اولین خاطره جنگ/ روایتی از حسن منصورخانی
من و اصغر نادر پور به صورت داوطلب از بسیج شیراز به جبهه آمده بودیم. شش ماه از جنگ گذشته بود. آن موقع محصل بودم و در دبیرستان درس می خواندم.
تا شهدا؛ من و اصغر نادر پور به صورت داوطلب از بسیج شیراز به جبهه آمده بودیم. شش ماه از جنگ گذشته بود. آن موقع محصل بودم و در دبیرستان درس می خواندم. از شیراز یک راست به اهواز منتقل مان کردند و از اهواز هم همراه تعدادی دیگر به دشت میشان ( دشت آزادگان ) رقتیم. تا آن روز جنگ را فقط در فیلم ها دیده بودم و نمی دانستم با جنگ واقعی از زمین تا آسمان فاصله دارد. هر چه به مناطق درگیری و خط نزدیک تر می شدیم , هول و هراس بیشتری به دلمان راه پیدا می کرد.
با اصغر رفتیم غذا بگیریم. شب بود و چشم چشم را نمی دید. دو روز بود که چیزی نخورده بودیم. در مسیر که می رفتیم , یک مرتبه در مقابل مان جانور کوچکی را روی زمین دیدیم که جست و خیز می کرد و پایین و بالا می پرید. به خیال اینکه بچه گنجشک است , دنبالش دویدیم و بالاخره من موفق شدم آن را بگیرم. بیشتر هم به این علت آن را گرفتیم که در تاریکی طعمه حیوان های دیگر نشود. آن را به بدون نگاه کردن , داخل مشت بسته ام داشتم تا شام گرفتیم و برگشتیم. داخل سنگر که شدیم و قابلمه غذا را زمین گذاشتیم , یکی از نیروها با دیدن مشت بسته ام پرسید :« اون چیه داخل مشتت ؟» تازه یاد بچه گنجشک افتادم و با خنده گفتم :« ای داد بیداد , اصلا یادم رفته بود, بچه گنجشکه !»
در روشنایی نور شمع که مشتم را باز کردم , یک مرتبه یک بچه قورباغه بیرون پرید و در میان خنده بقیه شروع به جست و خیز کرد.
یک بار دیگر بازهم در تاریکی رفتیم شام بگیریم. قابلمه را که پر کردیم , در بین راه آنقدر گرسنه بودیم که نشستیم و شروع به خوردن کردیم. ناگهان یک گلوله از وسط دو نفرمان رد شد. قابلمه را ول کردیم و پا به فرار گذاشتیم. یک ساعت بعد که دوباره برای برداشتن قابلمه بازگشتیم , سه چهار سگ را دیدیم که سر خوردن غذای داخل آن باهم می جنگند. ما را که دیدند , قابلمه را ول کردند و پارس کنان به سویمان آمدند. اسلحه همراهمان نبود و ناچار شدیم به بالای نخل برویم. دو ساعتی کمر نخل چسبیده بودیم که بچه ها به دادمان رسیدند. همسنگران ما وقتی می بینند دیر کردیم نگران می شوند و دنبالمان می آیند. صدای پارس سگ ها و صدای ما آن هارا متوجه می کند. دو سه گلوله که به طرف سگ ها شلیک کردند , فراری شدند و ما پایین آمدیم.
* روایتی از حسن منصورخانی
با اصغر رفتیم غذا بگیریم. شب بود و چشم چشم را نمی دید. دو روز بود که چیزی نخورده بودیم. در مسیر که می رفتیم , یک مرتبه در مقابل مان جانور کوچکی را روی زمین دیدیم که جست و خیز می کرد و پایین و بالا می پرید. به خیال اینکه بچه گنجشک است , دنبالش دویدیم و بالاخره من موفق شدم آن را بگیرم. بیشتر هم به این علت آن را گرفتیم که در تاریکی طعمه حیوان های دیگر نشود. آن را به بدون نگاه کردن , داخل مشت بسته ام داشتم تا شام گرفتیم و برگشتیم. داخل سنگر که شدیم و قابلمه غذا را زمین گذاشتیم , یکی از نیروها با دیدن مشت بسته ام پرسید :« اون چیه داخل مشتت ؟» تازه یاد بچه گنجشک افتادم و با خنده گفتم :« ای داد بیداد , اصلا یادم رفته بود, بچه گنجشکه !»
در روشنایی نور شمع که مشتم را باز کردم , یک مرتبه یک بچه قورباغه بیرون پرید و در میان خنده بقیه شروع به جست و خیز کرد.
یک بار دیگر بازهم در تاریکی رفتیم شام بگیریم. قابلمه را که پر کردیم , در بین راه آنقدر گرسنه بودیم که نشستیم و شروع به خوردن کردیم. ناگهان یک گلوله از وسط دو نفرمان رد شد. قابلمه را ول کردیم و پا به فرار گذاشتیم. یک ساعت بعد که دوباره برای برداشتن قابلمه بازگشتیم , سه چهار سگ را دیدیم که سر خوردن غذای داخل آن باهم می جنگند. ما را که دیدند , قابلمه را ول کردند و پارس کنان به سویمان آمدند. اسلحه همراهمان نبود و ناچار شدیم به بالای نخل برویم. دو ساعتی کمر نخل چسبیده بودیم که بچه ها به دادمان رسیدند. همسنگران ما وقتی می بینند دیر کردیم نگران می شوند و دنبالمان می آیند. صدای پارس سگ ها و صدای ما آن هارا متوجه می کند. دو سه گلوله که به طرف سگ ها شلیک کردند , فراری شدند و ما پایین آمدیم.
* روایتی از حسن منصورخانی
ثبت دیدگاه