الاغ و گوجه فرنگی/ روایتی شیرین از جعفر صادقیان

 هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای سم ها و اصابت بدنش به علف هارا در پشت سرم شنیدم.  سر که به عقب چرخاندم او را دیدم دنبالم در حرکت است . لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم .  فکر می کردم به جای خودش باز می گردد،  اما تا کنار سنگر دنبالم آمد و در میان نگاه ها و خندیدن متعجب بچه ها کنارم ایستاد. 
به گزارش تا شهدا روایتی شیرین از جعفر صادقیان از رزمندگان دفاع مقدس را منتشر می کنیم: تابستان 62 با تعدادی از نیروهای تیپ زرهی سپاه اصفهان درشمال مریوان بودیم. محل استقرارمان بین تنگه ای قرار داشت که فاصله کمی با دریاچه مریوان (زریوار) داشت. روستایی هم در یک کیلوتری ما واقع بود که سکنه آن به دلیل قرار گرفتن زیر گلوله مستقیم توپخانه دشمن،   خانه  و زندگی خود را رها کرده و رفته بودند.  در آن منطقه بدون اینکه نیروهای دشمن خبر داشته باشند ، بین صخره ها کمین گرفته بوذیم و نقل و انتقالات آن ها را زیر نظر داشتیم.
 شهر پنجوین عراق هم فاصله چندانی با ما نداشت و در شب،  روشنایی چراغ های شهر را می دیدیم.  گاه و بیگاه حرکت گروه های کوچک و بزرگ خانواده های رانده شده و فراری را به داخل خاک ایران زیر نظر داشتیم .
به ما گفته بودند کاری به تردد این دسته ها که زن و بچه همراه داشتند نداشته باشیم،  اما ورود و تعداد آنها را به پست های بعدی اطلاع میدهیم که بازرسی شوند.
این زیر نظر داشتن  و اطلاع دادن به این علت بود که عوامل نفوذی و جاسوسان دشمن را قبل از هرگونه ضربه و خرابکاری شناسایی و دستگیر کنند.  بسیار هم تاکید شده بود که تحت هیچ شرایطی به دشمن نزدیک نشویم تا از وجود ما در بین آن صخره ها آگاه نشوند. 

یک روز صبح در بین صخره ها موضع گرفته بودم و با دوربین در حال دید زدن بودم که تکان های محسوس چیزی در میان علفزار انبوهی نظرم را جلب کرد. 
فاصله حدود پانصد متر بود.  شیشه های دوربین را تمیز کردم و دوباره نگاه کردم.  ارتفاع علف ها بلند بود و هرچه تلاش کردم نتوانستم جسمی را که تکان میخورد کامل ببینم. فقط حرکت قسمت بالای آن را می دیدم که قابل تشبیه به چیزی نبود.
ابتدا خیال کردم دیده بان یا از نیروهای دشمن است که برای استراق سمع و جاسوسی آمده است، اما حرکت و تکان های هماهنگی که انجام می داد، از این حدس دورم کرد.  سر وصدای ورود یک گروه بزرگ رانده شده،  باعث شد ازآن منحرف شوم و اقدام به بررسی و گزارش ورود آنها کنم .
از گروه رانده شد که فارغ شدم،  دوباره حرکت آن جسم به خاطرم آمد و با دوربین چشم به آن دوختم . باز هم همان رفت و آمد یکنواخت و حرکات هماهنگ بود. تا عصر چندین بار نگاه کردم و بالاخره طاقت نیاوردم و موضوع را با اسماعیل گل شیرازی که فرمانده قسمتی از واحد بود،   درمیان گذاشتم اما او جدی نگرفت و با دادن هشدارهای مجدد،   تاکید کرد که به آن نزدیک نشوم. 
  با وجود اینکه هشدارهای لازم را از اسماعیل شنیده بودم،  اما کنجکاوی فهمیدن آن شیء و تکان های هماهنگش دست از سرم برنمی داشت وهر لحظه بیشتر تحریک میشدم که خودم را به آن بوته زار برسانم و موضوع را کشف کنم. با همین تحریک و گمان دست به گریبان تا اینکه هوا تاریک شد.  
شام را با بچه ها در سنگر خوردم و با برداشتن دوتا نارنجک بدون اینکه جلب توجه کنم از سنگر بیرون آمدم. تصمیم خودم را گرفته بودم که آن شب هر طور شده پی به موضوع ببرم. به همان سینه کش رفتم و درحالی که در یک دستم نارنجک و در دست دیگرم کلت بود، آرام شروع به حرکت سینه خیز به سوی علفزار کردم. ترس و تاریکی و دشمن،   دست به دست هم داده بود و هرچه جلوتر می رفتم التهابم را بیشتر می کرد.
بالاخره به کنار علف ها رسیدم و با خواباندن یک طرف صورتم روی علف های خیس و خنک زمین و با رفع خستگی، دوباره به حرکتم ادامه دادم. با شنیدن صداهایی خفه که با صدای دو سه ضربه اصابت شلاق همراه بود ، از حرکت ماندم. حواسم را بیشتر جمع کردم. مقداری دیگر که جلو رفتم، دوباره همان صدا و ضربات شلاق را شنیدم. صدا، صدایی شبیه به خرناس یک حیوان بود، اما صدای شلاق را نمیتوانستم حدس بزنم مربوط به چیست.  
فکر و خیال های متفاوتی به ذهنم می رسید. اگر اسیر است و درحال بازجویی هستند،  پس چرا ناله نمی کند؟ اگر دهانش را بسته اند، پس چرا صدای بازجویان به گوش نمیرسد؟ بالاخره با همین خیالات به سینه خیز رفتن ادامه دادم تا اینکه خرناس ها و ضربات شلاق را به وضوح از پشت یک لایه علف می شنیدم.
لوله کلتم را آهسته بین علف ها قرار دادم و خیلی آرام مقداری از آنها را عقب زده که یکباره هیکل گنده و سیاهی که روی زمین خوابیده بود،  باخرناس بلندی از زمین بلند شد و درست بالای سرم ایستاد . اول فکر کردم خرس است و قصد شلیک به آن را داشتم که با دیدن چهارپایش که روی زمین قرار داشت،   فکرم به قاطر و اسب و الاغ رفت.  با این نیت میخواستم از جا برخیزم که یک مرتبه ترس دیگری به جانم چنگ انداخت.
با خودم گفتم نکند کفتار باشد و امانم ندهد. با این حدس، یواش یواش از حالت به رو خوابیده بیرون آمدم وبا یک نیم چرخش، سینه و صورتم را بالا آوردم و شروع به برانداز او کردم. خوب که نگاه کردم،  بی اختیار خنده ام گرفت. چون، هم حیوان را شناختم و هم علت ضربه های شلاق را فهمیدم. 
حیوان کذایی الاغ بود و صدای ضربه های شلاق هم از اصابت دمش به بدن و پاهایش برای فراری دادن حشرات بود.  خودم را از زیر دست و پایش بیرون کشیدم و مشغول دست کشیدن به سر و گوشش شدم. در تاریک روشن شب،   محوطه ای دو سه متری را دیدم که علف هایش با رفت و آمد وخوابیدن الاغ کاملا خوابیده بود.  ارتفاع علف های پامال نشده تا سینه ام می رسید.  همانطور نشسته چند قدم جلو رفتم و از بین علف های پامال نشده نگاه کردم که چشمانم باز ماند. 
 در فاصله نزدیکی از آن محل که شیب زیادی داشت و تا منطقه مرزی ادامه پیدا می کرد،  نفراتی در حال رفت و آمد بودند و تعدادی خودروی نظامی در بین آنها دیده می شد.  مقداری دیگر که سینه خیز جلو رفتم نجواهای گنگی هم به زبان های عربی و کردی شنیدهم.  دلم میخواست نزدیک تر شوم و بیشتر اطلاعات کسب کنم، اما ترسیدم که متوجه حضورم شوند و کار بیخ پیدا کند.  تا جایی که چشمانم در تاریکی تشخیص می داد، تعداد نفرات و ماشین ها سنگر ها را شناسایی و در دفترچه کوچکی یادداشت کردم و آماده بازگشت شدم . ابتدا قصدم این بود که الاغ را به طریقی از آن جا فراری بدهم ، اما بعد پشیمان شدم و تصمیم گرفتم کاری با او نداشته باشم.  دستی به سر و گردن او کشیدم و به صورت خمیده برگشتم. 

 هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای سم ها و اصابت بدنش به علف هارا در پشت سرم شنیدم.  سر که به عقب چرخاندم او را دیدم دنبالم در حرکت است . لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم .  فکر می کردم به جای خودش باز می گردد،  اما تا کنار سنگر دنبالم آمد و در میان نگاه ها و خندیدن متعجب بچه ها کنارم ایستاد. موضوع را از سیر تا پیاز برای گل شیرازی و بچه ها که نگران غیبتم شده بودند تعریف کردم و اطلاعات بدست آمده را دادم.  اطلاعات خیلی کارساز شد. 
 و اما الاغ لخت و بی پالان بود.  پتویی روی گرده اش می انداختیم و گاه و بی گاه با آن بار کشی میکردیم. تا اینکه در گشت شبانه ای که یک شب در داخل روستا داشتیم، در حیاط خانه ای پالان و افساری دیدیم و با گذاشتن آن بر پشتش رسما خرش کردیم .
آن الاغ در مدتی که آنجا بودیم خیلی به ما خدمت کرد. دو سبد چوبی بزرگ را که کشاورزان به آن ((لوده)) می گویند مثل خورجین به هم بسته و پشت الاغ می گذاشتیم و با آن برای نیرو ها میوه و سبزیجات می آوردیم.  زمین های زیر کشت کشاورزان آن روستای خالی که انواع سبزیجات و میوه بود،  به امید خدا رها شده بود. هر روز یک ساعت قبل از روشن شدن هوا، با همان الاغ و سبدها به آن زمین ها می رفتم و با پرکردن سبدها از سبزیجات و خیار و هندوانه و گرمک و به خصوص گوجه فرنگی،  قبل از اینکه نیروهای عراقی متوجه شوند ، باز می گشتم.
آن الاغ به قول بچه ها، همیشه کنار سنگر ما پارک بود و هر وقت احتیاج به بارکشی بود،  از آن استفاده می شد. . .

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.