امام(ره) براي محمد رفيع دعا کرد

پدرانه هاي حاج محمد اکبر براي فرزندش و بغضي که پس از 31سال شکست
به گزارش تا شهدا؛ وحيد تفريحي - آخرين روزهاي زمستان سال 1363؛ خبر مي رسد که جمعي از شهداي عمليات بدر که در 22 اسفند ماه به شهادت رسيده اند براي تشييع به مشهد منتقل شده اند. خبر که در آن سرماي استخوان سوز زمستاني به گوششان مي رسد، حسي دلشان را گرم مي کند... حاج «محمد اکبر» دست همسرش را مي گيرد و در بوران برف آن سال هاي مشهد خودش را به معراج شهدا مي رساند؛ خبر داده‌اند که «محمد رفيع» پسر رشيد خانواده شيخ زاده هم در جمع شهداست. مادر دل آشوب و پدر با قدم هايي استوار و دلي گرم به معراج مي رسند، ديگر پسرش و جمعي از خانواده هم همراهشان هستند، نگاه ها که به پيکر شهيد مي افتد صداي گريه همه جا را پر مي کند. اما نگاه پدر و مادر نافذ است و خبري از ناله هاي مادرانه و اشک هاي پدرانه نيست... هر دو چشم دوخته اند به پيکر پسر دلبندشان زير لب زمزمه اي از شکر بر زبان دارند. نگاه ها که به تعجب بر مي گردد، حاج محمداکبر سخن به شکر باز مي کند: «خدا را شکر. فرزندم براي رضاي خدا به شهادت رسيده و چه افتخاري بالاتر از اين...»
آخرين روزهاي تابستان سال 1394؛ 31 سال از آن زمستان مي گذرد، حالا اما در يک عصر از بحبوحه تابستان گرم اين روزهاي مشهد، ميهمان خانه اي صميمي در گوشه اي از شهر امام رضا (ع) مي شوم. آدرس داده اند که پيرمرد در کوچه اي از «خداشناس» روزگار مي گذراند. خانواده اي ميهمان نواز که تا پاي در به استقبال مي آيند به رسم ادب. حرف مي زنيم از روزهايي که هجرت را انتخاب کردند و از افغانستان به ايران آمدند، از روزهايي که حاج محمداکبر در هرات اعلاميه هاي امام (ره) را بين علاقه مندان به ايشان پخش مي کرد و از روزهاي جنگ و حماسه. صحبت ها که به «محمدرفيع» رسيد، اوضاع فرق کرد. لحظه اي سکوت و بعد صداي بغضي که از پس 31 سال فروخوردن حالا شکسته است. اشک، گوشه چشم هاي نافذ آقا محمداکبر را خيس مي کند، سکوت مي کنم تا خود زبان به سخن باز کند... اشک هايش را پاک مي کند: «هميشه حضور محمد رفيع را حس مي کنم، اين روزها خيلي بيشتر به شهادت محمد رفيعم افتخار مي کنم... خداراشکر.»
براي بيشتر شنيدن و بيشتر دانستن از يکي از شهداي برادران افغانستاني دوران 8 سال دفاع مقدس، ساعتي را ميهمان جمع صميمي، نجيب و صادق خانواده شيخ زاده در بولوار طبرسي مشهد مي شوم. خانواده اي که جوشش تدين و معنويت از گذشته تا به حال در آن جريان دارد و همانطور که از نام خانوادگي شان هم مشخص است، خانواده اي روحاني و روحاني‌زاده هستند. قرار است در اين گعده از محمد رفيع بگوييم و بشنويم. با پدري که بعد از 31 سال بغضش از فراق فرزند شهيدش شکست و مادري که حالا نيست و به رحمت خدا رفته اما خاطرش در اين خانه زنده است.
شروع صحبت ما از ماجراي هجرتشان از افغانستان به ايران است که حاج محمداکبر شيخ زاده مي گويد: «در هرات عکاسي داشتم، قبل از انقلاب از هر شيوه اي براي انتشار اعلاميه ها و عکس هاي امام استفاده مي کردم تا اين که وقتي انقلاب اسلامي ايران پيروز شد ما به همراه فاميل با يک شوق و علاقه بسيار زياد به ايران آمديم و به خاطر اعتقادي که به امام و انقلاب و مرجعيت داشتيم سعي کرديم مسئوليتمان را در قبال انقلاب انجام دهيم.»
وظيفه ما چيست؟«آقا محمدرفيع چندساله بود که به ايران آمديد؟» اين سوال را مي پرسم و جواب حاج محمداکبر سکوت است و بغض... اسم محمد رفيع را که مي شنود ناخودآگاه اشک چشمانش را پر مي کند، با همان صداي بغض آلود مي گويد: «محمدرفيع 13 ساله بود که به ايران آمديم، زمان جنگ تحميلي که شد با يک شور عجيب از ما اجازه مي خواست که به جبهه برود، من اجازه دادم. مادر خدابيامرزش مي گفت سن و سالت کم است محمد رفيع و به تو اجازه جبهه رفتن نمي دهند. به هر حال هر دو راضي بوديم چون مي دانستيم وظيفه ماست که از نعمتي که داريم دفاع کنيم، از اسلام، انقلاب و مرجعيتي که همه آرزوي آن را داشتند؛ همين هم بود که من هم بر حسب وظيفه 18 ماه در جبهه خدمت کردم و احمد پسر بزرگترم هم در جبهه جانباز شيميايي شد.»
دعاي امام (ره) براي محمد رفيعپيرمرد نجيب خانواده شيخ زاده دستي به روي صورتش مي کشد تا اشک هاي باقي مانده را از چشمانش پاک کند. از او مي خواهم که خاطراتش از محمدرفيع را بازگو کند که مي گويد: «محمد رفيع مومن و متدين بود، هم در زماني که در هرات بوديم و هم در ايران اهل مسجد بود و از نظر اخلاقي هم نه من و نه مادرش هيچ رفتار بدي از او نديديم؛ اتفاقا با اين که سن کمي داشت اما بسيار کمک حال ما بود. در خاطرم هست در همان نوجواني که براي کسب درآمد کار مي کرد، وقتي حقوق مي گرفت به سراغ من يا مادرش مي رفت و مي گفت خمس حقوقم را حساب کنيد؛ روي اين مسائل خيلي حساس بود.»
حاج محمداکبر خاطره اي هم از روزهاي ابتدايي زندگي و آن سال هاي قبل از انقلاب روايت مي کند، خاطره اي که شيريني آن از کلامش کامل احساس مي شود: «در سفري به کربلا، روزي در يکي از صحن هاي حرم امام حسين (ع) که حضرت امام (ره) مشغول اقامه نماز جماعت بودند، مادر محمدرفيع بعد از نماز او را به آغوش امام مي دهد و امام نيز براي محمدرفيع دعا مي کند.»
ما وظيفه خود را انجام داديم اما...گرم صحبت با پدر شهيد هستم که خواهرزاده و داماد حاج محمداکبر که حالا روحاني جاافتاده اي است به گعده ما اضافه مي شود. سيد که سال ها با اين خانواده همراه بوده، سر صحبت را از محمدرفيع و خانواده اش باز مي کند و مي گويد: محمدرفيع براي خدا رفت و با همين نيت بود که خدا شهادت را به او داد، اين روحيه از خانواده شيخ زاده به او رسيده بود که خانواده اي متدين، روحاني و مومن بودند. براي محمد رفيع و خانواده اش هيچ وقت ماديات مهم نبوده و نخواهد بود، بارها از حاج دايي شنيدم که افتخار مي کند فرزندانش در اين مسير گام برداشتند و در اين مسير ماندند. اما غصه ام مي گيرد وقتي مي بينم حاج دايي با اين سنش بايد از اول صبح ساعت ها در صف بماند تا اقامتش را تمديد کند، غصه ام مي گيرد وقتي برادر شهيد با اين که جانباز جنگ تحميلي است و روحيه انقلابي اش را از خانواده به ارث برده مجبور به ترک ايران اسلامي مي شود. به هر حال ما وظيفه داشتيم مسئوليتمان را در قبال اسلام، دين، مرجعيت و قرآن ايفا کنيم و در آينده نيز ايفا خواهيم کرد اما آن هايي که در قبال خانواده شهدا احساس مسئوليت نمي‌کنند...»
جمله اش را ناتمام مي گذارد و حاج محمداکبر با همان لحن مهربانش، لبخند بر لب ادامه حرفش را مي گيرد: «خدا را شکر، ما شاکريم و گلايه اي نداريم و افتخار مي کنيم که در راه اسلام شهيد داده ايم... خدا جمهوري اسلامي را از جميع بلايا حفظ کند.»
پيرمرد با همان لبخند محبت آميزش ما را بدرقه مي‌کند و عکسي به يادگار براي ما مي گذارد...

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.