با دیگ غذا به پادگان اعزام شدم!

سریع پردیم بالا و رفتم توی دیگ و هیچ حرفی نزدم تا چند ساعت بعد که ماشین از اهواز و حمیدیه دور شد و برای استراحت نگه داشت، آن ها متوجه حضور من شدند و کلی دعوایم کردند. بعد خنده شان گرفت که چطور توی دیگ قائم شدم و قبول کردند مرا پیش شما بیاورند.
به گزارش تا شهدا؛ علی اکبر بیدی از رزمندگان دفاع مقدس است خاطره ای از اعزامش به جبهه های جنگ را روایت می کند: در سال 1365 در دبیرستانی در شهر سبزوار در کلاس سوم درس می خواندم که با دو، سه نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم به جبهه برویم و به بسیج مراجعه کردیم. گفتند:«باید پدر یا مادر، رضایت نامه ی شما را امضا کند.»
برگه را گرفتیم و رفتیم به روستا و با بچه ها نقشه کشیدیم که بگوییم نامه از طرف مدرسه است و می خواهند ما را به اردو ببرند. اگر شما امضا نکنید، ما را به اردو نمی برند. خلاصه برگه را امضا و اثر انگشت کردند و آن را گرفتیم و روز بعد به شهر آمدیم و به بسیج مراجعه کردیم. با اعزام ما موافقت شد و در تاریخ 29/2/65 به جبهه اعزام شدیم. در ابتدا ما را به مشهد و زیارت امام رضا (علیه السلام) بردند و سپس سوار قطار شدیم و به سمت جنوب حرکت کردیم. تا آن زمان چون ما با قطار مسافرت نکرده بودیم، سفر با قطار برایمان خیلی جالب بود.
قطار به تهران رسید و در ایستگاه راه آهن توقف کرد. بعد از چند ساعت استراحت دوباره قطار به سمت اهواز حرکت کرد. از آن جا هم با اتوبوس ما را به پادگان حمیدیه بردند و چند روزی در آنجا ماندیم. بعد تقسیم شدیم و هر کدام از بچه ها به گردان ها و جاهای مختلف پخش شدند. من هم چون تازه گواهینامه رانندگی گرفته بودم، به عنوان راننده ی آمبولانس انتخاب شدم. چند روزی در حمیدیه بودیم و سپس به ما ابلاغ شد که باید به منطقه ی مهران و دهلران برویم. ما را آماده کردند که به آنجا برویم. سوار اتوبوس شدیم که ناگهان به دوست من علی که با هم به جبهه امده بودیم گفتند: «تو باید در اینجا بمانی و به مهران نروی»
ما ناراحت بودیم. چون بدون هم نمی توانستیم طاقت بیاوریم و همیشه با هم بودیم. خلاصه اتوبوس حرکت کرد و بعد از چند ساعت به ایلام رسیدیم و شب را در پادگان ظفر خوابیدیم. صبح روز بعد به مهران حرکت کردیم. نزدیک ظهر به خط مهران رسیدیم. همه داشتند پیاده می شدند و به سمت سنگر ها می رفتند که ناگهان دیدم دوستم علی دارد از دور به سمت من می آید. خوشحال شدم و با تعجب پرسیدم: 
«تو قرار نبود با ما بیایی! چطور آمدی؟»
گفت:«وقتی شما را بردند، من ناراحت بودم و گریه می کردم. ناگهان دیدم ماشین تدارکات با دیگ و قابلمه و غذا می خواهد به سمت شما حرکت کند، سریع پردیم بالا و رفتم توی دیگ و هیچ حرفی نزدم تا چند ساعت بعد که ماشین از اهواز و حمیدیه دور شد و برای استراحت نگه داشت، آن ها متوجه حضور من شدند و کلی دعوایم کردند. بعد خنده شان گرفت که چطور توی دیگ قائم شدم و بعد از کلی خواهش قبول کردند مرا پیش شما بیاورند.»
سپس به ما دستور دادند که با علی سنگر ها را درست کنیم و ما هم سنگر ها را درست کردیم و با شاخه های درخت آن را پوشاندیم. 

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.