یوسف گفت اگر دو تا پایم را هم قطع کنید من باید بروم
مادر شهید یوسف میرزایی میگوید: من با جبهه رفتنش مخالفت میکردم و به او اجازه نمیدادم، چون پدرش مریض بود و من هم دستتنها بودم اما او در جوابم گفت: «اگر دو تا پایم را قطع کنید، من باید بروم.»
تا شهدا؛ پای صحبتهای خانوادههای شهدا که مینشینی خاطرات تلخ و شیرینی را بیان میکنند که میتوان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که از کودکی با شهید مأنوس بودند، میتوانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند.
اگر دو تا پایم را قطع کنید، من باید بروممادر شهید یوسف میرزایی میگوید: یوسف بهعنوان بسیجی به جبهه اعزام شد، من با جبهه رفتنش مخالفت میکردم و به او اجازه نمیدادم، چون پدرش مریض بود و من هم دستتنها بودم اما او در جوابم گفت: «اگر دو تا پایم را قطع کنید، من باید بروم.»
یوسف وقتی به منطقه فکه رفت، در آنجا گم شده بود، ما برایش هر چه نامه میدادیم، بهدست او نمیرسید و نامه برگشت میخورد، بعد از مدتی برگشت منزل و برای بار دومی که رفت زخمی شد که او را به بیمارستان قائم مشهد بستری کردند.
وقتی به عیادتش به بیمارستان رفتیم، اصلاً ابراز ناراحتی نمیکرد، روحیه فوقالعادهای داشت، آخرین باری که خواست به جبهه برود، از رفتنش ممانعت کردند، او به ناچار رفت از همان بیمارستانی که در آن بستری بود، مجوز گرفت تا آنها با رفتنش موافقت کنند؛ با تلاشی که کرد، موفق هم شده بود.
یوسف در عملیات والفجر 4 بر اثر انفجار مین به شهادت رسید، یکی از خصوصیات بارز یوسف خواندن نماز اول وقت بود؛ یک روز روحانی محل در مسجد از او نماز خواندن را پرسید، آن زمان او کلاس پنجم بود، یوسف به درستی تمام ارکان نماز را جواب داد که موجب شگفتی آن روحانی شد.
تنها سفارشی که کرده بود این بود که اگر به شهادت رسیدم، به پدر و مادرم رسیدگی کنید، در آخر امیدوارم که شهدا پرچمدار امام حسین (ع) و علی اکبر (ع) باشند.
وقتی که شهدا از ما راضی خواهند بود
مادر شهید علی زاهدی میگوید: تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که اگر هر کس در راه خدا قدم بردارد، شهدا از آنها راضی خواهند بودند، اگر مملکت حفظ باشد و دست نامحرمان نیفتد، شهدا از ما راضی خواهند بود، چون آنها برای امنیت و آزادی این انقلاب به جبهههای جنگ رفتهاند و خون پاکشان را ریختهاند، پس ما باید حافظ خونشان باشیم.
فقط مینوشت من خوبم
پدر شهید علی زاهدی میگوید: پسرم در سن 18 سالگی و در سال 1366 به جبهه اعزام شد و در همان بار اول بدون این که به مرخصی بیاید، در منطقه بانه و سردشت به شهادت رسید، در این مدتی که در جبهه بود، برایمان نامه مینوشت و در نوشتههایش از سختیها و مشکلات چیزی نمینوشت، فقط مینوشت من خوبم و هیچ کمبودی در اینجا احساس نمیکنم.
نحوه رفتنش هم اینگونه بود که یکروز از طرف بسیج اعلام کرده بودند که به چند نفر جوشکار و نجار در منطقه نیاز دارند، علی آن زمان کلاس 9 درس میخواند، در کنار درس، جوشکاری هم میکرد، با شنیدن این خبر خوشحال شد و برای اعزام به جبهه نامنویسی کرد.
علی فرزند پرتلاش، سختکوش و در همه حال کمکحال خانواده بود، من از او راضیام، انشاءالله خدا هم از او راضی باشد.
مادر شهید رضا عباسپور میگوید: من فقط چند توصیه برای جوانان دارم و آن هم این است که باید راه شهدا را ادامه بدهیم و ببینیم که هدف و مقصود امام خمینی (ره) از این انقلاب چه بود، آیا راهی که امام دوست داشت ما ادامه میدهیم؟ شهدای ما رسالت خودشان را به نحو احسن انجام دادند، اکنون که ما ماندهایم، رسالت مهمتری بر دوش داریم، پس وظیفه ما است تا این انقلاب را بهدست صاحب اصلیاش آقا امام زمان (عج) برسانیم، اینک باید پیامرسان خون شهدا باشیم، بیاییم همچون شهدا عاشق ولایت باشیم و دست از ولایت فقیه برنداریم.
اگر دو تا پایم را قطع کنید، من باید بروممادر شهید یوسف میرزایی میگوید: یوسف بهعنوان بسیجی به جبهه اعزام شد، من با جبهه رفتنش مخالفت میکردم و به او اجازه نمیدادم، چون پدرش مریض بود و من هم دستتنها بودم اما او در جوابم گفت: «اگر دو تا پایم را قطع کنید، من باید بروم.»
یوسف وقتی به منطقه فکه رفت، در آنجا گم شده بود، ما برایش هر چه نامه میدادیم، بهدست او نمیرسید و نامه برگشت میخورد، بعد از مدتی برگشت منزل و برای بار دومی که رفت زخمی شد که او را به بیمارستان قائم مشهد بستری کردند.
وقتی به عیادتش به بیمارستان رفتیم، اصلاً ابراز ناراحتی نمیکرد، روحیه فوقالعادهای داشت، آخرین باری که خواست به جبهه برود، از رفتنش ممانعت کردند، او به ناچار رفت از همان بیمارستانی که در آن بستری بود، مجوز گرفت تا آنها با رفتنش موافقت کنند؛ با تلاشی که کرد، موفق هم شده بود.
یوسف در عملیات والفجر 4 بر اثر انفجار مین به شهادت رسید، یکی از خصوصیات بارز یوسف خواندن نماز اول وقت بود؛ یک روز روحانی محل در مسجد از او نماز خواندن را پرسید، آن زمان او کلاس پنجم بود، یوسف به درستی تمام ارکان نماز را جواب داد که موجب شگفتی آن روحانی شد.
تنها سفارشی که کرده بود این بود که اگر به شهادت رسیدم، به پدر و مادرم رسیدگی کنید، در آخر امیدوارم که شهدا پرچمدار امام حسین (ع) و علی اکبر (ع) باشند.
وقتی که شهدا از ما راضی خواهند بود
مادر شهید علی زاهدی میگوید: تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که اگر هر کس در راه خدا قدم بردارد، شهدا از آنها راضی خواهند بودند، اگر مملکت حفظ باشد و دست نامحرمان نیفتد، شهدا از ما راضی خواهند بود، چون آنها برای امنیت و آزادی این انقلاب به جبهههای جنگ رفتهاند و خون پاکشان را ریختهاند، پس ما باید حافظ خونشان باشیم.
فقط مینوشت من خوبم
پدر شهید علی زاهدی میگوید: پسرم در سن 18 سالگی و در سال 1366 به جبهه اعزام شد و در همان بار اول بدون این که به مرخصی بیاید، در منطقه بانه و سردشت به شهادت رسید، در این مدتی که در جبهه بود، برایمان نامه مینوشت و در نوشتههایش از سختیها و مشکلات چیزی نمینوشت، فقط مینوشت من خوبم و هیچ کمبودی در اینجا احساس نمیکنم.
نحوه رفتنش هم اینگونه بود که یکروز از طرف بسیج اعلام کرده بودند که به چند نفر جوشکار و نجار در منطقه نیاز دارند، علی آن زمان کلاس 9 درس میخواند، در کنار درس، جوشکاری هم میکرد، با شنیدن این خبر خوشحال شد و برای اعزام به جبهه نامنویسی کرد.
علی فرزند پرتلاش، سختکوش و در همه حال کمکحال خانواده بود، من از او راضیام، انشاءالله خدا هم از او راضی باشد.
مادر شهید رضا عباسپور میگوید: من فقط چند توصیه برای جوانان دارم و آن هم این است که باید راه شهدا را ادامه بدهیم و ببینیم که هدف و مقصود امام خمینی (ره) از این انقلاب چه بود، آیا راهی که امام دوست داشت ما ادامه میدهیم؟ شهدای ما رسالت خودشان را به نحو احسن انجام دادند، اکنون که ما ماندهایم، رسالت مهمتری بر دوش داریم، پس وظیفه ما است تا این انقلاب را بهدست صاحب اصلیاش آقا امام زمان (عج) برسانیم، اینک باید پیامرسان خون شهدا باشیم، بیاییم همچون شهدا عاشق ولایت باشیم و دست از ولایت فقیه برنداریم.
ثبت دیدگاه