اگر مقدر نباشد, آتش هم گلستان می شود
تا شهدا؛ آتش جنگ شعله ور شده بود. ما در منطقه ی « مریوان» چندین کیلومتر آن سوی میله های مرزی با متجاوزین عراقی روبه رو بودیم. گلوله های توپ و خمپاره مثل باران بر سر بچه ها فرود می آمد و آتشبار های دشمن مجال کمترین تحرکی را به رزمندگان نمی دادند.
اضطراب وجودم را تسخیر کرده بود. من به دنبال جان پناهی برای خود, به ناچار از « یوسف علی » جدا شدم و با عجله خود را در سنگر نیمه جانی انداختم. همه بچه ها از وحشت باران آتش در حاشیه ی کانال ها پناه گرفته بودند و با مهمات موجود, پاسخگوی آتشباری بعثی ها بودند. در این میان یوسف علی با حالتی بسیار عادی هنوز در وسط معرکه مانده بود و چیز های نامفهوم را زیر لب زمزمه می کرد.
دست هایم را به موازات، کنار دهانم گذاشتم و چندین بار با صدای بلند او را به نزد خود خواندم. فریاد های من بی نتیجه بود!
سر انجام با هول و هراس و به حالت سینه خیز به سمت او رفتم. از کانال رد شدم و خودم را به او رساندم. داد زدم:
چرا نمی آیی ممکنه...
حرفم را برید و گفت : اگر خدا می خواست تا حالا پر زده بودم! من نگران شدم و با حالتی آمیخته با تعجب پرسیدم: منظورت چیه؟
لبخندی زد و با اشاره دست هایش گفت: اینجا را نگاه کن!
نگاه کردم, گلوله خمپاره ای در چند قدمی او داشت روی زمین غلت می خورد!!
« یوسف علی» می گفت : اگر مقدر نباشد این گلوله ها که هیچ... آتش هم بر آدم گلستان می شود!
* شهید یوسف علی اخوی
ثبت دیدگاه