صبور/ شهید سید محسن حسنی
اولین باری که در جبهه مجروح شد، حدود هجده روز بستری بود. یکی از دوستانش به « محسن» گفت:« به خانواده ات خبر بدهم؟»
اولین باری که در جبهه مجروح شد، حدود هجده روز بستری بود. یکی از دوستانش به « محسن» گفت:« به خانواده ات خبر بدهم؟»
محسن گفت:« نه! نمی خواهم به زحمت بیفتند.»
دوستش پنهانی به ما خبر داد. وقتی به بیمارستان رفتیم، گفت:« دیگر مرخص شدم باید به مشهد بیایم.»
عصا زیر بغلش گذشاته بود و به سختی قدم از قدم بر می داشت. او را به منزل خواهرم بردم. در به در، دنبال بلیط هواپیما می گشتم. اما همه جا می گفتند:« جا نداریم.»
با ناامیدی به یکی از آشنایان که در کمیته امداد مشغول بود، مراجعه کردم. ماجرا را شرح دادم و گفتم:« حاج آقا! ما فقط دو تا بلیط هواپیما می خواهیم پولش را هم می دهیم هر چه قدر که باشد.»
ایشان با تماس تلفنی قول بلیط را برای بعدازظهر گرفت. بعدازظهر هزینه ی بلیط را پرداختم و گفتند فردا صبح پرواز دارید.
صبح فردا، هنگام سوار شدن به هواپیما، از ورودمان جلوگیری کردند و گفتند:« جا نداریم. سهمیه ی رزمندگان تمام شده.»
با تعجب گفتم:« پولش را پرداخت کرده ایم.»
محسن هم چوب زیر بغلش بود و قدرت نشستن نداشت. وسط سالن ایستاده بود و اشک از چشم هایش سرازیر می شد. دلم داشت آتش می گرفت. اما کاری هم از دستم بر نمی آمد. خلبانی از راه رسید.وقتی ماجرایمان را شنید، پس از مدتی کارمان را ردیف کرد و قرار شد با هواپیما به مشهد برگردیم. محسن را همراهی کردم تا راحت تر از پله های هواپیما بالا بیاید.
*شهید سید محسن حسنی
محسن گفت:« نه! نمی خواهم به زحمت بیفتند.»
دوستش پنهانی به ما خبر داد. وقتی به بیمارستان رفتیم، گفت:« دیگر مرخص شدم باید به مشهد بیایم.»
عصا زیر بغلش گذشاته بود و به سختی قدم از قدم بر می داشت. او را به منزل خواهرم بردم. در به در، دنبال بلیط هواپیما می گشتم. اما همه جا می گفتند:« جا نداریم.»
با ناامیدی به یکی از آشنایان که در کمیته امداد مشغول بود، مراجعه کردم. ماجرا را شرح دادم و گفتم:« حاج آقا! ما فقط دو تا بلیط هواپیما می خواهیم پولش را هم می دهیم هر چه قدر که باشد.»
ایشان با تماس تلفنی قول بلیط را برای بعدازظهر گرفت. بعدازظهر هزینه ی بلیط را پرداختم و گفتند فردا صبح پرواز دارید.
صبح فردا، هنگام سوار شدن به هواپیما، از ورودمان جلوگیری کردند و گفتند:« جا نداریم. سهمیه ی رزمندگان تمام شده.»
با تعجب گفتم:« پولش را پرداخت کرده ایم.»
محسن هم چوب زیر بغلش بود و قدرت نشستن نداشت. وسط سالن ایستاده بود و اشک از چشم هایش سرازیر می شد. دلم داشت آتش می گرفت. اما کاری هم از دستم بر نمی آمد. خلبانی از راه رسید.وقتی ماجرایمان را شنید، پس از مدتی کارمان را ردیف کرد و قرار شد با هواپیما به مشهد برگردیم. محسن را همراهی کردم تا راحت تر از پله های هواپیما بالا بیاید.
*شهید سید محسن حسنی
ثبت دیدگاه