ظلم های رژیم بعث به مردم بی دفاع کُرد

ر این حال، چشمم به کودکی افتاد که بی جان گوشه ای نشسته بود و به دست من نگاه می کرد. بدون معطلی به طرفش رفتم و پسته های خرد شده را دستش گذاشتم. او با لهجه ی کردی از من تشکر کرد. بقیه رزمندگان همه پسته هایشان را از جیب در آوردند و به بچه دادند.
تا شهدا؛ محمد برایم تعریف کرده بود:«من و همسنگرهایم به انتظار شب نشسته بودیم بودیم و ساکت و هیجان زده، پلک بر هم نمی زدیم. هر لحظه احتمال داشت عراقی ها متوجه موقعیت ما شوند.
بیشتر نگرانی ما به خاطر مردان و زنان و خصوصا کودکانی بود که از ترس کشته شدن از دست عراقی ها به کوه های اطراف پناه برده بودند.
به منطقه رسیده بودیم و می خواستیم به هر نحو که شده به آنان کمک کنیم. کم کم خود را آماده کردیم از سنگها و صخره ها بالا برویم. یکی از بچه ها قبل از حرکت به هر کداممان یک بسته پسته داد تا با آن رفع گرسنگی کنیم.
ما بسته ها را در جیب هایمان گذاشته بودیم و با احتیاط مشغول بالا رفتن از کوه شدیم. بار ها نزدیک بود تعادلمان بهم بخورد و از صخره ها بیفتیم. در راه، با خود فکر می کردیم این مردم و این کودکان چگونه از این صخره ها بالا رفتند.
در دل دعا می کردم که همه شان سالم باشند. با هزار زحمت رسیدیم به جایی که مردم آنجا پناه گرفته بودند. اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد، قیافه های خسته و درمانده ی آن ها بود که آب و غذا و لباس مناسبی نداشتند.
بچه ها که مدام اشک می ریختند، از ترس اینکه ما هم عراقی باشیم، به طرف مادر و پدرشان می دویدند. من یکهو یاد پسته هایی که توی جیبم بود، افتادم. دست در جیبم بردم و آن ها را بیرون آوردم. متوجه شدم که همه اش خرد شده. در این حال، چشمم به کودکی افتاد که بی جان گوشه ای نشسته بود و به دست من نگاه می کرد.
بدون معطلی به طرفش رفتم و پسته های خرد شده را دستش گذاشتم. او با لهجه ی کردی از من تشکر کرد. بقیه رزمندگان همه پسته هایشان را از جیب در آوردند و به بچه دادند. همه ی ما از دیدن لبخند شیرین کودکان و بچه ها لذت می بردیم. هر کداممان بچه ای را به پشت گرفتیم و با از کوه پایین آمدیم.به آن ها آب و غذا دادیم تا این که همه در جای مناسبی مشغول استراحت شدند. داشتم با یکی از دوستانم درباره سختی راه صحبت می کردم که متوجه شدم کودکی به سمتم می آید. کودک معصوم، غذایش را آورده بود که به من بدهد! »
خاطره ای از شهید محمد آقایی
خاطره گو: فاطمه حیدری مادر شهید

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.