خاطره ی خلبان آزاده از زندان وزارت دفاع عراق

از روزی که به زندان وزارت دفاع آمده بودیم فلاحی را ندیده بودم. نمی دانستم آیا کمرش خوب شده یا هنوز درد می کند. نگران حالش بودم. چون تا قبل از اینکه به وزارت دفاع بیاییم، اورا نزد پزشک نبرده بودند.
تا شهدا: 
در مدتی که در وزارت دفاع زندانی بودم، ناخودآگاه مهر یکی از نگهبان ها به دلم نشست و بدون اینکه علتش را بدانم، احساس خوبی نسبت به او داشتم. جوانی خوشرو و مؤدب بود. شاید همین ادب و رفتار خوبش باعث شده بود تا کمی به او علاقه پیدا کنم. نامش «علی» بود. فهمیدم که شیعه است. همین امر باعث شد که تا بیشتر با او گرم بگیرم. او نیز وقتی فهمیده بود که من شیعه هستم، همین احساس را نسبت به من داشت. هر فرصتی که دست می داد می خواست لطفی در حق من کرده باشد.روزی «علی» آمد و گفت:–  می خواهی حمام کنی؟پیشنهاد خوشحال کننده ای بود، چرا که تاآن روز حتی استحمام که حق طبیعی هر انسان است را از ما دریغ می کردند. با پیشنهاد او برق شادی در دلم جهید و گفتم:-بله، ولی وسایل حمام ندارم.رفت و چند دقیقه بعد بازگشت. یک حوله و پیژامه ای مندرس برایم آورد. حمام کردم و به داخل سلول برگشتم.روزی از «علی» خواستم تا مهر نماز برایم بیاورد. او گفت: «مهر نماز ممنوع است.»گفتم: پس چند تکه کاغذ بیاور. او قبول کرد و رفت چند تکه کاغذ برایم آورد. از آنها به جای مهر در نمازم استفاده می کردم.از روزی که به زندان وزارت دفاع آمده بودیم فلاحی را ندیده بودم. نمی دانستم آیا کمرش خوب شده یا هنوز درد می کند. نگران حالش بودم. چون تا قبل از اینکه به وزارت دفاع بیاییم، اورا نزد پزشک نبرده بودند. فکرم رسید تا از «علی» (سرباز نگهبان) بپرسم. هرچند او گاه گاهی در حقم محبت می کرد و همانند سایر نگهبان ها سخت گیری نمی کرد و رابطه خوبی بین من و او ایجاد شده بود، ولی واهمه داشتم که اگر اطلاعات بیشتری بخواهم از او کسب کنم، ممکن است ناراحت شود و احساس خطر کند. در آن صورت همین راهم از دست می دادم.مردد بودم آیا سؤال کنم یانه، یک روز خودم را جمع و جور کردم و به او گفتم:– سروان فلاحی که با من به اینجا آوردند، همین جاست؟با ترس و لرز و با احتیاط گفت:– بله همین سلول نزدیک شماست.پرسیدم:– کمرش شکسته بود، آیا او را به بیمارستان بردند؟گفت:– نه.از یک سو خوشحال شدم که فلاحی نیز در نزدیکی های من است، ولی از طرف دیگر ناراحت چرا که می دانستم الان او چقدر درد می کشد. بدجوری کمرش آسیب دیده بود.ادامه دارد….
پایگاه اطلاع رسانی آزادگان ایران 

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.