جواد به آرزویش رسید!
ثانیه ای که نگذشت که تمام بدنم داغ شد و به روی زمین افتادم و مجروح شدم و چهار ترکش در بدنم فرو رفت. خونریزی بسیار شدیدی داشتم. جواد مرا به پشت جبهه برد برای مداوا.
تا شهدا؛ شب عملیات کربلای پنج شلمچه و شرق بصره بودیم و باید جلوی دید دشمن خاکریز می زدیم. به کمک محمد-یکی از همسنگرانم- و جواد دوست دوران کودکی ام که همرزم بودیم- پشت خاکریز، سنگری برای خودمان زدیم و موقع اذان مغرب، کارمان به اتمام رسید. باید برای فردا و نبرد با دشمن، خودمان را آماده می کردیم. من در عملیات راننده تانک نفر بر بودم. عملیات دشواری بود. به هنگام صبح، صدای گلوله ی عراقی ها به گوش می رسید. تا چند ساعت آتش ادامه داشت. برای خواندن نماز به همراه جواد به سمت سنگر رفتیم. دیدیم که همرزمانمان در سنگر، نماز می خوانند. من هم جایی پیدا نکردم و به تنهایی بیرون رفتم تا نماز بخوانم. رکعت دوم که بودم ناگهان جواد با صدای بلند، اسم من را صدا کرد. ثانیه ای که نگذشت که تمام بدنم داغ شد و به روی زمین افتادم و مجروح شدم و چهار ترکش در بدنم فرو رفت. خونریزی بسیار شدیدی داشتم. جواد مرا به پشت جبهه برد برای مداوا. بعد از چند روز بستری شدن، به جبهه برگشتم تا همرزمانم را ببینم. همه را دیدم ولی خبری از جواد نبود. از محمد پرسیدم: پس جواد؟ گفت: او مارا تنها گذاشت و به آرزوی خود رسید.
من بهت زده، به اشک های محمد نگاه می کردم. نمی خواستم قبول کنم که جواد شهید شده است. بعد از دقایقی به یاد خاطات شیرینی که با او داشتم افتادم.
خاطره ای از جانباز سر افراز محمد مهدی شهبازی
من بهت زده، به اشک های محمد نگاه می کردم. نمی خواستم قبول کنم که جواد شهید شده است. بعد از دقایقی به یاد خاطات شیرینی که با او داشتم افتادم.
خاطره ای از جانباز سر افراز محمد مهدی شهبازی
ثبت دیدگاه