پرواز فراموش نشدنی/ روایتی دردناک از روزهای بمباران شیمیایی حلبچه

در حلبچه که فرود آمدیم , غیر از نیرو های ایرانی که ماسک به صورت به هر طرف می دویدند , جنبنده ی زنده ای از انسان و حیوان ندیدیم . به هر خیابان و کوچه و خانه و زیرزمینی که وارد می شدیم , فقط جنازه می دیدیم . 
تا شهدا؛ یکی از دردناک‌ترین وغم‌انگیز‌ترین رویدادهای جنگ هشت ساله عراق علیه ایران، وقوع بمباران شیمیایی حلبچه است که در آن ‌هزاران تن از شهروندان کُرد قربانی سیاست‌های رژیم بعث حاکم بر عراق و نسل‌کشی سازمان‌یافته دولت عراق شدند.
به گزارش تا شهدا؛ سرهنگ خلبان سید علی زعفرانی یکی از خلبانان دوران جنگ تحمیلی است که روایتی تلخ از حمله شیمیایی رژیم بعث عراق به حلبچه را روایت می کند.
در ادامه خاطرات این خلبان را از آن روزها منتشر می کنیم:
در سی سال خدمت نظامی و 28 سال پرواز با بالگرد , نهایت سعی و تلاشم را به کار می بردم تا در پرواز ها برخوردی با پرندگان نداشته باشم. هر چند اصابت آن ها به بالگرد یا هواپیمای  در حال پرواز , سوانح ریز و درشتی در سطح دنیا داشته , اما دیدن صحنه متلاشی شدن یک پرنده در برخورد با یک وسیله پروازی بسیار دلخراش و اثر گذار است.
در اسفند ماه 66 از پایگاه هوانیروز کرمانشاه ماموریت یافتم با یک فروند بالگرد 214 به تیم پروازی هوانیروز که در دره باینگان استقرار داشت ملحق شوم. باینگان دره ای نزدیک شهر حلبچه بود و مسیر ما , پرواز از طریق پاوه با طی کردن ارتفاعات آن بود.
هم پروازم در آن ماموریت خلبان بهرام سلطانی بود. هر دو خلبان یک بودیم و می رفتیم که کمک دیگر خلبان ها و و بالگرد های هوانیروز در آن منطقه شویم بهرام در جایگاه خلبان دوم نشسته بود و من با سمت خلبان یکم , کنترل بالگرد را بر عهده داشتم. 
آسمان کرمانشاه را که پشت سر گذاشتیم , بهرام در حالی که با تبسم به پرواز و ویراژ دادن پرستو نگاه می کرد , گفت : علی , می بینی چقدر قشنگ می پرند ؟ کاش ما هم از جنس آن ها بودیم. 
خود من هم ک ضمن هدایت بالگرد محو تماشای آن ها بودم , سری به علامت قبول پایین آوردم و به شوخی گفتم مگه نیستیم ؟ اقلا یک ارزویی بکن ک نداشته باشیم.
با سر جواب منفی داد و گفت : نه , دلم می خواست از جنس آن ها بودم و خودم می توانستم پرواز کنم.
با همان لحن گفتم : « این دیگه مشکل خودته که از تخم بیرون نیامدی.»
با جوابم هر دو خندیدیم و دوباره گرم تماشای آن ها شدیم. در آن ماموریت نمی دانم چرا از لحظه ای که ابلاغ ماموریت کردند , یک نگرانی ناخودآگاه وجودم را پر کرد. البته در اکثر ماموریت های قبل از پرواز با شوخی و خنده به یکدیگر می گفتیم :« شاید این پرواز , آخرین پروازمان باشد.»
 اما در آن ماموریت و پرواز , این نگرانی دست از سرم بر نمی داشت و ذهنم را مشغول کرده بود. همچنان گرم تماشا و پرواز بودیم که یکباره یک گروه پرستو دو دسته شدند و یک دسته از آن ها در گردشی ناگهانی به جلو بالگرد آمدند.
بهرام دو دستش را با ترس به دسته های صندلی چسباند و من همه تلاشم را کردم تا با مانور های چپ و راست و بالا و پایین رفتن , از برخورد با آن ها جلوگیری کنم که متاسفانه با همه کوششی که انجام دادم امکان گریز میسر نشد و یکی از آن ها با شیشه بالگرد اصابت کرد.
 شدت ضربه به حدی بود که گوشت و خون و پرهایش روی شیشه پخش شد و منظره دلخراشی روی شیشه به جا گذاشت. صحنه آن چنان ناراحت کننده بود که طاقت نیاوردم و فرامین را به بهرام سپردم. بهرام با گرفتن فرامین , نفس عمیقی کشید و گفت :« باز هم بخیر گذشت. یادت باشه وقتی نشستیم  یک چیزی صدقه بدهیم.» 
ناراحت گفتم :« چه بخیر گذشتنی ؟ یک جان دار خدا بی جان شد.» 
نیم رخ نگاه کرد و گفت :« برو خدارو شکر کن که شیشه نشکست. حداقل ضررش این بود ک سرو صورت مان درب و داغون می شد.»
گفته او مرا به فکر فرو برد. درست می گفت. حوادث متعددی داشتیم که برخورد پرندگان به شیشه بالگرد یا هواپیما باعث سقوط و کشته شدن , یا مصدومیت خدمه پروازی و مسافران شده بود. 
بالاخره مسیر را پشت سر گذاشتیم و دره باینگان را که دره تنگ و پر پیچو خمی بود پیدا کردیم و در بین بالگرد های هوانیروز فرود آمدیم.
یک ساعتی از فرودمان نگذشته بود که دستور دادند همراه دیگر بالگرد ها به سوی  حلبچه پرواز کنیم. هواپیماهای عراقی حلبچه را بمباران شیمیایی کرده بودند و وظیفه ما بردن آذوقه و تجهیزات برای رزمندگان و در بازگشت , تخلیه شیمیایی شدگان حلبچه بود. 
اولین پروازم به حلبچه را هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم. بمباران شیمیایی هواپیماها چنان قتل عامی راه انداخته بود که دل سنگ می ترکید. هر چه به حلبچه نزدیک تر می شدیم , عمق فاجعه بیشتر دیده می شد.
سرتا سر بیابان و کوه و دشت مملو از جنازه و آوارگان شیمیایی شده از کودک و پیر و جوان بود.

 گذشته از جنازه های زیادی که همه جا پخش بود , دسته های چند نفری و کوچک و بزرگ را می دیدم که گوشه از لباس یک دیگر را گرفته بودند و افتان و نالان دنبال هم حرکت می کردند. تعدادی از بالگردها از همان بیابان شروع به تخلیه مجروحان به بیمارستان های جوانرود و کرمانشاه و تبریز و پاوه و سنندج و سقز کردند. و ما به مسیرمان ادامه دادیم.
 شهید صیاد شیرازی آن زمان فرمانده نیروی زمینی بود و درآن ماموریت در داخل بالگرد فرمانده نشسته بود و پا به پای ما به همه جا پرواز می کرد و دستور می داد.
در حلبچه که فرود آمدیم , غیر از نیرو های ایرانی که ماسک به صورت به هر طرف می دویدند , جنبنده ی زنده ای از انسان و حیوان ندیدیم. به هر خیابان و کوچه و خانه و زیرزمینی که وارد می شدیم , فقط جنازه می دیدیم.

نیروهای امداد به هر سوراخی سرک می کشیدند که شاید زنده یا مجروحی پیدا کنند و به بالگرد ها انتقالشان دهند. موجودات حلبچه در آن بمباران فجیع به سه قسمت تقسیم شده بودند.
دسته اول افراد نیرومند و جوان بودند که توانسته بودند پس از بمباران خود را از مرکز انفجار و شهر دور کنند ,هر چند دامنه نفوذ بمب شیمیایی را باد در سطح وسیعی گسترش داده بود.
دسته دوم شامل افراد کهنسال و علیل و کور و کودک می شد که بیش از نیمی از آن ها جان باخته بودند.
دسته سوم هم شامل حیوانات از احشام و پرنده های اهلی و وحشی و حتی آن هایی که روی درختان و در حال پرواز بودند , می شد که بدون استثنا مرده بودند و لاشه هایشان در همه جا به چشم می خورد.
وضعیت جنازه ها به قدری مشمئز کننده و دلخراش بود که تنها راه جلوگیری از تعفن بیشتر و بیماری های گوناگون , دفن آن ها بود.
به همین علت , تعدادی بلدوزر فقط مشغول کندن کانال و دفن آن ها بودند. در کنار بلدوزر ها , نیروهای امداد ضد عفونی هم بسیار فعال بودند. سوار و پیاده با تانکر ها و مخازن کوچک و بزرگ , قدم به قدم و خانه به خانه جلو می رفتند و شیمیایی زدایی می کردند.

در کنار مردم شیمیایی شده حلبچه , تعدادی از نیرو های نظامی عراق هم که فرصت فرار پیدا نکرده بودند به غضب هواپیما های خودشان گرفتار و شیمیایی یا کشته شده بودند.
چندین ضد هوایی و تعدادی خودروی نظامی را در داخل و اطراف حلبچه دیدیم که خدمه آن ها هم در بیرون و داخل سنگر ها , در حالات مختلف کشته شده بودند. 
چنین تصویر و صحنه هایی را تا آن روز در فیلم های سینمایی دیده بودیم اما آن روز و چند روز دیگر بارها همان تصاویر را دلخراش تر دیدیم. 

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.