تفکر شهید بروجردی در عراق و سوریه پیاده شده است

سردار سرتیپ غلامرضا جلالی را به بهانه هفته دفاع مقدس دعوت به گفت‌وگو کردیم و ایشان نیز باروی گشاده پذیرفت. گفت‌وگو در سازمان پدافند غیرعامل انجام شد و سردار ترجیح داد بخش عمده‌ای از گفت‌وگو را به روزهای سخت ابتدایی انقلاب اسلامی و ماجراهای کردستان و آذربایجان غربی ببرد. با سردار جلالی مروری کوتاه کردیم بر آنچه در ده سال اول انقلاب بر شمال غرب کشور رفته است.
تا شهدا؛ چگونه وارد کردستان شدید و چه شد از تهران سر از کردستان درآوردید؟
بسم‌الله الرحمن الرحیم. من و یک عده دیگر در مدرسه حقانی قم درس می‌خواندیم.
چه کسانی؟
آقای مقدم، آقای سیف‌اللهی و چند نفر دیگر. چند نفرشان در طول جنگ شهید شدند، چند نفرشان هم زنده هستند. من و آقای مقدم و پسرعمویم یک حجره در مدرسه حقانی قم داشتیم. قبل از انقلاب در تهران هم فعالیت‌هایی که امروز به آن انقلابی می‌گویند زیاد داشتیم و به این جمع‌بندی رسیدیم که به مدرسه حقانی برویم و درس بخوانیم. اول یک ماهی مدرسه رضوی پیش مرحوم آقای آذری قمی رفتیم. بعد در مدرسه شهیدین (مدرسه حقانی) ثبت‌نام کردیم که شهید قدوسی، آیت‌الله جنتی، شهید بهشتی و شهید مطهری اداره می‌کردند. در قم هم یکسری فعالیت‌هایی مثل شرکت در تظاهرات و سازماندهی چند گروه و آماده‌سازی را برای اینکه اگر لازم شد وارد فاز مسلحانه شویم، داشتیم؛ یعنی هم آموزش سلاح بود و هم در روزهای آخر به دنبال تهیه سلاح بودیم.
شهید قدوسی خیلی آدم سفت و قاطعی بود و فعالیت‌های زیادی اتفاق می‌افتاد. از پیام‌های امام (ره) این‌طور استنباط کردیم که باید برویم و اسلحه بگیریم. مثلاً امام قبل از انقلاب در جایی گفته بود اگر لازم باشد جوانان ما اسلحه می‌آورند و ما به دنبال اسلحه رفتیم. پیش آقای قدوسی رفتیم و هر چه اصرار کردیم چهار پنج روز به ما مرخصی بدهد، گفت نمی‌شود. گفتیم کار واجبی است، گفت نمی‌شود. گفتیم کار مربوط به انقلاب است، گفت نمی‌شود. هر چه اصرار کردیم که کار مهمی است، می‌گفت نمی‌شود. گفتیم خلاف تکلیف می‌شود. گفت نمی‌شود. مسافتی طولانی از مدرسه حقانی تا صحن حضرت و میدان آستانه از ما اصرار و از ایشان انکار. بالاخره خسته شدیم و گفتیم حالا که نمی‌شود، نشود. ما می‌رویم. خلاصه یک تیم دو سه نفره به روستاهای نیشابور رفتیم و از طریق افغانستانی‌ها چند تا اسلحه گرفتیم. سه چهار روز طول کشید. اسلحه‌ها را پنهان کردیم و رفتیم سر کلاس. رفتیم و دیدیم اسامی ما را به دیوار زده‌اند که شما تخلف انضباطی داشته‌اید و به دفتر بیایید. گفتیم بگذارید اول حاج اصغر برود. رفت‌وبرگشت و دیدیم توپش پر است. شهید قدوسی گفته بود اگر مقررات را رعایت نکنید، مجبوریم شما را اخراج کنیم. حاج اصغر گفته بود چرا شما اخراج کنید؟ خودمان بیرون می‌رویم. برای چه می‌خواهید جلوی تکلیف را بگیرید؟ خلاصه رفتیم و صحبت کردیم و همگی به همین جمع‌بندی رسیدیم و بیرون آمدیم و خودمان در میدان نیروگاه قم (میدان توحید) در کوچه‌ای خانه‌ای گرفتیم و به‌کلاس درس می‌رفتیم. اخوی ما که خدا رحمتش کند شهید شد، یک ماشین پیکاپ مهاری قدیمی داشت. ژیان‌های قدیمی که سقف نداشتند و به آن‌ها می‌گفتند پیکاپ، چون این ماشین خیلی اذیتش می‌کرد، از دستش گرفته بودم و در قم با آن رفت‌وآمد می‌کردم. فکر می‌کنم ۱۹ بهمن ۵۶ بود که دیدم حاج اصغر دارد دنبال ماشینم می‌دود که فلانی در تهران انقلاب شده است و رادیو دارد می‌گوید این‌طوری شده است. باید هر جور هست سریع به تهران برویم. ما یک قوطی ۱۷ لیتری را که آن موقع‌ها مال پنیر بود، پر از مواد منفجره آماده کرده بودیم. یک کلت کمری هم داشتیم. به عده‌ای از بچه‌های انقلابی خبر دادیم و ماشین را برداشتیم و سریع به‌طرف تهران حرکت کردیم. ژاندارمری قم کنترل می‌کرد. ۱۰-۸-۷ نفر سوار یک ماشین دو سیلندر کوچک شده بودیم که اصلاً راه نمی‌رفت و با هزار مصیبت به تهران آمدیم. وسط راه دو سه نوبت مأموران شاه ما را بازدید کردند، ولی به آن ظرف پر از سه‌راهی که جلوی پایمان گذاشته بودیم ـ چون این ماشین‌ها نه سقف داشت، نه صندوق‌عقب ـ شک نکردند و به بهشت‌زهرا (س) رسیدیم و دم در دیدیم دست مردم اسلحه است. اولین جایی که اسلحه دست مردم دیدیم آنجا بود. همه بچه‌ها پراکنده شدند و هر کسی به سمت محله خودش رفت. با حاج اصغر تصمیم گرفتیم اول برویم و پیت سه‌راهی‌ها را در جایی مخفی کنیم. نمی‌شد آن را همه جا با خودمان ببریم تا بعد ببینیم چه می‌شود. پیت را گذاشتیم و آمدیم و نزدیکی‌های غروب به پادگان ۲۱ حمزه ارتش که الان سازمان بسیج در آن مستقر است، رسیدیم. ماشین را کنار گذاشتیم و دوان‌دوان از تهران‌نو تا آنجا رفتیم و دیدیم دم در تیراندازی است، اما مسیر باز است. سرمان را پایین انداختیم و داخل پادگان رفتیم. به آنجا که رفتیم دیدیم جمعیت داخل پادگان ریخته است و دارند سلاح‌های آنرا غارت می‌کنند و اسلحه می‌برند و می‌آورند و هر کسی تیری می‌زند. شلوغ‌پلوغ بود و ممکن بود به آدم تیر بخورد. نگاه کردیم و دیدیم دریکی از آسایشگاه‌های سربازی که‌تر و تمیز بود، اسلحه‌ها را قشنگ چیده‌اند. شیشه را شکستیم و داخل رفتیم و نفری یک اسلحه برداشتیم و بیرون آمدیم. بعد هم نفری یک جعبه مهمات گرفتیم. دم در پادگان آمدیم و دیدیم یک خاور ایستاده و روی آن پلاکارد بزرگی زده نوشته است: «سازمان مجاهدین خلق ایران». بعد می‌گوید: «اسلحه‌هایتان را به ما بدهید.» ما هم گفتیم: «در باز است، برو بردار. چرا آمدی از ما بگیری؟» گفت: «نمی‌شود. ما خلق قهرمانیم.» گفتیم: «خلق قهرمان! برو خودت بردار.» گفت: «می‌گیریم.» گلنگدن را کشیدم و گفتم بیا بگیر. آن‌ها کنار رفتند. اسلحه‌ها را از دست مردم دم در می‌گرفتند و حالش را نداشتند به داخل بروند و خودشان بردارند.
 
شب به خانه آمدیم. تا پیاده به خانه برسیم آخرهای شب شده بود. اخوی خدا بیامرز ما هم یکی از ماشین‌های ارتشی را برداشته بود و ۲۰-۱۰ تا از بچه‌ها را در آن ریخته بود و در خیابان می‌رفتند و تق‌تق تیر می‌زدند. صبح بیدار شدیم و شنیدیم که گفتند به‌جایی حمله شده است و همه باید بروند کمک کنند. بچه‌ها در محل ریخته بودند و یکسری تانک و این چیزها را گرفته بودند. یکی از تانک‌ها را هم اخوی شهید ما گرفته بود، منتهی بلد نبود براند.
 
اخوی شما چند سال داشت؟
دو سه سال از من کوچک‌تر بود. خلاصه تانک را کنار تیر چراغ‌برق در میدان چایچی تهران‌نو گذاشته بود. همسایه‌ای داشتیم که ارتشی بود. اخوی گفت برو به این بگو بلد است این تانک را بیرون بیاورد؟ ما بلد نیستیم. رفتیم و به‌طرف که گروهبان بود و خیلی می‌ترسید گفتیم بلدی؟ آمد و گفت از این کارها نکنید. گفتیم کاری به این کارها نداشته باش. تو این تانک را برای ما بیرون بیاور تا ببینیم چه جوری می‌شود آن را جمع کرد. او راننده تانک بود و قشنگ بلد بود. تانک را بیرون آورد. بعد سر سی متری نارمک آمدیم و درگیری بین گارد و مردم بود و خیابان‌ها را سنگربندی و شروع به جنگیدن کرده بودند. دو سه روزی که گذشت و اوضاع کمی تثبیت شد، امام پیام دادند بروید کمیته انقلاب اسلامی را درست کنید. ما هم به مسجد محلمان به نام لیله‌القدر رفتیم. قبلاً که می‌خواستیم به قم برویم و درس بخوانیم، به ما گفته بودند باید از یک روحانی معرفی‌نامه بیاورید. خدا بیامرز حاج آقا علی محمدی امام جماعت آنجا بود. دوتایی دم در خانه‌شان رفتیم و یک معرفی‌نامه برای قم به ما داد. بعد که گفتند باید به مساجد بروید، رفتیم و دیدیم حاج آقا علی محمدی هم آنجاست. خلاصه یک کمیته در محلمان درست کردیم و محل را به‌صورت مسلحانه اداره می‌کردیم. چند روز بعد که یک مقدار اوضاع آرام‌تر شد، به مدرسه علوی رفتیم و آیت‌الله جنتی را در آنجا دیدیم. آقای جنتی ناظم مدرسه حقانی بود. رفتیم و گفتیم: «حاج آقا! حالا چه‌کار کنیم؟» گفت: «مجموعه‌ای به اسم پاسا درست شده است.» گفتیم: «پاسا چیست؟» گفت: «پاسداران انقلاب اسلامی» یعنی به‌جای سپاه می‌گفتند پاسا. مرحوم شهید منتظری در شهرآرا ساختمانی را که مال گارد سابق دانشگاه بود، گرفته بود.
 
الان گذرنامه است.
بله آنجا را گرفته و آدم‌های ازنظر خودش مطمئن‌تر را جمع کرده بود. رفتیم و گفتیم یک برگه به ما بده. یک برگه به من و یکی به حاج اصغر داد و ما را برای ورود به سپاه معرفی کرد. آن موقع اسمش پاسا بود و بعد شد سپاه. رفتیم و در اسفند ۵۷ و فروردین ۵۸، پانزده روزی آموزش دیدیم. یادم هست روز سیزده‌بدر ۵۸ ما را به میدان چیتگر برای تمرین تیراندازی بردند. ۲۰-۱۰ روزی گذشت. ما هم آموزش دیده بودیم و در مسجد محل جمع شدیم. خدا بیامرز شهید محمد منتظری آموزش‌های خیلی سختی هم می‌داد و خیلی اذیت می‌کرد. سختگیری، تشنگی، گرسنگی و اذیت و خلاصه با او دعوایمان شد و گفتیم ما را به صحرای سینا آوردی آموزش بدهی؟ چرا نان نمی‌دهی بخوریم؟ چون خودشان خیلی در آموزش‌های اولیه‌شان سختی دیده بودند، می‌خواستند آن سختی را منتقل کنند.
 
چند نفر بودید که آموزش می‌دیدید؟
فکر می‌کنم ۷۰، ۸۰ نفری بودیم. شاید هم ۱۰۰ نفر. چند تا عکس از آن موقع دارم. بعد اطلاعیه دادند کسانی که آموزش دیده‌اند، به پادگان ولی‌عصر بیایند و ثبت‌نام کنند. ما هم رفتیم. در آنجا ما را در قالب گردان و گروهان سازماندهی کردند. سازمان‌دهنده اولیه هم شهید بروجردی بود. ما هم دفعه اول بود که با ایشان آشنا می‌شدیم. حدود ۷۰۰ نفر آدم را در آنجا جمع کرده بود و هیچ کسی هم درجه نداشت و معلوم نبود چه کسی سرگرد و سرهنگ است. همه مثل هم بودند. گفت باید با تک‌تک مصاحبه کنم و ببینم هر کسی چه‌کاره است. بعد فرم‌هایی را داد و همه پر کردند و خودش با تک‌تک افراد مصاحبه کرد. مصاحبه‌اش که تمام شد، ما را گذاشت فرمانده گروهان و معاون گردان. رفیقی داشتیم که الان زنده است به نام آقای حاج رضا صادقی که فرمانده تیپ ۶۳ خاتم توپخانه بود و یک چشمش را در جنگ از دست داد. ایشان را چون طلبه بود، فرمانده گردان گذاشت و ما را هم جانشین او کرد.
گردان چند بودید؟
آن موقع دو تا گردان بود. آن‌ها گردان ۱ بودند و ما گردان ۲ بودیم. دو تا آسایشگاه در کنار هم بودیم. مثلاً شهید علی موحد، علی فضلی، ناصر کاظمی و خود آقای مقدم گردان یکی بودند و ما هم همراه با آقای عبداللهی که الان معاونت آمار ستاد کل هست، شهید رضا آزادی و... گردان دو بودیم. یک مدت در آنجا آموزش‌های داخل پادگانی و یک مقدار حفظ انسجام و این حرف‌ها را گذراندیم تا به مأموریت بخوریم. اولین مأموریت ما خرمشهر بود.
ماجرای خلق عرب.
بله ماجرای خلق عرب. به اهواز آمدیم و از آنجا با بالگرد ما را به خرمشهر بردند.
جبروتی فرمانده‌تان بود؟
بله در مقطعی ناصر جبروتی آنجا بود. وارد که شدیم همزمان شد با حادثه‌ای که عرب‌های با گرایش چپ به آن چهارشنبه سیاه می‌گفتند. روزی بود که عرب‌های خلق عرب به مسجد جامع ریخته بودند تا شهر را بگیرند. بار اول آقای شمخانی را آنجا دیدم. فرمانده بود. بر و بچه‌ها را هم جمع کرده بود و در جاهایی دفاع می‌کردند. اول کمک این‌ها رفتیم. اولین مأموریت بود و خیلی از مباحثی را که بعدها می‌شد خیلی ساده‌تر به آن‌ها نگاه کرد، مطرح می‌شد. مثلاً توقع داشتیم جلوی دشمن خارجی بایستیم و با آن‌ها برخورد کنیم. بعد می‌دیدیم مردم تحریک شده خودمان هستند. عراقی‌ها عرب‌ها را تحریک کرده بودند. یک مقدار مایه‌های چپی هم داشتند. تعدادی مائوئیست بودند و عده‌ای هم مارکسیست لنینیست. محور آن‌ها هم پسر آیت‌اللهی بود به نام آل شبیر خاقانی. از پدرش هم سوءاستفاده و در دفترش این‌ها را جمع می‌کردند. ته قضیه خودمختاری خلق عرب بود و اینکه خوزستان عربستان شود. از مرکز هم با آن‌ها مخالفت می‌شد. رفتیم و با بچه‌های حزب‌اللهی آبادان و خرمشهر دیدار داشتیم. علی شمخانی و بر و بچه‌های آن‌ها در گروهی به نام فجر السلام و منصورون بودند. ما هم که رسیدیم اسممان سپاه بود، ولی کسی لباس درست‌وحسابی نداشت. لباس خاکی سربازی گرفته بودیم و از همان استفاده می‌کردیم. رفتیم و در بندر خرمشهر مستقر شدیم. هر کسی را می‌آوردند، دانه‌دانه، پنج‌تا ده تا ده تا در جاهای مختلف خانه‌های مختلف شهر مستقر کردند که بشود شهر را کنترل کرد، ولی درگیری در بیرون و بعضاً داخل شهر بود، اما آن‌ها جلوی روی بچه‌ها حمله می‌کردند و می‌ریختند. فکر می‌کنم یک ماه و نیم آنجا بودیم. بعد با حاج اصغر این‌ها عوض شدیم و آن‌ها جای ما آمدند و به تهران آمدیم. به تهران رسیدیم، شهید بروجردی ما را برای حفاظت زندان اوین برد. ببخشید. زندان اوین بعداً بود. اول به جنگل‌های صومعه‌سرا، فومن و رشت رفتیم. آنجا اتفاقی افتاده بود و چپی‌ها آمده بودند و کمیته‌هایی را که در تهران به‌عنوان کمیته‌های انقلاب اسلامی و کمیته امام خمینی مطرح بود، در آنجا به اسم کمیته‌های صمد بهرنگی، خسرو روزبه و این‌ها راه انداخته بودند. روز اولی که وارد شدیم فکر کردیم همه اهالی شهر کمونیست هستند، چون آن‌قدر تابلوهای داس و چکش مثلاً در بندرانزلی به درودیوار آویزان کرده بودند که آدم وحشت می‌کرد. بار اولی که به آنجا می‌رفتم چهره شهر را کاملاً تبدیل به یک شهر چپی کرده بودند که آدم وحشت و فکر می‌کرد در این شهر همه کمونیست و طرفدار آن‌ها هستند. در آنجا فرمانده‌ای به نام کریم امامی داشتیم که بعداً به او می‌گفتند کریم دیکتاتور. او هم از بچه‌های ابوشریف و ابووفا بود که در فلسطین دوره دیده بودند و الگوهای آموزشی‌شان بسیار خشن و سخت بود. معتقد بودند خشونت جرأت و شهامت می‌آورد. مثلاً برای آموزش در بندر انزلی رفتیم و همه ما را در ماسه‌های کنار دریا به خط می‌کرد و بعد می‌گفت چرا منظم نیستید؟ اگر تا دو دقیقه دیگر منظم نشوید، زانوی هر کسی را که دو سانت بیرون ایستاده باشد با تیر می‌زنم و واقعاً هم این کار را می‌کرد و می‌نشست و می‌زد. همه از ترسشان سیخ می‌ایستادند و تکان نمی‌خوردند. بعد می‌گفت پاهایتان را باز کنید و ژـ ۳ را می‌گرفت و یک تیر وسط پای همه می‌زد، آن هم در خاک نرم. ممکن بود روی پای کسی هم بخورد، چون نگاه که نمی‌کرد، بلکه سرش را بالا می‌گرفت و می‌زد. یا ضامن نارنجک را می‌کشید و به‌طرف ما پرت می‌کرد و می‌گفت دو شماره بشمر و پرت کن. یک بار یکی از آن‌ها در رفت و به یکی از بچه‌ها خورد. طرف حالش بد شد و او را به تهران آوردند. می‌گفت در هر آموزشی تا ۵ تا هم کشته شوند، اشکال ندارد. آن‌قدر قضیه را جدی می‌گرفت که کسی در آنجا دنبال شوخی نبود.
چند سال داشتید؟
متولد سال ۳۸ هستم. آن موقع ۲۱ سال داشتم.
این آقای کریم امامی آخرش کجا رفت؟
این‌ها یک مقدار گرایش‌های الفتحی داشتند و ورود گرایش‌های الفتح در سپاه بود. آقایان ابوشریف، ابووفا و امثالهم بیشتر قابلیت‌های یک چریک مبارز با اتکا به مباحث دینی و اسلامی را دنبال می‌کردند، یعنی شخصیت‌هایی مثل رمبو که هر جا رسید بزند و برود و از این جور حرف‌ها. آدم‌ها را هم این جوری تربیت می‌کردند. بعد از داستان پاوه این‌ها از سپاه رفتند و همه‌شان بیرون رفتند، آدم‌های جذب شده چون خیلی عقیدتی نبودند. در نماز کاهل بودند، جفنگ می‌گفتند، عفت کلام نداشتند و کارهایی می‌کردند که چندان به چارچوبی که سپاه می‌خواست داشته باشد نمی‌خورد. این اتفاقات که افتاد، یک ماه و نیم دو ماه در رشت بودیم. یک روز تعطیل به ساختمانی به نام خوابگاه پرستاری که آن روز تعطیل بود رفتیم. آقای کریم‌امامی رفت و درش را بازکردند و داخل رفتیم و در واقع آنجا را تصرف کردیم. این ساختمان بعدها دفتر سپاه رشت شد و تا آخر هم بود. الان نمی‌دانم هست یا نه. یک بار به رشت رفتم و این ساختمان را پیدا کردم. بغل پلی به نام پل عراق بود. آنجا هم بچه‌ها را آموزش می‌دادند و همکاری که می‌کردند این بود که می‌خواستند کمیته‌های وابسته به گروه‌های چپ را خلع سلاح کنند. کارهای قشنگی می‌کرد. مثلاً می‌رفت تلویزیون و صحبت می‌کرد. ایست بازرسی می‌گذاشتند و شب‌ها در شهر می‌چرخیدیم و برای این‌ها اعمال قدرت می‌کردیم. در زمانی اعلام کرد تا فلان زمان همه باید بیاورند و این‌ها هم ترسیدند و آوردند و دادند. تعدادی از آن‌ها هم در می‌رفتند و می‌رفتیم دستگیرشان می‌کردیم. تقریباً کل کمیته‌ها و پلاکاردهای چپی‌ها را جمع‌کردند و شکل کمونیستی که به شهرها داده بودند ظرف مدت کوتاهی به حالت عادی برگشت. بعداً قاطی مردم رفتیم و دیدیم مردم خودمان هستند. انگار نقابی روی سر همه کشیده باشند، اول کار وضع این‌طوری بود. اول کار هم خیلی‌ها خطوط فاصل بین این‌ها را تشخیص نمی‌دادند که این‌ها چه کسی هستند و آن‌ها کیست‌اند. به نظرم تشخیص این‌ها در آنجا خیلی سخت بود.
یک مأموریت را هم دنبال کردیم و تیمی از چریک‌ها را که می‌گفتند به دنبال آن داستان سیاهکل به جنگل‌های فومن و صومعه‌سرا رفته بودند دنبال کردیم و ۱۰-۸-۷ روزی هم آنجاها را گشتیم و پیدا و دستگیرشان کردیم و آوردیم. در واقع تشکیل سپاه رشت در آنجا انجام شد و کارمان را کردیم و به تهران آمدیم. از راه که رسیدیم ما را به زندان اوین بردند و گفتند حفاظت از زندان به عهده شماست. در زندان هم آن موقع مرحوم شهید کچویی و شهید لاجوردی بودند. در زندان هم سعادتی بود. برای ما هم تجربه‌ای بود، چون آن جور جاها را ندیده بودیم. رفتیم و دیدیم خیلی از همسایگان در زندان هستند. یک شب قبل از انقلاب داشتم در شهر اعلامیه پخش می‌کردم که یکمرتبه یکی در خانه‌شان را باز کرد و چسبید و لباسم را گرفت. از دستش فرار کردم تا یکی دو کوچه هم دنبالم آمد. بعد رفتم لباس‌هایم را عوض کردم و برگشتم.
بعد در زندان اوین دیدم آنجاست. ما را دید و شناخت و ما هم به روی خودمان نیاوردیم و گفتیم ولش کن. خدا دارد مجازاتش می‌کند.
ساواکی بود؟
بله. از این‌ها زیاد بودند. مثلاً شیخ‌الاسلام وزیر شاه بود که اخیراً فوت کرد، او هم در زندان بود. چند روزی آنجا بودیم که یک روز شهید بروجردی آمد و گفت: «جمع کنید و تحویل این نیروها بدهید و به پادگان ولی‌عصر بیایید.» گفتیم: «چه خبر است؟» گفت: «کردستان شلوغ شده است. باید به آنجا برویم.»
تحویل چه کسی بدهید؟
واحد جدیدی به‌جای ما آوردند.
چه کسانی بودند؟
یادم نیست، چون سریع جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و به پادگان ولی‌عصر رفتیم. در آنجا همه را در یک صبحگاه مانندی جمع‌کردند. کنار دست ما کمیته انقلاب اسلامی منطقه ۷ بود. این‌ها که صحبت می‌کردند، آن‌ها هم آمده بودند کنار سیم‌خاردارها و حرف‌های ما را گوش می‌کردند. خود شهید بروجردی و دوستان دیگری که آنجا بودند صحبت می‌کردند و می‌گفتند مثلاً در پاوه بچه‌ها محاصره شده و گیر کرده‌اند و شهید چمران رفته است آنجا کمک کند و گیر کرده است و باید فوراً برویم و کمک کنیم. تعدادی از بچه‌های کمیته که دیدند قضیه از این قرار است، قاطی بچه‌های ما آمدند و گفتند ما هم می‌آییم. همگی سوار شدیم و به فرودگاه مهرآباد رفتیم و با یک هواپیمای سی‌ـ ۱۳۰ به کرمانشاه رفتیم. پشت سر ما یک هواپیمای سی‌ـ ۱۳۰ دیگر هم آمد. در کرمانشاه هم نمی‌دانستیم سپاه کرمانشاه کجاست و ما را سوار مینی‌بوس کردند و به‌جایی به نام روانسر بین کرمانشاه و پاوه بردند و گفتند از اینجا نمی‌شود جلوتر رفت. اینجا باشید تا هماهنگی‌های لازم را به عمل آوریم. رسیدیم و دیدیم شهر تخلیه شده است و همه دارند فرار می‌کنند و هیچ کسی نمی‌ایستد.
همان روانسر؟
بله روانسر تا پاوه نزدیک به ۶۰ کیلومتر راه و پر از گردنه است. ما هم که دفعه اول بود در چنین فضایی می‌آمدیم و تا آن روز اصلاً کرد ندیده بودیم و نمی‌دانستیم کی هستند. تاریک هم بود. شب اول تشخیص نمی‌دادیم کجا هستیم و جایی برای استراحت نداشتیم. همین‌طور در خیابان یا وسط علف‌ها هر جاگیرمان می‌آمد می‌خوابیدیم.
در این دو هواپیما چند نفر بودید؟
گمانم نزدیک ۱۲۰ نفر بودیم.
فقط دو هواپیما بودند؟
نه هواپیماهای بعدی هم آمدند. هواپیماهای سی‌ـ ۱۳۰‌ صندلی که نداشت. همین‌طور می‌رفتیم و می‌نشستیم. هرقدر جا می‌شد می‌نشستند. شماره پرواز و صندلی که نداشت. صندلی‌هایی مثل تور دارد که می‌روید و در آن‌ها می‌نشینید. آن‌قدر هم سروصدا می‌کند و تکان می‌دهد و هیچ جایی را هم نمی‌بینید. بالاخره یکجایی پیاده‌تان می‌کنند و تازه می‌فهمید به‌جایی رسیده‌اید.
دم صبح که شد بلند شدیم ببینیم چه خبر است و دیدیم ماشین‌های زیادی از پاوه می‌آیند. یک رنو آمد که چهار تا زن و یک مرد در آن بودند و پرستارهای بیمارستان‌های پاوه بودند. سروکله‌شان خونی بود و به‌شدت گریه می‌کردند. نمی‌دانستیم داستان از چه قرار است، چون تازه از راه رسیده بودیم و یکمرتبه ما را رها کردند تا برویم هماهنگی کنیم. تازه از این‌ها فهمیدیم داستانی در بیمارستان و شهر پاوه هست و از آن‌ها پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند کشتند، بردند، سر بریدند، تکه‌تکه کردند. گریه می‌کردند و جیغ می‌زدند. پرستارهای بیمارستان پاوه بودند که داشتند به‌طرف کرمانشاه فرار می‌کردند. ضدانقلاب روز آخر در بیمارستان ریخته و همه را کشته بودند. این‌ها را هم چون زن بودند احتمالاً با آن‌ها کاری نداشتند و آن‌ها هم سوار ماشین شده و دررفته بودند. همه بچه‌ها به هم ریختند. یکی دو ساعت بعد یکی دو تا هلیکوپتر آمد. در آنجا جای مزرعه مانندی بود که نمی‌دانم علف بود یا گندم. به‌هرحال کوتاه بود. هلیکوپتر به آنجا آمد و نشست که نیروها را به پاوه ببرد. ما فکر می‌کردیم همه واحدمان جا می‌شود. جلوتر رفتیم و دیدیم تا دوازده تا بیشتر جا ندارد. حدود ۱۵-۱۴ نفری در هر هلیکوپتر سوار شدند. یکی از رفقای ما که بعداً شهید شد ـ شهید غلامرضا یوسفیان ـ همراه آن‌ها رفت و گفت می‌رویم این‌ها را خالی می‌کنیم و برمی‌گردیم و بعد شما را می‌بریم. این‌ها حرکت کردند و رفتند و آن داستان خوردن هلیکوپتر به کوه همین دو تا بودند. این‌ها رفتند و ما منتظر بودیم که برگردند و دیدیم نیامدند. بخشی از واحد ما رفته و بخشی مانده بودند. هر چه منتظر ماندیم و پرسیدیم چه شد؟ می‌گفتند که می‌گویند هلیکوپترها را زده‌اند. نمی‌دانستیم آیا دوستانمان شهید شده یا زنده‌اند.
خلاصه دم ظهر شد. نه غذایی بود و نه چیزی. یک جور زندگی گیاهی و طبیعی داشتیم و مثلاً در مرزعه هندوانه‌ای چیزی پیدا می‌کردیم و می‌خوردیم. نه واحد لجستیکی بود و نه هیچ چیز دیگری. حتی پتو و مهمات هم نداشتیم. تک‌وتنها با یک خشاب و یک اسلحه. یک رادیوی کوچک یک موج داشتیم. کمی حالت بیرون شهر بود و یک نفر داشت از آن ته می‌دوید و آمد و گفت رادیو را روشن کن. امام پیام داده است. رادیو را آوردیم و به‌زور گرفتیم و دیدیم دارد پیام امام را می‌خواند: «بسم‌الله الرحمن الرحیم. به ارتش، ژاندارمری، شهربانی و همه نیروها دستور می‌دهم بروند و به مردم پاوه کمک کنند و هر کسی که نرود با او برخورد خواهم کرد و فرماندهان ارتش و ژاندارمری را مسئول می‌دانم» و خلاصه اطلاعیه‌ای که‌ترکاند! همه بچه‌ها با گریه و اشک بلند شدند و گفتند باید برویم. جای ماندن نیست. گفتیم ما که بلد نیستیم. کجا برویم؟ یکی از منطقه باید بیاید که به منطقه آشنا و هدایت‌کننده عملیاتی باشد. کسی نبود. داشتیم خودمان را آماده می‌کردیم که حرکت کنیم و ماشینی چیزی بگیریم و به پاوه برویم. اولین واحدهایی بودیم که می‌خواستیم برویم. هرچند نصف واحد ما رفته بود و آن موقع هم نمی‌دانستیم در چه وضعی هستند.
دو سه ساعت بعد دیدیم واحدی از ارتش آمد. از واحدهای کم خاصیت می‌آمدند تا واحدهای پرخاصیت. ما که آن موقع خیلی حالی‌مان نبود واحدهای پشتیبانی و بقیه واحدها چه هستند. بعداً متوجه می‌شدیم مثلاً واحد رزمی، تانک، نفربر و این‌ها چه هستند. آن‌ها گفتند صبر کنید واحدهایی دارند می‌آیند. همین لشکر ۸۱ کرمانشاه آمد. یک گردان تانک آمد که فرمانده‌ای به اسم سرهنگ ظهوری داشت و بعداً در جنگ خیلی با هم رفیق شدیم. همزمان که او داشت می‌رسید، دیدیم ابوشریف آمد. ما را می‌شناخت و سلام و علیک کرد و گفت بچه‌ها را جمع و حرکت کنیم. گفتیم برویم با ارتش صحبت کنیم. ابوشریف آمد و گفت: «فرماندهی واحد ما هستیم.» ارتشی‌ها گفتند: «ببخشید ما واحدهای نظامی هستیم و شما واحدهای غیرنظامی. قرار نیست شما فرمانده باشید، بلکه برعکس است و ما باید فرمانده شما باشیم.» گفت: «نه این حرف‌ها نیست» و خلاصه بحثشان بالا گرفت. به ارتشی‌ها گفتیم: «جناب سرهنگ! چه‌کار باید کرد؟» گفت: «نمی‌توانم تانک و توپم را تحویل کسی بدهم که اصلاً نمی‌دانم کیست.» گفتم: «چه‌کار باید کرد؟» گفت: «تو باید بچه‌هایت را ۶ نفر ۶ نفر سازماندهی و در نفربرهای من جا کنی. ما حرکت می‌کنیم و می‌رویم.» گفتیم: «قبول» و بعد هم رفتم و گفتم: «آقای ابوشریف! ایشان فرمانده باشد و شما جانشینش باشید.» او هم که دید ما نیروهای او هستیم، ولی رفتیم و خودمان آن‌ها را به فرماندهی قبول کرده‌ایم، پذیرفت. سوار تانک و نفربرهایی که به آن‌ها نفربرهای خشایار می‌گویند شدیم. هرچند دقیقه یک بار هم جوش می‌آورد و آب جوش به سروصورت بچه‌ها می‌ریخت. بالاخره حرکت کردیم. فکر می‌کردیم اوایل مسیر صاف است، ولی بعد همه‌اش گردنه و پیچ بود. حرکت کردیم و به هرجایی هم که می‌رسیدیم و مشکوک بود تانک‌ها نگه می‌داشتند. مثلاً بعداً فهمیدیم مثلاً در مسیر قبرستان‌هایشان سنگ‌چین کرده بودند. این‌ها که نگاه می‌کردند فکر می‌کردند سنگر است. بعد با توپ و تانک به آن‌ها می‌زدند. بعد می‌گفتند پیاده شوید بروید ببینید چیست. ما هم پیاده می‌شدیم و ارتشی‌ها و تانک‌هایشان می‌ماندند و حمایت می‌کردند. ما هم بدو بدو می‌رفتیم و می‌دیدیم خبری نیست. چند نفرشان دررفتند و آن‌ها را اسیر کردیم و آوردیم. بگذریم، ولی اصلاً مقاومت جدی در برابر ما نبود که بایستد و بجنگد. کار ما هم این بود که با ستون حرکت می‌کردیم و در جایی که شک داشتیم متوقف می‌شدیم. این‌ها با تانک می‌زدند، بعد ما پیاده می‌رفتیم، می‌گشتیم، تصرف می‌کردیم و می‌گفتیم بیایید جلو. رفتیم تا رسیدیم نزدیکی‌های شهر پاوه و دیدیم چه خبر است و مردم ریخته‌اند. پیاده شدیم و دیدیم ملت گریه و زاری می‌کنند. مثل روز عاشورا بود. همان لحظه که امام پیام داده بود محاصره شکسته و این‌ها فرار کرده بودند، به همان شکلی که در فیلم «چ» نشان می‌دهد. به‌هم‌ریخته و فرار کرده بودند و محاصره شکسته بود و ملت از خانه‌ها بیرون آمده بودند. قبلاً همه داخل خانه‌هایشان رفته بودند و کسی جرأت نمی‌کرد بیرون بیاید. بعد شروع به کمک به مردم کردیم. همان اول که رسیدیم به بیمارستان رفتیم. دیدیم چه صحنه‌ای است! در اتاق‌ها دو سه نفر از رفقای خودمان که دو روز قبلش با هلیکوپتر آمده و مجروح شده و آن‌ها را به اینجا آورده و این نامردها آمده و در دهان‌هایشان نارنجک گذاشته و به سمت سقف ترکیده بودند. یک عده را نصفه‌کاره سربریده بودند. یک عده را همان‌طور که روی تخت بودند تیر خلاصی زده بودند. رفیقی داشتیم. خدا بیامرزدش، اسمش قاسم طاهری بود و آنجا شهید شد. ایشان تکواندوکار ارتشی بود و در تیم ما به بچه‌ها دفاع شخصی آموزش می‌داد. به لحاظ بدنی خیلی آدم قَدَری بود و جزو همان هلیکوپتر اولی بود که به پاوه رفته بود. قدرت بدنی خوبی داشت. آن موقع نیروهای مخصوص و تکاورها قابلیت‌هایشان با پیاده‌ها خیلی فرق می‌کرد. دور بیمارستان که می‌گشتیم، دیدیم جنازه‌اش روی زمین افتاده است. سرش را نصفه بریده بودند و جنازه‌اش کمی هم باد کرده بود. دست‌وپایش را با بند اسلحه بسته بود. معلوم می‌شد تیرخورده بود و با بند اسلحه بسته بود که خونریزی نداشته باشد. کتفش را با یک تکه از آستینش بسته بود. پیرمردی در بیمارستان بود و می‌گفت او دو سه نفر را دست‌خالی کشته بود. می‌گفت آخرسر که گیر افتاده و فشنگش تمام شده بود، این‌ها که آمدند فکر می‌کردند او آدم عادی است و آن‌ها را زده بود. آن‌ها هم از غیظشان تیرباران و تکه‌تکه‌اش کردند و سرش را بریدند و خلاصه شرایط بسیار بدی را برایش ایجاد کردند.
صحنه غم‌انگیز و فجیعی بود. هر کسی را که در بیمارستان بود، لت و پاره کرده و کشته و به‌نوعی بیمارستان را تصرف کرده بودند. می‌خواستند با وحشی‌گری مسلط شوند. به شهر که رسیدیم دیگر مقاومتی نبود و فقط مستقر شدیم که دوباره برنگردند. بعد به سپاه پاوه رفتیم. سر سپاه پاوه، ۵۰ متر بالاتر میدان کوچکی به نام میدان فرمانداری بود. در آنجا تپه بلندی بود و آن تپه را کمی تراشیده و فضای کوچکی را برای نشاندن و بلند کردن هلیکوپتر ایجاد کرده بودند، ولی در سمت چپ هنوز یال تپه بود. فضای صاف کوچکی هم در بیرون شهر بود که ارتش رفت و در آنجا مستقر شد و به آن می‌گفتند فرودگاه و جایی بود که هلیکوپتر می‌توانست راحت بنشیند. در پاوه یک زمین کوچک تخت هم وجود داشت که به آن فرودگاه می‌گفتند. شاید هزار متر در هزار متر یا ۵۰۰ متر در ۵۰۰ متر بود. ضدانقلاب آنجا را گرفته بود و این‌ها نمی‌توانستند در آنجا هلیکوپتر بنشانند و آمدند روی تپه داخل شهر که آن‌ها با تیر زدند و هلیکوپتر به کوه خورد. یکی از رفقای ما به اسم شهید محمدعلی گریوانی بود که به او محمد بی‌سیمچی می‌گفتیم. اتفاقاً یک شب که به هیأت شهدا رفته بودم روی تابلو اسم این شهید را زده بودند. او همان کسی بود که رفته بود جلو کمک برساند و پره‌های هلیکوپتر به سرش خورده و سرش کنده شده بود. چون تازه رسیده بودیم، همه چیز روی زمین بود. آن‌هایی که کمی دورتر بودند جنازه‌هایشان قدری باد کرده و آن‌هایی که نزدیک‌تر بودند اجسادشان تازه بود. به داخل سپاه رفتیم و مستقر شدیم. ساختمان سپاه قبلاً ساختمان ساواک بود. ظاهرش مستحکم و سفت و پنجره‌هایش نرده‌های آهنی داشت که از بیرون دید نداشت. اگر به آنجا حمله می‌کردند چندان آسیبی نمی‌دید. ساختمان معمولی نبود که اگر آر.پی.جی بخورد، صدمه ببیند. آقای معین‌فر که اول انقلاب وزیر نفت بود، طراح ساختمان‌های ساواک بود و آن‌ها را خیلی مستحکم و خوب ساخته بود. این ساختمان خیلی به ما کمک کرد.
ساختمانی که در فیلم «چ» نشان می‌دهد همین ساختمان است؟
نه یکی دیگر است. آن ساختمان الان هم باید باشد. یکی دو سال پیش که رفتم هنوز بود، چون آن‌قدر طرحش پیچیده است که خیلی نمی‌شود در آن تغییراتی را انجام داد، مگر اینکه قبلی‌ها را خراب و دوباره درست کنید.
وقتی در آنجا مستقر شدیم، تیم‌هایی برای جمع‌کردن آمدند و جمعیت زیادی آمدند. دوباره رفتیم سری به بیمارستان بزنیم و ببینیم بچه‌ها را جمع کرده‌اند یا نه دیدیم آقای هادی غفاری هلیکوپتری برداشته و آورده است. پشتش پر از یخ بود و مردم پاوه به اضافه کسانی که آنجا بودند، داشتند جنازه‌ها را دفن می‌کردند. حدود هفت هشت تا جنازه را دفن کردند و ایشان هلیکوپتر را بالا آورد و یکجایی خودش را جا کرد و نشست و گفت از دفتر امام سؤال کرده‌ام و گفته‌اند جنازه‌ها را به تهران بیاورید. روحانیون اهل سنت آنجا که به آن‌ها ماموستا می‌گویند آمدند و اصرار کردند که بگذارید این‌ها باشند. این‌ها برکت شهر ما هستند و از شهرمان دفاع کردند. ۸ نفرشان را دفن کرده بودند و بقیه را ایشان نگذاشت و ایستاد و اصرار کرد که باید جنازه‌ها را ببریم. بعضی از آن‌ها را نمی‌شد داد، چون باد کرده بودند. بعضی‌ها متلاشی شده و کرم گذاشته و شرایط بدی بود که با مقداری قالب‌های یخ به تهران انتقال دادند روز ۱۸ شهریور که مرحوم آیت‌الله طالقانی فوت کردند ما در پاوه بودیم. اوضاع‌واحوال آرام شده بود، چون ۱۵-۱۰ روزی از فاجعه پاوه گذشته بود.
چطور در سیستم مدیریتی سپاه و فرماندهی در...
قبل از انقلاب پدرم در محل بقالی داشت و چون سکته کرده و مریض بود، یک مدت در مغازه‌اش می‌ایستادم. صبح‌ها ساعت ۶-۵ می‌دیدم نظامی‌ها منتظر سرویس می‌ایستند تا آن‌ها را جمع کند و ببرد. همیشه به خودم می‌گفتم هر کاری باشد می‌کنم، ولی نظامی نمی‌شوم. پدرم می‌گفت کاسب که باشی، هر موقع دلت خواست کرکره را می‌دهی بالا، هر زمان هم خواستی پایین می‌دهی. خلاصه به خودم گفتم هر کاره‌ای بشوم، قطعاً نظامی نمی‌شوم. دنبال درس خواندن و طلبگی رفته بودم. خانمی هم در محله‌مان بود که به او فاطمه خانم مشهدی می‌گفتند. ایشان در هلال‌احمر امدادگر بود. هر دفعه مرا می‌دید می‌گفت در خواب دیده‌ام تو تیمسار می‌شوی. ما هم به او می‌خندیدیم و می‌گفتیم بابا! این هم ما را گرفته است و ول نمی‌کند. اصلاً از هر چه نظامی‌گری است بدمان می‌آید، این هم ما را گرفته است و رها نمی‌کند. خلاصه شدیم مثل آن بابایی که از آبشار پریده بود و از او پرسیده بودند انگیزه‌ات چه بود؟ گفت می‌خواستم ببینم آن کسی که مرا پرت کرد که بود؟! بیشتر احساس تکلیف و دفاع از انقلاب مطرح بود، نه اینکه کسی بخواهد شغلش باشد. شهید چمران آمد و گفت بچه‌ها پراکنده شوید و یک جا جمع نشوید، چون ممکن است این‌ها دوباره حمله کنند. بعد پرسید: «فرمانده‌تان کیست؟» جواب دادم: «منم.» گفت: «دسته‌بندی کنید» و ما هم رفتیم و جاهای مختلفی پراکنده شدیم. دوباره ابوشریف به اینجا رسید و این‌ها از قبل هم با هم دعواهایی داشتند.
سر قضیه لبنان؟
بله ابوشریف گفت: نه این‌ها نباید به آنجا بروند و باید به اینجا بروند. ما هم که از راه رسیدیم دیدیم چمران که اینجا بوده و جنگیده است باید بیشتر به حرفش گوش کرد تا ابوشریف که تازه از راه رسیده است. یک ذهنیت منفی هم از ابوشریف با آن فرمانده ارتش سرفرماندهی داشتم و گفتم: «برو بابا! حوصله داری!» خیلی هم بدش آمد و گفت: «مسئول عملیات سپاه هستم.» گفتم: «هر کسی می‌خواهی باش. ما با آقای چمران کار می‌کنیم.» خیلی هم ناراحت شد و بدش آمد و سراغ بقیه رفت. گفتیم برو. شهید چمران آمد و به ما گفت بروید به سمت مرز نوسود و دوآب و پاسگاه مرزی که این‌ها می‌خواهند فرار کنند جلویشان را بگیرید. نمی‌دانم با چه تدبیری چنین نگاهی به ما می‌داد. الان که کسی جرأت نمی‌کند از این کارها بکند. ما را ۴ تا ۸ نفر کرد و هر کدام را در یک پاسگاه گذاشت. فاصله پاسگاه تا پاوه نزدیک ۷۰ کیلومتر بود که اگر می‌خواستی بروی ۳ ساعت راه و همه هم گردنه و سوپر گردنه بود. همه جای کردستان را گشته‌ام و کوهستانی به این پیچیدگی ندیده بودم که این‌قدر پیچیدگی داشته باشد، ولی هشت نفر ما را با یک نفربر از ارتش به آنجا برد. اسلحه و تجهیزات ما خیلی کم بود، ولی اصلاً ترس نداشتیم، اما ارتشی‌ها اسلحه و مهماتشان خیلی زیاد بود، اما شب‌ها از ترس می‌رفتند و در نفربرها می‌خوابیدند و درش را می‌بستند. ما همه در محیط باز می‌خوابیدیم. هوا هم خنک بود و نسبتاً سرد نبود. ۱۵ نفری از بچه‌های ما را هم به اضافه ۱۰۰ تا ارتشی برد و در نوسود گذاشت. بعد با آقای رضا صادقی که فرمانده گردان بود و من هم جانشینش بودم، تقسیم کار کردیم، او یک طرف ایستاد و من یک طرف ایستادم.
در نوسود؟
بله ما سه پایگاه این طرف بودیم و ایشان رفت در نوسود ایستاد. تکاورهای ارتش دائماً به شهید چمران بی‌سیم می‌زدند که ما داریم سقوط می‌کنیم و اینجا خطرناک است و نمی‌شود و از این حرف‌ها. آخرسر چمران گفت باشد. یک هلیکوپتر می‌آورم و شما را برمی‌گردانم. آمد برگرداند، بچه‌های ما گفتند ما نمی‌رویم. تکاورها می‌گفتند: بدبخت‌ها! ما چند برابر شما تجهیزات داریم. یک کوله‌پشتی پر از نارنجک و مهمات داشتند. هر کدام از ما فقط یک نارنجک و یک خشاب داشتیم که مال ۵ دقیقه جنگیدن است، ولی نکته‌اش این بود که تحت همین آموزش‌ها ابداً ترس نداشتیم. الان اگر به ما بگویند برو آنجا بایست، ممکن است نرویم، ولی آن موقع ترس حالی‌مان نبود و می‌رفتیم. شهید چمران گفت جمع‌بندی کرده‌ایم و باید اینجا را تخلیه کنیم و برویم. ما گفتیم نمی‌آییم. گفتند نمی‌شود. صادقی به من گفت بیا برویم و ببینیم بچه‌ها چه می‌گویند. به نوسود رفتیم و دیدیم چمران دارد اصرار می‌کند بیایید. تکاورهای را هم سوار هلیکوپتر کرد و برد. نشستیم و گفتیم نمی‌آییم. مرد حسابی! شهر را به دست ضدانقلاب بدهیم؟ مگر می‌شود؟ بعد هم بچه‌ها با چمران تندی کردند که تو خائن هستی و داری شهر را تخلیه می‌کنی و می‌روی. مگر این شهر مال جمهوری اسلامی نیست؟ چرا ول می‌کنی و می‌روی؟ گفت این فاصله زیاد و تعدادمان کم است. می‌آیند حمله می‌کنند و همه را از دم می‌کشند. گفتیم نمی‌شود باید بایستیم و دفاع کنیم. هر یک نفر ما صد نفر می‌ارزد. این‌ها را در آموزش به ما یاد داده بودند که یک چریک در برابر صد نفر می‌ایستد. گفتیم پانزده نفر هستیم، ضربدر ۱۰۰ کن می‌شود ۱۵۰۰ نفر. آخرسر برای تخلیه آنجا بچه‌ها نشستند و شور کردند که برویم یا نرویم؟ رأی گیری و جمع‌بندی کردیم که با چمران برویم و در هلیکوپتر آخر با خودش سوار شدیم و به پاوه برگشتیم، ولی همه ناراحت بودند که چرا چنین شرایطی ایجاد شده است، چون به‌کل درگیری نرسیده بودیم. یک‌بخشی از درگیری را بچه‌های ما در اینجا بودند و شهید و زخمی دادند، اما بخشی را ما نرسیدیم و وقتی رسیدیم دوست داشتیم در یکجایی ضرب شستی نشان بدهیم که نشد.
بعد ادامه پیدا کرد تا ضدانقلاب به سمت سنندج رفت. سپس آقای ابوشریف دوباره آمد که خالی کنید برویم سنندج.
به تهران برگشتید؟
نه در همان‌جا در پاوه بودیم گفت از پاوه به سنندج برویم گفتیم: اینجا را تحویل چه کسی بدهیم؟ گفت شما کاری‌تان نباشد. وقتی به شما می‌گویند بروید، بروید. گفتیم باشد. داشتیم آماده می‌شدیم که چمران آمد و گفت نروید. اینجا چه می‌شود؟ بحث‌وجدل ایجاد شد. بعد هم پای من در پاوه تیر خورد و برای مداوا آمدم عقب. سوار یک ماشین شدم و به کرمانشاه رفتم و از آنجا به تهران آمدم و با عصا به خانه رفتم. وقتی پایم خوب شد و خواستم برگردم عملیات بچه‌ها تمام شده بود و به تهران برگشته بودند. در مقطعی در تهران بودیم. کمیته‌ای در خیابان وزرای شمالی که قبل از انقلاب منزل فردی به نام ثابت پاسال و بهایی بود که خانه‌اش را گرفته و کمیته کرده بودند. در تهران درگیری‌هایی بین کمیته و سپاه وجود داشت. یک سپاه منطقه ۶، یک سپاه منطقه ۳ و یک کمیته اینجا بود. بعد توافق کردند برویم و جای کمیته را بگیریم و در اختیار سپاه قرار بدهیم. همان ایامی بود که لانه جاسوسی هم تصرف شده بود و مسعود رجوی و دار و دسته‌اش هم دو خیابان بالاتر از لانه جاسوسی دفتری داشتند و هر شب می‌خواستند حمله کنند و لانه جاسوسی را بگیرند. یک بار در گشت‌هایی که در آن اطراف می‌زدیم خود رجوی و همراهانش را گرفتیم. بعد به ما گفتند ولش کنید و ولش کردیم؛ یعنی در واقع در گشت دور لانه جاسوسی آن‌ها را گرفتیم، چون از آنجا مراقبت می‌کردیم مأموریت‌های زیادی در اینجا بود که واردش نمی‌شویم. بحث سنندج پیش آمد. آن موقع آقا فرمانده سپاه شده بود. یک روزی ما را در پادگان ولی‌عصر جمع‌کردند و گفتند برای مأموریت جهاد سازندگی به ایلام می‌رویم. گفتیم باشد. ما را سوار هواپیمای سی‌ـ ۱۳۰ کردند و رفتیم. پیاده که شدیم دیدیم نوشته است فرودگاه سنندج. گفتیم احتمالاً می‌خواهد سوختگیری کند و به ایلام برود، چون خیلی هم به جغرافیا مسلط نبودیم. بعد دیدیم اصلاً این‌طوری نیست و دارد به هواپیما تیر می‌خورد و اوضاع‌واحوال بدی است. هیچ‌کدام هم اسلحه نداشتیم. به ما گفته بودند آنجا به شما اسلحه می‌دهند و بروید. ما هم آمدیم و دیدیم یکی دارد از آن طرف ترمینال فرودگاه سنندج اشاره می‌کنید که بدوید بیایید. بچه‌ها داشتند مشدی‌گری می‌کردند و دیدند فایده ندارد و همین‌طور تیر است که دارد می‌آید. همگی دولا دولا از هواپیمای سی‌ـ ۱۳۰ پایین آمدیم و سمت ساختمان‌های آن طرف دویدیم. این‌ها تعدادی زخمی هم داشتند. از این طرف داشتند می‌رفتند سوار هواپیما شوند. دیدیم این‌ها دارند اسلحه‌هایشان را می‌برند. گفتیم خانه‌تان آباد! اسلحه‌ها را کجا می‌برید؟ ما که داریم می‌رویم اسلحه نداریم. گفتند این اسلحه‌های کمیته است. نمی‌توانیم اسلحه‌های کمیته را به شما بدهیم. خلاصه هر کاری کردیم به ما اسلحه بدهند دو تا گونی اسلحه دادند و بقیه‌اش را ندادند. برداشتند اسلحه‌ها را داخل هواپیما گذاشتند و رفتند. دیدیم در آن شرایط ما را به‌جایی تحویل دادند، نه کسی ما را توجیه می‌کند، نه کسی پرسید که هستید؟ چه هستید؟ این بابا هم که آمده بود ما را تحویل بدهد و ببرد. بالاخره در فرودگاه ریختیم و همه جا پخش شدیم. چند نفر مانده بودند. نمی‌دانم آن‌ها که بودند. روی اطلاعات اولیه فهمیدیم آنجا درگیری است. خیلی به ما برخورد که اولاً چرا به ما نگفتند مأموریت کجاست. ما که مشکلی نداشتیم و می‌آمدیم. نمی‌دانم بعداً تغییر عقیده دادند یا نه؟ خیلی از این موضوع ناراحت بودیم. بعد هم چرا به ما اسلحه ندادند و ما را بدون اسلحه به داخل شهر فرستادند که چه‌کار کنیم؟ آن هم شهری که در محاصره بود و از همه جا تیر و ترکش می‌آمد. بعد دیدیم داستان حسن نیت و آتش‌بس هست و اجازه ورود و خروج نمی‌دهند و شهر محاصره شد و همه مقرهای سپاه به غیر از سه چهار جا را گرفته‌اند. یکی فرودگاه است و یکی کاخ جوانان و ۴-۳ ساختمان دیگر. چند روزی طول کشید تا تازه بفهمیم کجا هستیم. بعد دیدیم یک ماشین از ارتش می‌آید و برای ما غذا می‌آورد و یکی از بچه‌های سپاهی با لباس ارتشی بین آن‌هاست. روز اول هم نفهمیدیم. بعد از چند روز آمد و دیدیم آقای نبی رودکی است. آن موقع سرباز بود و به فرمانده سپاه سنندج وصل شده بود، آقای کریمی، داداش حاج داود، یک سرباز دیگر هم همراهش بود که بعداً یکی از فرمانده‌های سپاه شد، به نام شهید مصطفی طیاره که آن موقع سرباز بود. این‌ها در واقع سربازهای بسیجی بودند که در ارتش داش

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.