کربلای 5/ از خاطرات مصطفی رحیمی در زمستان 1365
اسم من توی بی سیم فرهاد بود. یک دفعه صدایی به گوشم خورد: فرهاد فرهاد، مسعود، گفتم بگوشم. گفت یک گلوله دیگر برات می فرستم. گیج شده بودم به سرعت صفحه کد بی سیم را باز کردم، کدی به نام مسعود نداشتیم.
در حال برقراری ارتباط بودم که یک گلوله سنگین در کنار خاکریز منفجر شد و این بار هم از پشت سر کلافه شدم که خدایا گلوله ها از کجا می آید. از بچه های تطبیق هم پرسیدم. آن ها هم اعلام کردند که کار ما نیست. اسم من توی بی سیم فرهاد بود. یک دفعه صدایی به گوشم خورد: فرهاد فرهاد، مسعود، گفتم بگوشم. گفت یک گلوله دیگر برات می فرستم. گیج شده بودم به سرعت صفحه کد بی سیم را باز کردم، کدی به نام مسعود نداشتیم.
گفتم شما؟ گفت: فقط ببین خوبه یا نه.
گفتم:شما،حرفی نزد. دو سه دقیقه بعد یک گلوله دیگر آمد و به زمین خورد. گفت خوب بود یا نه؟ گفتم: شما؟ شروع کرد به ناسزا گفتن به امام. موهای تنم سیخ شده بود.
آن قدر که از صحبت کردن یک ایرانی که همدست با عراقی ها روی ما آتش ریخت، ناراحت شدم که از شهادت آن بسیجی متآثر نشده بودم. همه چیز دستگیرم شده بود، باهمه توانم پشت گوشی فریاد کشیدم که مرگ بر رجوی.
ثبت دیدگاه