مورچه/ روایتی از عبدالله صالحی
به زمین که نگاه کردیم،چشممان از تعجب باز ماند و علت خارش بدنمان را فهمیدیم.تعداد زیادی مورچه با رنگ های زرد و سیاه زیر پایمان را پوشانده بود و مثل مور و ملخ از تن و لباسمان بالا می رفتند
به گزارش تا شهدا: با تعدادی از نیروهای سپاه و بسیج به قرارگاه رحمت در سه راهی خضریه رفتیم.بنا بود در آنجا به تیم های چند نفره برای شبیخون در شب تقسیم شویم.چندین ساعت در راه بودیم و خستگی امان بچه ها را بریده بود.در همان بیرون قرارگاه،گوشه ای نشستیم و منتظر فرماندهان شدیم که برای گرفتن دستور به داخل قرارگاه رفته بود.خستگی راه و گرمی هوا دست به دست هم دادند و پلک های بچه ها سنگین شد.یکی دو دقیقه نگذشته بود که اولین آخ یکی از بچه ها بلند شد.بلافاصله چند ثانیه دومی و سومی و ششمی و همه یک باره همه شروع به آخ و اوخ و خاراندن بدنشان شدند.دست یکی به داخل گردنش بود و یکی پشتش را می خاراند و بالاخره همه درگیر چنگ زدن به بدنشان بودند،بدون اینکه بدانیم علت چیست.در همین موقع یکی از بچه ها با اشاره به زمین گفت:«یا حضرت عباس،نگاه کنید؟»به زمین که نگاه کردیم،چشممان از تعجب باز ماند و علت خارش بدنمان را فهمیدیم.تعداد زیادی مورچه با رنگ های زرد و سیاه زیر پایمان را پوشانده بود و مثل مور و ملخ از تن و لباسمان بالا می رفتند.با همان حالت خارش و تکان دادن رخت ولباس و بد و بیراه گفتن از آنجا فاصله گرفتیم و دوباره روی زمین ولو شدیم.منتها همچنان بدنمان همچنان می خارید.اینجا هم هنوزجاگیر نشده بودیم که این بار سیل مورچه های بزرگ که به اسبی معروفند به سراغمان آمدند.به هر جای بدنمان هم که لخت بود می رسیدند فوری گاز می گرفتند و چه گازهای ریز و دردناکی. مورچه های قبلی در اثر تکان دادن دست و سر و لباسمان به زمین می افتادند اما این مورچه ها گاز انبر دهانشان که قفل می شد تحت هیچ شرایطی جدا نمی شدند مگر اینکه کله آنها را قطع کنیم. آن موقع هم باز دو گیره دهانشان مثل بخیه روی پوست و گوشتمان باقی می ماند.از آنجا هم فرار کردیم و به سمت ساختمان قرارگاه رفتیم که فرمانده ما و دو نفر سرهنگ و سرگرد از ساختمان بیرون آمدند.فرمانده ما که اسمش رشیدزاده بود، با دیدن بچه ها که همه بدون استثنا بدنشان را می خاراندند، به خیال اینکه دشمن شیمیایی زده نگاه به آسمان و اطراف کرد که با سر وصدای درهم برهم بچه ها فهمید مورد هجوم قرار گرفته ایم.با تعجب و نگاه مسخره چشم به ما دوخته بود که یکی از سرهنگ ها که این موضوع را تجربه کرده بود،با خنده گفت: «با خاراندن کار درست نمی شود،مقداری بنزین یا نفت پیدا کنید و با پارچه به جاهایی که مورچه ها گاز گرفتند بمالید.»و دنبال حرفش اضافه کرد:«در منطقه خوزستان و به خصوص این منطقه وقتی باران بیاید لانه های مورچه ها پر از آب می شود.پس از قطع باران بیرون می آیند و به هر جانداری که برسند تن و بدنش را گاز می گیرند.تنها راه دور کردن آنها و جلوگیری از خارش و عفونی شدن،فقط بنزین یا نفت است.»یکی دو نفر از بچه ها به سوی خودرو ها رفتند و با مقداری بنزین بازگشتند.وقتی پارچه های آغشته به بنزین را به محل گاز گرفتگی می مالیدیم،انگار آبی بود که بر آتش ریخته باشیم.سوزش و خارش قطع می شد و دهان آن مورچه های بی تن و بدنی هم که روی پوست و گوشتمان مانده بود،به آنی باز و کله ها به زمین می افتاد.
*راوی:سرهنگ عبدالله صالحی
*راوی:سرهنگ عبدالله صالحی
ثبت دیدگاه