آخرین نگاه
چشمان او مهربان تر از همیشه بود. گویی از هیچ کس و هیچ چیز بدی ندیده بود.چهره اش نورانی تر شده بود.
به گزارش تا شهدا:چند روزی بود که به مرخصی آمده بود. توی دلم احساس غریبی داشتم. احساسی که تا قبل از آن هرگز به من دست نداده بود. دائم بهرام را زیر نظر داشتم. این بار خود او نیز متفاوت از همیشه بود. چشمان او مهربان تر از همیشه بود. گویی از هیچ کس و هیچ چیز بدی ندیده بود.چهره اش نورانی تر شده بود. من می گفتم: به خاطر سجده های طولانی اوست!...تا اینکه آن روز، روز جوشش غیرت سربازی رشید فرا رسید. ساکش را که بست. چند لحظه چیره شد. هیچ حرکتی نمیکرد. با مردمک چشمانش به گل های بی احساس قالی لبخندی زد و از جا برخاست. ساکش را به دست گرفت و از اتاق بیرون رفت. دم در خانه برایش آینه و قرآن گرفتم. همه ی اعضای خانواده جلوی در ایستاده بودند.با قدم های تند راه افتاد و از زیر سینی آینه و قرآن گذاشت. قرآن را بوسید. و برای آخرین بار به همه نگاهی عمیق انداخت. پشت سرش آب پاشیدم. بر خلاف همیشه زود به داخل خانه بر نگشتیم، هیچ کس برنگشت! زانوانم قدرت حرکت نداشتند. ایستادم و رفتنش را تماشا کردم. بهرام تا وسط های کوچه رفت. ناگهان ایستاد و برگشت! آیا او هم احساس من را داشت. آخر کوچه از دید ما پنهان شد. گویی دل ما بود که می رفت تا دیگر بر نگرددو دقیقا همین طور شد. بهرام رفت تا از میان گل های فرشی به آستان شکوفه های تازه عرش بپیوندد.خواهر شهید بهرام محمدی باران
ثبت دیدگاه