ماجرای شیرجه سرکاری غلام در استخر
در گیر و دار شنا کردن بچههای گردان ادوات، نقشهای به ذهنم رسید، با غلامحسن در میان گذاشتم، غلامحسن هم همانطور که انتظارش را داشتم، فوراً با آن موافقت کرد، لبه بیرونی استخر ایستادم و...
تا شهدا: شوخطبعیهای رزمندگان، بخشی از فرهنگ گسترده و غنی دوران دفاع مقدس را دربرمیگیرد، زندگی در جبهه علاوه بر همراه بودن با جهاد و عبادات، با شوخیها و طنزپردازیهایی نیز آمیخته بود، بهطوری که به اظهار بیشتر رزمندگان، یک روی دوران جنگ که کمتر به آن پرداخته شده، همین شوخطبعیها است؛ در ادامه خاطره زیبایی از رزمنده لشکر ویژه 25 کربلا، از نظرتان میگذرد. ابوالحسن(مجید) کلایی بیان میکند: سال 1364، گردان «واحد ادوات لشکر ویژه 25 کربلا» در پایگاه «28 صفر اندیمشک» مستقر بود، با چند تا از همشهریهای بهشهری توی این واحد بودیم، مردادماه بود، گرمای اندیمشک بیداد میکرد، از فرط گرما، دنبال بهانه کوچکی میگشتیم که با آن، خودمان را خنک کنیم تا این که خبر خوشی از گردان رسید: «از فردا میتوانید بعدازظهرها بهمدت سه ساعت، از استخر شهر استفاده کنید.»
وی میافزاید: استخر نرفته، تصور شنا زیر آفتاب داغ اندیمشک، خنکی را به جان ما آورده بود، چشم به راه بودیم که شب، روز بشود، فردای آن روز، یک ساعت قبل از سه، دسته جمعی راه افتادیم به طرف استخر، وارد استخر شدیم، نصفِ بچهها شنا بلد نبودند و توی همان عمق کم برای خودشان آب بازی میکردند، من هم جزو همین دسته بودم، با حسرت به بچههایی که با مهارتِ هرچهتمام، در عمق زیاد آب شنا میکردند و از بالای «دایو» سه متری شیرجه میزدند، نگاه میکردم.
کلایی اظهار میکند: آن روز غلامحسن اصغرپور هم توی جمع ما بود، غلامحسن از بچههای شوخطبعی بود که با بودنش، احساس خوبی به همه ما دست میداد، با شوخیها و کارهای بانمکش نمیگذاشت، تلخیِ غربت جنوب به ما فشار بیاورد، یادم هست همان مرحله که به جبهه اعزام شده بودیم، دو عدد زیرپوش و یک شورت، سهمیه لباس به ما داده بودند، شورت هم از آن شورتهایی که دو تا آدم توش جا میشد، بهدلیل همین، در بین بچهها معروف بود به: «شورت چاهکنی»، حالا تصور کنید، غلامحسن با آن چاقی و قد کوتاه و با شورت چاهکنیاش، دارد واسه خودش شنا میکند، واقعاً صحنه خندهداری شده بود.
وی خاطرنشان میکند: در گیر و دار شنا کردن بچههای گردان ادوات، نقشهای به ذهنم رسید، با غلامحسن در میان گذاشتم، غلامحسن هم همانطور که انتظارش را داشتم، فوراً با آن موافقت کرد، لبه بیرونی استخر ایستادم و رو به بچههایی که داشتند شنا میکردند، گفتم: «بچهها! غلامحسن اصغرپور یکی از قهرمانان شیرجه ایران است، اگر اجازه بدهید و قبول کنید، برود از روی دایوِ سه متری برایتان شیرجه حرفهای بزند، همه سرها بهطرف غلامحسن چرخیده شد، وقتی به هیکل چاق غلامحسن با آن شورت چاهکنیاش نگاه کردند، به تنها چیزی که نمیآمد، همین شیرجهزن حرفهای و قهرمان شیرجه ایران بود.
کلایی تصریح میکند: بچهها تندِ تند از استخر بیرون آمدند و دور تا دور لبه استخر نشستند تا تماشاگر شیرجه غلامحسن باشند، من به همراه یکی از بچهها، غلامحسن را تا دایو سه متری بدرقه کردیم، غلامحسن هم وقتی راه میآمد، طبق نقشه قبلی، سینههایش را ستبر کرده بود و به قول بچهها، «بادی در غبغب انداخته بود»، با قدمهای شمرده شمرده، راه دایو را پیش گرفتیم، به بالای صفحه دایو رسیدیم، قبل از شیرجه زدن، شروع کردیم به ماساژ بازو، پا و کتفهای غلامحسن، لحظه نفسگیری برای بچههایی بود که از آن پایین داشتند به ما سه نفر نگاه میکردند، نفس توی سینهها حبس شده بود، بعد از کلی ماساژ، غلامحسن آمد لبه صفحه دایو و ژستی از یک شیرجهزن حرفهای به خود گرفت، بعد از چند ثانیه چشم دوختن به داخل استخر و آن ارتفاع سه متری، در نقش آدمهای وحشتزده پا به فرار گذاشت، این قدر سرعت غلامحسن زیاد بود که پلهها را دو تا یکی طی میکرد، آخر سر هم آمد توی عمق یک متری استخر و آنجا مثل بچهها شروع کرد به بازی کردن، همه بچههایی که با ولع منتظر شیرجه زدن غلامحسن بودند، تعجب کردند و وقتی فهمیدند همه اینها سرکاری بود، شروع به خندیدن کردند، استخر اندیمشک پر شده بود از قهقهه رزمندههای گردان ادوات.
* فارس
وی میافزاید: استخر نرفته، تصور شنا زیر آفتاب داغ اندیمشک، خنکی را به جان ما آورده بود، چشم به راه بودیم که شب، روز بشود، فردای آن روز، یک ساعت قبل از سه، دسته جمعی راه افتادیم به طرف استخر، وارد استخر شدیم، نصفِ بچهها شنا بلد نبودند و توی همان عمق کم برای خودشان آب بازی میکردند، من هم جزو همین دسته بودم، با حسرت به بچههایی که با مهارتِ هرچهتمام، در عمق زیاد آب شنا میکردند و از بالای «دایو» سه متری شیرجه میزدند، نگاه میکردم.
کلایی اظهار میکند: آن روز غلامحسن اصغرپور هم توی جمع ما بود، غلامحسن از بچههای شوخطبعی بود که با بودنش، احساس خوبی به همه ما دست میداد، با شوخیها و کارهای بانمکش نمیگذاشت، تلخیِ غربت جنوب به ما فشار بیاورد، یادم هست همان مرحله که به جبهه اعزام شده بودیم، دو عدد زیرپوش و یک شورت، سهمیه لباس به ما داده بودند، شورت هم از آن شورتهایی که دو تا آدم توش جا میشد، بهدلیل همین، در بین بچهها معروف بود به: «شورت چاهکنی»، حالا تصور کنید، غلامحسن با آن چاقی و قد کوتاه و با شورت چاهکنیاش، دارد واسه خودش شنا میکند، واقعاً صحنه خندهداری شده بود.
وی خاطرنشان میکند: در گیر و دار شنا کردن بچههای گردان ادوات، نقشهای به ذهنم رسید، با غلامحسن در میان گذاشتم، غلامحسن هم همانطور که انتظارش را داشتم، فوراً با آن موافقت کرد، لبه بیرونی استخر ایستادم و رو به بچههایی که داشتند شنا میکردند، گفتم: «بچهها! غلامحسن اصغرپور یکی از قهرمانان شیرجه ایران است، اگر اجازه بدهید و قبول کنید، برود از روی دایوِ سه متری برایتان شیرجه حرفهای بزند، همه سرها بهطرف غلامحسن چرخیده شد، وقتی به هیکل چاق غلامحسن با آن شورت چاهکنیاش نگاه کردند، به تنها چیزی که نمیآمد، همین شیرجهزن حرفهای و قهرمان شیرجه ایران بود.
کلایی تصریح میکند: بچهها تندِ تند از استخر بیرون آمدند و دور تا دور لبه استخر نشستند تا تماشاگر شیرجه غلامحسن باشند، من به همراه یکی از بچهها، غلامحسن را تا دایو سه متری بدرقه کردیم، غلامحسن هم وقتی راه میآمد، طبق نقشه قبلی، سینههایش را ستبر کرده بود و به قول بچهها، «بادی در غبغب انداخته بود»، با قدمهای شمرده شمرده، راه دایو را پیش گرفتیم، به بالای صفحه دایو رسیدیم، قبل از شیرجه زدن، شروع کردیم به ماساژ بازو، پا و کتفهای غلامحسن، لحظه نفسگیری برای بچههایی بود که از آن پایین داشتند به ما سه نفر نگاه میکردند، نفس توی سینهها حبس شده بود، بعد از کلی ماساژ، غلامحسن آمد لبه صفحه دایو و ژستی از یک شیرجهزن حرفهای به خود گرفت، بعد از چند ثانیه چشم دوختن به داخل استخر و آن ارتفاع سه متری، در نقش آدمهای وحشتزده پا به فرار گذاشت، این قدر سرعت غلامحسن زیاد بود که پلهها را دو تا یکی طی میکرد، آخر سر هم آمد توی عمق یک متری استخر و آنجا مثل بچهها شروع کرد به بازی کردن، همه بچههایی که با ولع منتظر شیرجه زدن غلامحسن بودند، تعجب کردند و وقتی فهمیدند همه اینها سرکاری بود، شروع به خندیدن کردند، استخر اندیمشک پر شده بود از قهقهه رزمندههای گردان ادوات.
* فارس
ثبت دیدگاه