خودتان را برای مراسم شهادت مرتضی آماده کنید
صبح روز بعد، حاج آقا خطیبی به منزل ما آمد و با پدرم صحبت کرد که اجازه بدهد، مرتضی به جبهه برود. گفت:«خودتان را برای مراسم شهادت او هم آماده کنید. مرتضی عاشق جبهه است.»
به گزارش تا شهدا؛ مرتضی سال 1340 در یکی از روستا های ورامین در خانواده ای روستایی دیده به جهان گشود. او در هنرستان حر ورامین مشغول تدریس بود که علی رغم مخالفت های اطرافیان، برای اعزام به جبهه ثبت نام کرد.
دوره های آموزش را در پادگان امام حسن (علیه السلام) گذراند و برای مرخصی به خانه برگشت. می خواست در عملیات بیت المقدس هم شرکت کند. در آن زمان من با مینی بوس خط تهران – ورامین کار می کردم. با این که میلی به کار کردن ایشان با مینی بوس نداشتم، ولی برای این که به جبهه نرود، به پیشنهاد اطرافیان، چند روزی او را با خودم می بردم و همیشه سر و ته خط، یکی از مسافر ها بر سر رفتن به جبهه با او بحث می کرد.
تا این که یک شب جریان را روحانی محلمان حاج آقا خطیبی در میان گذاشتیم و از او خواستیم مرتضی را از رفتن به جبهه منصرف کند. آن شب حدود ساعت یک بامداد به خانه آمد. تمام شب را در مسجد به دعا و راز و نیاز مشغول بود. صبح روز بعد، حاج آقا خطیبی به منزل ما آمد و با پدرم صحبت کرد که اجازه بدهد، مرتضی به جبهه برود.
گفت:«خودتان را برای مراسم شهادت او هم آماده کنید. مرتضی عاشق جبهه است.»
پدرم راضی شد و گفت:«پسرم! حالا که می خواهی بروی، برو. ولی سعی کن دشمن را ذلیل کنی و سربلندمان کنی.»
مرتضی جواب داد:«پدر جان! روسفیدی در کجا؟ این دنیا یا آخرت؟ اگر منظورت دومی باشد، چشم، روسفیدت می کنم.»
پدرم یکباره حالش عوض شد و انگار یاد حرف روحانی محل افتاد نتوانست مانع جاری شدن اشکهایش شود و از اتاق خارج شد. من گفتم:«در جهاد اول که پیروز شدی، ببینم در جنگ با کفار چه می کنی.»
گفت:«با دعای خیر شما پیروز می شویم ان شاالله.»
فوری مشغول بستن ساکش شد و با همه خداحافظی کرد. با او تا ترمینال رفتم. وقتی با من خداحافظی کرد و رفت، تا وقتی سوار بشود، حتی یکبار هم پشت سرش را نگاه نکرد. رفت و دیگر برنگشت.
خاطره ای از شهید مرتضی قمی
راوی:حسن قمی، برادر شهید
دوره های آموزش را در پادگان امام حسن (علیه السلام) گذراند و برای مرخصی به خانه برگشت. می خواست در عملیات بیت المقدس هم شرکت کند. در آن زمان من با مینی بوس خط تهران – ورامین کار می کردم. با این که میلی به کار کردن ایشان با مینی بوس نداشتم، ولی برای این که به جبهه نرود، به پیشنهاد اطرافیان، چند روزی او را با خودم می بردم و همیشه سر و ته خط، یکی از مسافر ها بر سر رفتن به جبهه با او بحث می کرد.
تا این که یک شب جریان را روحانی محلمان حاج آقا خطیبی در میان گذاشتیم و از او خواستیم مرتضی را از رفتن به جبهه منصرف کند. آن شب حدود ساعت یک بامداد به خانه آمد. تمام شب را در مسجد به دعا و راز و نیاز مشغول بود. صبح روز بعد، حاج آقا خطیبی به منزل ما آمد و با پدرم صحبت کرد که اجازه بدهد، مرتضی به جبهه برود.
گفت:«خودتان را برای مراسم شهادت او هم آماده کنید. مرتضی عاشق جبهه است.»
پدرم راضی شد و گفت:«پسرم! حالا که می خواهی بروی، برو. ولی سعی کن دشمن را ذلیل کنی و سربلندمان کنی.»
مرتضی جواب داد:«پدر جان! روسفیدی در کجا؟ این دنیا یا آخرت؟ اگر منظورت دومی باشد، چشم، روسفیدت می کنم.»
پدرم یکباره حالش عوض شد و انگار یاد حرف روحانی محل افتاد نتوانست مانع جاری شدن اشکهایش شود و از اتاق خارج شد. من گفتم:«در جهاد اول که پیروز شدی، ببینم در جنگ با کفار چه می کنی.»
گفت:«با دعای خیر شما پیروز می شویم ان شاالله.»
فوری مشغول بستن ساکش شد و با همه خداحافظی کرد. با او تا ترمینال رفتم. وقتی با من خداحافظی کرد و رفت، تا وقتی سوار بشود، حتی یکبار هم پشت سرش را نگاه نکرد. رفت و دیگر برنگشت.
خاطره ای از شهید مرتضی قمی
راوی:حسن قمی، برادر شهید
ثبت دیدگاه