خاطرات خاکریز، حَمیس تولَه ، علی کرامت زاده
حَمیس تولَه و دو روایت دیگر نقل از رزمنده علی کرامت زاده در پاییز ۱۳۵۹ ماه های اول هشت سال دفاع مقدس ، با هم بخوانیم: با شروع تجاوز استکبار جهانی به عاملیت صدام عفلقی من هم همانند دیگر جوانان مسلمان دزفولی برای دفاع از انقلاب اسلامی به سوی جبهه…
تا شهدا؛ حَمیس تولَه و دو روایت دیگر نقل از رزمنده علی کرامت زاده در پاییز ۱۳۵۹ ماه های اول هشت سال دفاع مقدس ، با هم بخوانیم:
با شروع تجاوز استکبار جهانی به عاملیت صدام عفلقی من هم همانند دیگر جوانان مسلمان دزفولی برای دفاع از انقلاب اسلامی به سوی جبهه شتافتم . در زمان حضورم در خط پدافندی صالح مشطط وقایع بیشماری رخ می داد که گاه تلخ و گاه شیرین بود .
در محور روبروی کوت گاپون بعد از صرف غذا رزمنده رحیم بدوره (تدینی نژاد ) که فردی شوخ بود و با شوخی های مناسب موجب بالا بردن روحیه ی سایر رزمنده ها می شد . قابلمه خالی را بر روی پشت بام منازلی روستاییان که ما در آنجا سنگر گرفته بودیم می انداخت و به علت اینکه فاصله ی ما با نیروهای دشمن حدود ۲۰۰ متربود و در تیر رس تک تیراندازان بعثی بودیم رفتن روی پشت بام و آوردن قابلمه دل شیر می خواست و رحیم همزمان با پرتاب قابلمه با صدای بلند و با لهجه ی دزفولی می گفت : (پیا مَخوم که دِیگَه آرَه) مرد می خواهم که دیگ را بیاورد که البته سایر بچه ها هم برای رو کم کنی از رحیم به هر مکافاتی بود دیگ را پایین می آوردند .
خاطره دیگر مربوز به جانباز مجید کابلی است . در همان جبهه کوت گاپون برای حمل مهمات و مواد غذ ایی و سایر ملزومات از کنار رودخانه کرخه و نبود وسیله ی نقلیه به ناچار از حدود ده راس الاغ استفاده می کردیم و معمولاً انجام این کار به عهده بنده بود یکبار که من در مرخصی بودم مجید کابلی برای آوردن وسایل و غذا میرود که در برگشت و عبور از روی پل چوبی باریک یکی از الاغ ها با بار قند وشکر که جیره یک هفته ای ما بود در میانه ی پل می ایستد که مجید هرچه تقلا می کند نمی تواند الاغ را به حرکت در بیاورد و با عصبانیت الاغ را با بار قند و شکر به داخل آب رودخانه ی کرخه می اندازد واین باعث شد تا مدتی از خوردن چای محروم شویم و بچه ها به شوخی به مجید می گفتند : تو که از پس یک الاغ بر نیامدی چگونه می خواهی با این دشمن بجنگی و سربه سر او می گذاشتند .همین مجید کابلی را چون سنش کم بود وبا با پوست سفید و موهای زرد و نداشتن محاسن به خط اول نمی فرستادند و در تدارکات عقبه جبهه صالح مشطط مشغول بود و هرکاری می کرد وی را به خط مقدم پدافندی اعزام نمی کردند تا اینکه یکبار با دیدن مسئول محور سردار محمد حسن کوسه چی به سمت وی میرود وبا تندی اعتراض می کند چرا مرا به خط نمیبرید اگر منظورتان نداشتن ریش است میروم و ریش مصنوعی می گذارم که مسئول محور با این استدلال وی می خندد و ایشان را به خط مقدم می فرستد .
یادی هم از شهید محمد علی اردوزاده که در عین حال که بسیار محجوب بود در پاره ای از اوقات نیز روحیه ی بشاش وی نمودار میشد از جمله وقتی برای گرفتن غدا به سنگر تدارکات مراجعه می کرد ته قابلمه با دست ضرب می گرفت و می گفت : دا کرامت اَمشو چه داریم که در اکثر اوقات غدای ما کنسرو های اهدایی مردم خوبمان بود البته برخی از رزمندگان ابتکار به خرج می دادند و با توله های موجود در بیابان خوراک (حَمیس تولَه) درست می کردند که انصافاً بسیار هم خوش مزه بود .



با شروع تجاوز استکبار جهانی به عاملیت صدام عفلقی من هم همانند دیگر جوانان مسلمان دزفولی برای دفاع از انقلاب اسلامی به سوی جبهه شتافتم . در زمان حضورم در خط پدافندی صالح مشطط وقایع بیشماری رخ می داد که گاه تلخ و گاه شیرین بود .
در محور روبروی کوت گاپون بعد از صرف غذا رزمنده رحیم بدوره (تدینی نژاد ) که فردی شوخ بود و با شوخی های مناسب موجب بالا بردن روحیه ی سایر رزمنده ها می شد . قابلمه خالی را بر روی پشت بام منازلی روستاییان که ما در آنجا سنگر گرفته بودیم می انداخت و به علت اینکه فاصله ی ما با نیروهای دشمن حدود ۲۰۰ متربود و در تیر رس تک تیراندازان بعثی بودیم رفتن روی پشت بام و آوردن قابلمه دل شیر می خواست و رحیم همزمان با پرتاب قابلمه با صدای بلند و با لهجه ی دزفولی می گفت : (پیا مَخوم که دِیگَه آرَه) مرد می خواهم که دیگ را بیاورد که البته سایر بچه ها هم برای رو کم کنی از رحیم به هر مکافاتی بود دیگ را پایین می آوردند .
خاطره دیگر مربوز به جانباز مجید کابلی است . در همان جبهه کوت گاپون برای حمل مهمات و مواد غذ ایی و سایر ملزومات از کنار رودخانه کرخه و نبود وسیله ی نقلیه به ناچار از حدود ده راس الاغ استفاده می کردیم و معمولاً انجام این کار به عهده بنده بود یکبار که من در مرخصی بودم مجید کابلی برای آوردن وسایل و غذا میرود که در برگشت و عبور از روی پل چوبی باریک یکی از الاغ ها با بار قند وشکر که جیره یک هفته ای ما بود در میانه ی پل می ایستد که مجید هرچه تقلا می کند نمی تواند الاغ را به حرکت در بیاورد و با عصبانیت الاغ را با بار قند و شکر به داخل آب رودخانه ی کرخه می اندازد واین باعث شد تا مدتی از خوردن چای محروم شویم و بچه ها به شوخی به مجید می گفتند : تو که از پس یک الاغ بر نیامدی چگونه می خواهی با این دشمن بجنگی و سربه سر او می گذاشتند .همین مجید کابلی را چون سنش کم بود وبا با پوست سفید و موهای زرد و نداشتن محاسن به خط اول نمی فرستادند و در تدارکات عقبه جبهه صالح مشطط مشغول بود و هرکاری می کرد وی را به خط مقدم پدافندی اعزام نمی کردند تا اینکه یکبار با دیدن مسئول محور سردار محمد حسن کوسه چی به سمت وی میرود وبا تندی اعتراض می کند چرا مرا به خط نمیبرید اگر منظورتان نداشتن ریش است میروم و ریش مصنوعی می گذارم که مسئول محور با این استدلال وی می خندد و ایشان را به خط مقدم می فرستد .
یادی هم از شهید محمد علی اردوزاده که در عین حال که بسیار محجوب بود در پاره ای از اوقات نیز روحیه ی بشاش وی نمودار میشد از جمله وقتی برای گرفتن غدا به سنگر تدارکات مراجعه می کرد ته قابلمه با دست ضرب می گرفت و می گفت : دا کرامت اَمشو چه داریم که در اکثر اوقات غدای ما کنسرو های اهدایی مردم خوبمان بود البته برخی از رزمندگان ابتکار به خرج می دادند و با توله های موجود در بیابان خوراک (حَمیس تولَه) درست می کردند که انصافاً بسیار هم خوش مزه بود .



ثبت دیدگاه