كنم و بار مرد بودن را لحظهای بر زمین بگذارم.
تا شهدا؛ امان از روز و لحظهای كه دلم آرام بگیرد! دنیا برایش زندان ابد میشود. به خودم بد و بیراه میگفتم از زمین و آسمان گله داشتم كه چرا مثلا من فلان كس نشدهام؟ چرا فلاكت و بدبختی سراغ من یكی را گرفته است؟ مگر خدا غیر از من بنده ندارد كه یكجا اینقدر مصیبت سر من هوار كرده است؟ در فكر این حرفا بودم كه خود را مقابل در خانه امان دیدم. مثل طلبكارها بدون سلام دادن وارد اتاق شدم، مادر با نگاهش فهمید اوضاع خوبی ندارم، ترجیح دادیم هر دو سكوت كنیم! سفره را پهن كرد. گفتم مادر می شود امروز من و كارهایم را ندید بگیری؟! منتظر جواب مادر بودم كه گفت: مادر محرم حرفای فرزند است پس اگر من را قابل نمیدانی سكوت كنی بهتر است. پسرم تو برای خودت مردی شدهای خوب نیست كه سر هر اتفاق ساده كم بیاوری و پا پس بکشی! مادر با حرفایش بیشتر ته دلم را خالی میكرد، اما هیچ تاثیری در گرفتگی دلم نداشت، رفتن را به ماندن در خانه ترجیح دادم سراغ جایی برای خلوت بودم كه خودم را در بهشت زهرای شهر یافتم. دو سال بود كه پدر را از دست داده بودم و هنوز با نبودش كنار نیامده بودم. درد پسر را فقط پدر میفهمد ولی من از این نعمت بیبهره بودم بار مسئولیت زندگی بر دوشم سنگینی میكرد در یكی از شهرستانهای زنجان زندگی می كردیم ولی بعد فوت پدر به زنجان نقل مکان کردیم.
آینده خوبی برای خودم تصور می كرد. پس با جدیت تمام درسم را ادامه میدادم دغدغه خاصی در زندگی نداشتم تمام وقتم صرف درس خواندن و تفریح با دوستانم میگذشت، ولی با فوت پدر همه به یكباره تمام شد و من یك شبه مرد زندگی شده بودم كه هیچ آمادگی برای پذیرش این مسئولیت نداشتم در كنار درس كارم هم میكردم و هر چه تلاش بیشتر میكردم نتایجی كه قابل قبولم باشد كسب نمیكردم به خصوص در درس بسیار افت كرده بودم شاهد خراب شدن همه آرزوهایم بودم و باید میپذیرفتم كه باختهام. با همه چیز و همه كس قهر بودم خدا به كلی فراموشم شده بود. موقع یاد كردن هم از حكمتش شكایت داشتم، شكر خدا كمبودی در زندگی مان نداشتیم حتی بعد فوت پدر نیز شرایط مالی مان بدتر نشده بود ولی همه از من انتظار زیادی داشتند باید سركار میرفتم به كارهای خانه رسیدگی میكردم باید حواسم بود مدیریت خوبی داشته باشم تا دو خواهر و مادر در رنجش نباشند همه این كارها را انجام میدادم. به كلی خدا را كه بزرگترین سرمایه زندگی بود فراموش كرده بودم خدا شده بود خط قرمز زندگیم كه با حكمتش آرزوهایم را برباد داده بود و من شمع تولد ٢٥ سالگیم را زمانی فوت كردم كه احساس میكردم از زندگی خیلی عقب افتادهام. ارتباطم با خدا شده بود دوری و دوستی! اما دلم برای بودنش خیلی وقتها تنگ میشد. در حال و هوای این حرف و فكرها بودم كه باران باریدن گرفت بغض راه نفسم را گرفته بود و سخت آزارم میداد. مانده بودم در شهر این همه جا و مكان چرا سر از بهشت زهرا (س) در آوردهام. خود را به قبور شهدا رساندم تا در سایه سقفی كه بر آستانش داشت خیس نشونم تا آن زمان آرامستان را از این منظر سكوت و بارانی ندیده بودم. احساس امنیت و آرامش عجیبی داشتم در هیچ كجای بهشت زهرا (س) به اندازه قبور شهدا در خود این آرامش را نداشت. سرم را برگرداندم تا یك نگاه كلی به قبور و عكس های شهدا بیندازم. از عكسها میشد فهمید كه غالبا جوان به شهادت رسیدهاند. تا آن زمان به این دقت در عكس های شهدا توجه نكرده بودم برای لحظهای دردها و غصههایم از یادم رفت قطعه شهدای بهشت زهرا (س) برایم شده بود نمایشگاه عكس در میان قبور راه میرفتم و عكسها را تماشا میكردم. زمان از دستم در رفته بود نمیدانم چه مدت بود كه در آرامستان بودم! به مزاری رسیدم كه سنگ مرمری مشكی رنگی داشت. مزار بینام و نشان بود. فقط تاریخ تولد و زمان شهادت و محل شهادت بر سنگ نوشته شده بود و با رنگ قرمز بزرگ نوشته شده بود شهید گمنام. اولین بار بود كه بر سر مزار شهید گمنام حاضر میشدم. بر سر این مزار ایستادم گویی به آخر نمایشگاه رسیده بودم. مگر میشود در عین با نام بودن انسان در گمنامی بمیرد؟ مزار شهید گمنام هزار سوال در ذهنم طرح كرده بود. در یك لحظه خودم را با شهید گمنام مقایسه كردم و خودم را در جای او گذاشتم. منی كه تا آن زمان به دنبال درآوردن اسمی در خانواده، فامیل، محله شهر كشور جهان بودم نمیتوانستم قید گمنامی را بزنم و اینگونه در سكوت و بیخبری بمانم و بمیرم و یا حاضر میشدم تمام آرزوهایم را رها كنم و در میدان جنگ حاضر شوم؟ به یك پاسخ نزدیك میشدم نكند دنیایی من با این فرد كه نام شهید گمنام دارد فرق میكند؟ تنها تفاوت ما در اهداف و میزان ایمانمان بود شهید گمنام آنقدر به هدف خود ایمان داشت كه حاضر شده تا جان خود را فدا كند و تنها در این فدا كردن با خداوند معامله كرده است طوریكه نامی از خود برجایی نگذاشته است و در این گمنامی در بین سایر شهدا میدرخشد پس گمنام بودن هم چیز بدی نیست! از خودم خجالت میكشیدم من برای چه با خدا قهر كرده ام برای اینکه پدرم را پیش خود برده است و من شدهام مرد خانه؟ پس مادر این شهید گمنام باید به خدا چه بگوید كه خبری از پسرش ندارد، نمیداند در كجا آرام گرفته است. من مسئولیت یك خانواده را برعهده داشتم كمرم خم شده بود من كجا و این شهید گمنام كجا كه كمر بست تا شرمنده من و امثال من نباشد كه مبادا نگاه ناروایی به خاك كشور شود. از این همه فاصله دلم گرفت بود اینجا بهترین جا برای تسكین دردها و كلاس تمرین برای مرد شدن هست.
* ایسنا
آینده خوبی برای خودم تصور می كرد. پس با جدیت تمام درسم را ادامه میدادم دغدغه خاصی در زندگی نداشتم تمام وقتم صرف درس خواندن و تفریح با دوستانم میگذشت، ولی با فوت پدر همه به یكباره تمام شد و من یك شبه مرد زندگی شده بودم كه هیچ آمادگی برای پذیرش این مسئولیت نداشتم در كنار درس كارم هم میكردم و هر چه تلاش بیشتر میكردم نتایجی كه قابل قبولم باشد كسب نمیكردم به خصوص در درس بسیار افت كرده بودم شاهد خراب شدن همه آرزوهایم بودم و باید میپذیرفتم كه باختهام. با همه چیز و همه كس قهر بودم خدا به كلی فراموشم شده بود. موقع یاد كردن هم از حكمتش شكایت داشتم، شكر خدا كمبودی در زندگی مان نداشتیم حتی بعد فوت پدر نیز شرایط مالی مان بدتر نشده بود ولی همه از من انتظار زیادی داشتند باید سركار میرفتم به كارهای خانه رسیدگی میكردم باید حواسم بود مدیریت خوبی داشته باشم تا دو خواهر و مادر در رنجش نباشند همه این كارها را انجام میدادم. به كلی خدا را كه بزرگترین سرمایه زندگی بود فراموش كرده بودم خدا شده بود خط قرمز زندگیم كه با حكمتش آرزوهایم را برباد داده بود و من شمع تولد ٢٥ سالگیم را زمانی فوت كردم كه احساس میكردم از زندگی خیلی عقب افتادهام. ارتباطم با خدا شده بود دوری و دوستی! اما دلم برای بودنش خیلی وقتها تنگ میشد. در حال و هوای این حرف و فكرها بودم كه باران باریدن گرفت بغض راه نفسم را گرفته بود و سخت آزارم میداد. مانده بودم در شهر این همه جا و مكان چرا سر از بهشت زهرا (س) در آوردهام. خود را به قبور شهدا رساندم تا در سایه سقفی كه بر آستانش داشت خیس نشونم تا آن زمان آرامستان را از این منظر سكوت و بارانی ندیده بودم. احساس امنیت و آرامش عجیبی داشتم در هیچ كجای بهشت زهرا (س) به اندازه قبور شهدا در خود این آرامش را نداشت. سرم را برگرداندم تا یك نگاه كلی به قبور و عكس های شهدا بیندازم. از عكسها میشد فهمید كه غالبا جوان به شهادت رسیدهاند. تا آن زمان به این دقت در عكس های شهدا توجه نكرده بودم برای لحظهای دردها و غصههایم از یادم رفت قطعه شهدای بهشت زهرا (س) برایم شده بود نمایشگاه عكس در میان قبور راه میرفتم و عكسها را تماشا میكردم. زمان از دستم در رفته بود نمیدانم چه مدت بود كه در آرامستان بودم! به مزاری رسیدم كه سنگ مرمری مشكی رنگی داشت. مزار بینام و نشان بود. فقط تاریخ تولد و زمان شهادت و محل شهادت بر سنگ نوشته شده بود و با رنگ قرمز بزرگ نوشته شده بود شهید گمنام. اولین بار بود كه بر سر مزار شهید گمنام حاضر میشدم. بر سر این مزار ایستادم گویی به آخر نمایشگاه رسیده بودم. مگر میشود در عین با نام بودن انسان در گمنامی بمیرد؟ مزار شهید گمنام هزار سوال در ذهنم طرح كرده بود. در یك لحظه خودم را با شهید گمنام مقایسه كردم و خودم را در جای او گذاشتم. منی كه تا آن زمان به دنبال درآوردن اسمی در خانواده، فامیل، محله شهر كشور جهان بودم نمیتوانستم قید گمنامی را بزنم و اینگونه در سكوت و بیخبری بمانم و بمیرم و یا حاضر میشدم تمام آرزوهایم را رها كنم و در میدان جنگ حاضر شوم؟ به یك پاسخ نزدیك میشدم نكند دنیایی من با این فرد كه نام شهید گمنام دارد فرق میكند؟ تنها تفاوت ما در اهداف و میزان ایمانمان بود شهید گمنام آنقدر به هدف خود ایمان داشت كه حاضر شده تا جان خود را فدا كند و تنها در این فدا كردن با خداوند معامله كرده است طوریكه نامی از خود برجایی نگذاشته است و در این گمنامی در بین سایر شهدا میدرخشد پس گمنام بودن هم چیز بدی نیست! از خودم خجالت میكشیدم من برای چه با خدا قهر كرده ام برای اینکه پدرم را پیش خود برده است و من شدهام مرد خانه؟ پس مادر این شهید گمنام باید به خدا چه بگوید كه خبری از پسرش ندارد، نمیداند در كجا آرام گرفته است. من مسئولیت یك خانواده را برعهده داشتم كمرم خم شده بود من كجا و این شهید گمنام كجا كه كمر بست تا شرمنده من و امثال من نباشد كه مبادا نگاه ناروایی به خاك كشور شود. از این همه فاصله دلم گرفت بود اینجا بهترین جا برای تسكین دردها و كلاس تمرین برای مرد شدن هست.
* ایسنا
ثبت دیدگاه