اتفاقات شنیدنی در مورد خاکسپاری شهید

به کوچه که می‌رسم، تابلوهایی از عکس شهیدان روی دیوار است: علی اکبر، علی اصغر و محمدرضا اصغری ترکانی، برادرانی که در اوج جوانی جنگیدن و به دیدار حق رفتن را به زیستن در زمین ترجیح داده‌اند. چهره‌ها جوان است، در چشمشان ایمان می‌درخشد و نگاه‌ها رو به جای دیگری است، رو به دیاری دیگر.
تاشهدا: به کوچه که می‌رسم، تابلوهایی از عکس شهیدان روی دیوار است: علی اکبر، علی اصغر و محمدرضا اصغری ترکانی، برادرانی که در اوج جوانی جنگیدن و به دیدار حق رفتن را به زیستن در زمین ترجیح داده‌اند. چهره‌ها جوان است، در چشمشان ایمان می‌درخشد و نگاه‌ها رو به جای دیگری است، رو به دیاری دیگر. پارچه‌ای به دیوار است که بازگشت پیکر شهید علی اصغر را تبریک و تسلیت می‌گوید. آخرین درب کوچه برایم باز می‌شود، و به خانه مادر شهیدان می‌روم، خانه‌ای که به تازگی، بزرگ پدرشان را بدرقه کرده‌اند تا همنشین شهیدانش باشد. حاجیه خانم شهربانو عباس آزاد، مادر این خانه است. با خوشرویی مرا به داخل دعوت می‌کند. خانه ساده است، ساده و بی‌ریا، اما پر از روح زندگی، پر از حس عجیب جاودانگی، پر از نفس‌های حقیقت طلب. به در و دیوار عکس‌های زیادی است از شهیدان، و فرزندانشان. از کودکی‌ها، از کنار هم بودن‌ها، از جنگ... و از داغی که به جان خریدارش شدند. حاجیه خانوم با آن چادر سفیدش چقدر دوست داشتنی است، وقتی که صبر از چهره‌اش می‌بارد و مرا یاد آن آیه‌هایی می‌اندازد که صابران را بشارت می‌دهد. بعد از اندکی تعارف و احوال پرسی، شروع به صحبت می‌کنیم. در خانه پسر دیگر خانواده و دختر‌ها و نوه‌ها نیز حضور دارند.شهربانو عباس آزاد مادر شهیدان اصغری ترکانی، از خودش می‌گوید: «من در کن سولقان به دنیا آمدم و بزرگ شدم، در ۱۵ سالگی ازدواج کردم و در ۱۶ سالگی اولین فرزندم به دنیا آمد، ما ۹ خواهر و ۲ برادر بودیم، و من هم ۹ پسر و ۲ دختر دارم، که یکی از آن‌ها در کودکی فوت کرد، و سه پسرم در جنگ شهید شدند». 
چه زمانی پسر‌ها به جبهه رفتند؟ (خانم عباس آزاد می‌گوید: «پسرم بهتر می‌داند». فرزند دهم خانواده، ابوالفضل اصغری است، که برای من توضیح می‌دهد): برادر‌ها از اوایل جنگ جبهه بودند، آقا رضای ما سه سال بعد از حضور در جبهه به شهادت رسیدند، برج ۱۲ سال ۶۲ در جزیره مجنون، و آقا علی اصغر ۱۰ روز بعد از آقا رضا به شهادت رسیدند، در مراسم هفتم خبر به ما رسید، ولی چون در طلاییه و در خاک عراق بودند شناسایی ایشان طول کشید. ایشان جزء پایه گزاران سپاه پاسداران کشور بودند و همراه سه نفر دیگر یک پایگاه در اسلام شهر درست کردند که اسمش را گذاشته بودند سپاه پاسداران. البته فرمانده عقیدتی سیاسی در یگان خود در جنگ هم بودند. اکبر آقا هم سال ۶۵ به شهادت رسیدند. ایشان چون روحانی بودند کمتر در جبهه حضور داشتند، درس طلبگی می‌خواندند و درس می‌دادند، اما در مدت کوتاهی بعد از رفتن به جبهه حدود ۱۳ روز بعد در دهم ماه مبارک رمضان شهید شدند. 
در چه سنی و به چه نحوی شهید شدند؟ آقا محمد رضا در جبهه آرپیجی می‌زدند، ۱۸ سالشان بود، خمپاره‌ای به پشت سرشان می‌خورد و به شهادت می‌رسند. بعد از شهادت پیکرشان در باتلاقی افتاد، حدود دو هفته بعد توانستند پیکرشان را برای ما بیاورند و تنها شهید ما بودند که پیکرشان را دیدم، شب هفتم ایشان هم خبر شهادت اصغر آقا آمد. پیکر اصغر آقا را که همین ماه پیش آوردند، کنار جمجمه سرشان خالی بود. بعضی‌ها می‌گویند به سرشان تیر خورده، و بعضی‌ها می‌گویند ترکش بوده که در ‌‌نهایت موجب شهادت ایشان می‌شود. ایشان ۲۰ سالشان بود و زن و یک فرزند پسر داشتند که طبق وصیت خودشان اسم پسرشان را هم گذاشتیم علی اصغر. اکبرآقا در ۲۴ سالگی شهید شدند، همسر و دو فرزند پسر و دختر داشتند. می‌گویند در بین عملیاتی گردانشان از بین می‌رود، گروهان کمی مانده بودند که همه دچار استرس و ترس شده بودند، فرمانده گروهان از اکبر آقا درخواست می‌کند که بچه‌ها را آرام کند، چون هم محاصره شده بودند، هم راه‌شان از مین پوشیده شده بود. در همین اثنا از بچه‌ها می‌خواهد تعدادی برای خنثی کردن مین‌ها و باز کردن معابر داوطلب شوند، تا سایرین عقب نشینی کنند. می‌گویند: اکبر آقا در حال نماز بودند که بعد از نماز عمامه و ردا و عبا را در می‌آورند، و به گروهان می‌گویند من می‌روم کربلا اگر کسی با من می‌آید بسم الله. فرمانده بعد‌ها تعریف می‌کند که تا آن لحظه کسی داوطلب نشده بود، اما بعد از حرف حاج اکبر (که به حاج آقا تهرانی معروف بودند)، همه برخاستند و باید جلوی نیرو‌ها را می‌گرفتیم. اولین نفر آقا اکبر بود که با داوطلب شدن‌شان چند مین منفجر شد، و چیزی از پیکرشان نماند و تنها ساک و وسایلشان را برای ما آوردند. 
آقا علی‌اصغر مفقودالاثر بودند، مطمئن بودید شهید شدند؟ خانواده انتظار بازگشت نداشتند؟پدرمان خدا بیامرز بیتابی می‌کردند، نمی‌خواستند قبول کنند که ایشان شهید شده است، تا اینکه از پایگاه اسلامشهر به ما زنگ زدند، من به اتفاق پدر و مادر به آنجا رفتیم، فیلمی را از پیکر‌های شهید در خاک بصره به ما نشان دادند، که مادرم در بین آن‌ها پسرشان را شناسایی کردند، ولی باز هم پدرمان قبول نکرد. پدرمان در بازگشت به منزل، دو سه شبی در اتاقی ناله و زاری می‌کردند. بعد از ۳ روز از اتاق بیرون آمدند، خندیدند و گفتند که علی اصغر من شهید شده، خودش به خواب من آمده و گفته من شهید شدم و جایم خوب است، خودتان را اذیت نکنید. و پدرمان واقعیت را قبول کرد. بعد از ۳۱ سال پیکرشان آمد، که ما فکر می‌کنیم این مدت خواست خود شهید بوده است. همراه ایشان انگشترشان، چند دانه تسبیح و سربند لبیک یا خمینی و پلاکشان بود. در جستجویی قبر دسته جمعی را پیدا کرده بودند که ۸۲ شهید در آن بود و تنها دو پیکر پلاک داشتند که یکی اصغر آقا بودند و دیگری از شهدای تاکستان قزوین. به گفته فرمانده گروه تفحص، عراقی‌ها پلاک‌های شهدا را بر می‌داشتند، و این دو شهید چون در انتهای قبر دسته جمعی بودند، عراقی‌ها پلاک‌هایشان را پیدا نکردند. اصغر آقا حالت‌های به خصوصی داشتند، مقید بودند به ولایت مداری، و مخصوصا برپا داشتن نماز جماعت و نماز اول وقت. پدرمان وابستگی شدیدی به اصغر آقا داشتند، و زمانی که پیکر ایشان آمد پدر ابراز ناراحتی کردند و این را به دوستان گروه تفحص گفتند که شما نباید پیکر شهید را از قبر بیرون می‌آوردید. اما برادر بزرگمان گفت یک قسمتی از این تصمیم به ما مربوط می‌شود، اما بخش دیگری مربوط به این است که بخش قلیلی از مردم بر اثر فشار‌های اقتصادی از ولایت دور شده اند و ساده از کنار مسائل رد می‌شوند، باید این اتفاق را به فال نیک گرفت. پیکر اصغر آقا که آمد، پدر در الموت قزوین بودند. ما برای خبر دادن به پدر حرکت کردیم که به ما اطلاع دادند که پیکر هم به دنبال شما به الموت می‌آید. اصغر آقا قم زندگی می‌کردند، و هر وقت به تهران می‌آمدند قبل از هر کاری به دست بوسی و ادای احترام به پدر و مادر می‌آمدند. و انگار خود ایشان باز هم می‌خواستند اول از همه نزد پدرم بیایند. 
پیکر شهید اصغر آقا را کجا به خاک سپردید؟ مراسم تشییع چگونه بود؟ اکبر آقا و محمدرضا وصیت کرده بودند در بهشت زهرا دفن شوند، اما بنا به وصیت شهید اصغر آقا، ایشان را در کن به خاک سپردیم. پیکر اصغر آقا در تمام روستاهای قزوین برده شد و جمعیت بسیار زیادی برای استقبال و تشییع ایشان آمدند. بعد به تهران آمدند، و جمعیت آنقدر زیاد بود، که انگار زمان جنگ بود، زمانی که تمام مردم با دلبستگی‌ها و دلتنگی‌ها به پابوس پیکر شهدا می‌رفتند. شهید، مال مردم است و ما فقط نشانه‌ای از خویشاوندی داریم. مراسم تشییع با تشریفات بسیار انجام شد. نکته بسیار جالب و عجیب این بود که در آرامگاه کن، جای خالی پیدا نمی‌شد، آنجا آرامگاه شهدای بسیار و خانواده‌های شهداست. جایی برای اصغر آقا پیدا نمی‌کردیم. قسمتی هم هست که برای عموم است، تصمیم بر این شد که ایشان را روی قبر پدربزرگشان دفن کنند، اما مادر مخالفت کردند. شب قبل از تشییع، شخص متولی امام‌زاده، حاج علی جان، بسیار ناراحت بود که نتوانسته بود جایی برای شهید پیدا کند، تا صبح بنر‌ها را نصب کردیم که ساعت ۷ صبح حاج علی خان، تا ما را دید بسیار خوشحال به سمت ما آمد و گفت: جای شهید را پیدا کردم! قبل از نماز صبح آقایی را به خواب دیدم که گفت جای این شهید‌‌ همان جایی است که همیشه می‌نشینی. آنجا دقیقا به قاعده یک قبر خالی بود، جایی که در طول سال‌ها از دید همه پنهان مانده بود، و انگار دقیقا برای اصغر آقا اختصاص داده شده بود. ۳۱ سال پیش که خبر شهادت ایشان را گرفتیم، عکس اصغر آقا را به داخل امام‌زاده بردیم و دقیقا در‌‌ همان مکان به دیوار زدیم، آن زمان مادربزرگ شهید، گفته بودند که اگر اصغرم برگشت اینجا دفنش کنید، که بعد از ۳۱ سال به وصیت ایشان هم عمل شد. ما همه این‌ها را نشانه می‌بینیم. 
پدر شهدا چند روز بعد از مراسم تشییع پیکر شهید علی اصغر فوت کردند؟ «مادر شهید می‌گوید:» همسرم‌‌ همان روز بعد از تشییع پسرم اصغر، از من حلالیت خواستند، با گریه گفتند من را حلال کن، گفتم حلالت باشد، برای ما کم نگذاشتید. می‌دانستند که می‌روند،  تا حالا منتظر اصغر بودند و دیگر در این دنیا کاری نداشتند. از قبل سه کفن خریده بودند، و آماده رفتن بودند. بعد از مراسم، اصغر آقا فورا به الموت برگشتند. می‌گفتند: خیلی کار عقب افتاده دارند و وقت ندارند، ایشان هیچ عارضه جسمی نداشتند، کاملا سالم بودند، از سن ۶ سالگی کار کردند تا صبح روزی که فوت کردند هم رفته بودند برای آبیاری. ایشان عاشق نماز ابوالفضل بودند و مرتب این نماز را می‌خواندند. این‌ها نشانه‌ای بود که اصغر آقا آمد تا پدرش را با تشریفات خاصی ببرد. حدود ۲ هفته بعد از تشییع جنازه شهید اصغر، پیکر پدرش را تشییع کردیم. ما هیچ برنامه ریزی برای تشییع پیکر اصغر آقا و پدرشان انجام ندادیم، خود شهید همه کار‌ها را انجام داد. همه چیز درست پیش رفت. هیچ کدام از اعضا خانواده دخالتی در مراسم نداشتند، همه فقط به عزاداری خود رسیدند، انگار یک دست غیبی همه را مدیریت می‌کرد. 
وقتی پیکر شهید علی اصغر را آوردند شما خوشحال شدید؟ چون گفتند پدرشان اول ناراحت بودند. ما اصلا امیدی نداشتیم بچه‌مان بیاید. من همیشه می‌گفتم هدیه‌ای که در راه خدا دادم از خدا پس نمی‌گیرم. همین ماه رمضان، من را دعوت کردند برای جشن رمضان، که به نیت سه شهیدم سه پاکت برداشتم، یکی از آن بچه‌ها دختر یتیمی بود که آرزوی یخچال کرده بود، می‌گفت همیشه غذا‌هایشان یا تلخ است یا ترش. ما برای آن‌ها یخچال بردیم، محل زندگیشان حدودا هزار متری حرم عبدالعظیم بود، آن طرف بزرگراه پشت کوره‌های آجرپزی، که اصلا جای زندگی نبود. ۸ خانواده در یک جای صد متری زندگی می‌کردند، سقف خانه‌ها چوب بود که با نمد و خار و خاشاک پوشیده بود، یک تلویزیون چهارده اینچ گوشه حیاط بود، موقع افطار که رسیدیم سفره‌ای پهن کرده بودند که روی آن برای هر نفر یک لیوان آب و یک چای کمرنگ، یکی دو خرما و یک تکه نان قرار داشت. می‌گفتند از این افطار تا افطار بعدی غذای ما همین است، بچه‌ها میخ صاف می‌کردند که کیلویی ۷۵۰ می‌فروختند و می‌گفتند بزرگترینشان روزی ۱ کیلو میخ می‌تواند صاف کند. دست بچه‌ها مثل سوهان شده بود. یخچال را که بردم به آن دختر گفتم آب سرد یخچال را که خوردی یاد سید الشهدا کن و شهدای ما را هم یاد کن. می‌گویند اگر آرزوی یتیمی را برآورده کنی حتما آرزوی شما هم برآورده می‌شود. بعد از آن، پسر من را هم آوردند. خیلی‌ها فکر می‌کنند جشن رمضان فیلم است، اما اگر کسی برود واقعیت را می‌بیند. 
شهدای¬تان وقتی به دیدار شما می‌آمدند از جنگ چه می‌گفتند؟ بچه‌ها وقتی برای دیدار ما از جنگ می‌آمدند چیزی از جنگ نمی‌گفتند، اصغر آقای من می‌گفت: حرف جنگ را نباید به خانه بیاوریم. بعد از شهید شدن هر کدام ما تازه می‌فهمیدیم که چه می‌کردند. یکبار به اکبر آقا گفتم: عکس پسر نوزادت را با خودت ببر، آنجا نگاهش کنی. ایشان گفت: اگر عکس پسرم را ببرم که فورا باید برگردم، من می‌روم برای یک هدف بزرگ‌تر، پسرم باشد امانت نزد شما. بچه‌ها با هدف بزرگی می‌رفتند. اکبر آقا‌‌ همان زمان در ۲۴ سالگی فقه و منطق تدریس می‌کردند. یک نفر می‌گفت: خواب دیده که در تابوت اکبر آقا، علامه طباطبایی خوابیده است. تمام شهدا وقتی برای جنگ می‌رفتند، از دنیا کنده می‌شدند که می‌توانستند با آن شجاعت بجنگند. همه شهدا برای ما یکی هستند و در یک صف جنگیدند. حتی شهدایی که امروز در مرز‌ها به شهادت می‌رسند با شهدای جنگ تحمیلی یکی هستند. یک بار برای پسرم مشکلی پیش آمد، من به عکس شهدایم نگاه کردم و گفتم کار برادرتان را درست نکنید از شما رو بر می‌گردانم، دلم شکسته بود.‌‌ همان فردا کار پسرم درست شد. این شهدا با ما در خانه‌اند، با ما زندگی می‌کنند، ما چشم بصیرت نداریم که آن‌ها را ببینیم. (آقای اصغری اضافه می‌کند:) پدر هم که در الموت بودند، تنها زندگی می‌کردند. آنجا در بین باغ‌ها همه هم اگر نزد یکدیگر باشند باز هم می‌ترسند، یکبار به پدرم گفته بودند: شما نمی‌ترسید شب‌ها تنهایی برای آبیاری می‌روید؟ یا تنها در خانه‌ای بدون قفل و امنیت زندگی می‌کنید؟ پدرم گفته بود من تنها نیستم، با شهیدانم زندگی می‌کنم، آن‌ها با من هستند و از من محافظت می‌کنند. 
در این سال‌ها از رفتار و رسیدگی دوستان و همرزمان و مسئولین راضی بودید؟ «خانم عباس آزاد می‌گوید:» شهدا مال ما نبودند، برای خدا رفتند، برای وطن و دینشان رفتند، من هیچ وقت انتظار نداشتم که کسی برای من کاری انجام دهد، ما راضی بودیم، با زن و بچه‌های شهدا در یک خانه زندگی می‌کردیم، سر یک سفره می‌نشستیم. (آقا ابوالفضل در ادامه می‌گوید:) پدرمان ممنوع کرده بود هر استفاده یا به ظن بعضی‌ها سو استفاده از امکاناتی که به خانواده شهدا می‌دادند. آن زمان بعد از شهادت برادر‌هایم، پدرم کارمند جزء بانک مرکزی بودند. درآمد آن چنانی نداشتند، اما خیلی دوست داشتند همه جا برای شهدایمان مراسم بگیرند. در تهران، قم و الموت مراسم گرفتند که نیاز به یک سری هزینه داشت. پدر دچار بدهی شدند، مراجعه کردند به بنیاد و درخواست وام کردند. بنیاد گفته بود ما پول نداریم، اما خانه خودتان را بفروشید، بدهی را بدهید ما به شما خانه می‌دهیم. سال ۶۷ در خیابان آفریقا به ما یک خانه دادند. بعد از ۴ سال بنیاد گفت: خانه را فروختیم یک خانه دیگر به شما می‌دهیم. یک خانه دیگر به ما دادند در خیابان کریم خان اما باز ۲ سال دیگر گفتند باید جایتان را عوض کنید. خانه بعدی خیابان ستارخان بود. گفتند خانه ۲۱ میلیون است که بابت هر شهید ۳ میلیون کم می‌کنیم، بقیه‌اش را به ما بدهید. پدرمان بسیار ناراحت شدند، می‌گفتند بچه‌های شهید قیمت ندارند من فقط از شما وام خواسته بودم. برای ما هم ضرر تحصیلی بود هم ضرر مالی، و یک سری سوظن‌ها نسبت به ما بود. حرف مردم خیلی سنگین است، همین یک جمله که نونتان در روغن است ما را آتش می‌زد. ما نه امتیازی می‌خواستیم نه امتیاز خاصی به ما دادند. پدر ما نمی‌خواست شهدا را معامله کند، به آن‌ها گفت کل مبلغ را بدون کم کردن هیچ مبلغی از حقوقشان بردارند. مادر ما خوشحال بود که فرزندانش برای شهادت می‌روند. هدف انقلابی آن‌ها بسیار با ارزش‌تر از گرفتن چنین امتیاز‌هایی بود، اما خب بسیاری مسئولین سر می‌زدند. (خانم عباس آزاد ادامه می‌دهند:) هر سری می‌آمدند قرآن و لوح می‌آوردند، من ناراحت شدم، گفتم این قرآن‌ها باید خوانده شود، من قرآن بسیار دارم و نیاز به لوح هم نداریم. در خانه ما به روی شما باز است، اما کسی چیزی نیاورد. کمک مادی که اصلا از طرف کسی نبود و نمی‌خواستیم هم که باشد. بسیاری برای جمع‌کردن عکس می‌آیند. «آقای اصغری می‌گویند:» حضرت آقا زمان ریاست جمهوری‌شان وقتی به خانه ما آمدند خیلی اصرار کردند که کمکی کنند، اما پدر قبول نکرد. ولی بعد از آن مقامات مسئول که می‌آمدند برای پر کردن رزومه‌شان بود. یکی دو نفر از مسئولین شهردار که همین سال ۹۰ آمدند پیش ما، چند بار از ما خواستند اگر درخواستی داریم، بگوییم. اما هرگز کاری به انجام نرسید. گفتند: بیایید شهرداری، اما بعد مادر که تماس گرفتند هیچ پاسخی داده نشد و ما هم پیگیری نکردیم. این دوستان فقط برای خودشان می‌آیند به خانواده شهدا سر می‌زنند که آلبوم عکسشان را پر کنند. (خانم عباس آزاد می‌گوید:) می‌خواهم به این‌ها بگویم اگر کاری از دستتان بر نمی‌آید نکنید، هر وقت خواستید بیایید، در خانه ما به رویتان باز است، ما مهمان نوازیم، اما از ما نپرسید چه می‌خواهید، چون نمی‌توانید یا نمی‌خواهید انجام دهید. 
نصیحت یا خواسته‌ای دارید که به ما بگویید؟ خواسته قلبی ما این است که هم خودمان هم عموم مردم، که اغلب آدم‌های بزرگی هستند، بتوانیم از این مسائل درس بگیریم، زندگی شهیدان را سرلوحه زندگی خودمان قرار بدهیم، بیشتر به خدا فکر کنیم، بیشتر به ولایت حضرت امیرالمومنین فکر کنیم، بیشتر انقلابمان را دوست داشته باشیم. ما در این یکی دو هفته گذشته این را به چشم دیدیم که مردم هنوز علائق قدیمی خودشان را در دل دارند. اگر بتوانیم حتی یکی از وصایای شهدا را عملی کنیم، همین پدر و مادر شهدا را خوشحال می‌کند. اگر شهدا رفتند و شهید شدند برای هدفی رفتند، رفتند تا ایران و ایرانی بتواند سالم زندگی کند. مردم در همین حد بتوانند به انقلاب و به شهدا احترام بگذارند برای این عزیزان بس است. مسائل دنیوی کم و زیاد تمام می‌شود. همه رفتنی‌اند، پس خوب است که آدم بتواند به همنوعانش خدمت کند. شهید دادن هنر نیست این هنر است که ما راهشان را برویم و ببینیم که از ما چه می‌خواهند.***نمی‌خواهم بیشتر از این مزاحم خانواده اصغری باشم، آقای اصغری می‌گویند حرف‌هایشان یک کتاب می‌شود، و این‌ها خلاصه‌ترین بخش مطلب بوده است. دست حاجیه خانوم را می‌بوسم و از خانه می‌روم. باز سر کوچه عکس شهیدان را می‌بینم که انگار لبخند زده‌اند. چه سعادتی است چنین ایمانی.
*جوان آنلاین

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.