گفت وگو با همسرجانبازی که غیرقانونی شهید شد!
تا شهدا - "السلام علیک یا ممتحنة ، امتحنگ الذی خلقک قبل ان یخلقک و کنت لما امتحنک به صابره ...السلام علیک یا فاطمة الزهرا س"
من این گزارش را به مناسبت فرخنده روز ولادت حضرت زهرا س و روز زن تقدیم می کنم به همه ی همسران صبور و بردبار جانبازان و شهدا ...
... بعضی وقتها او به محل کارم می آمد . چهره اش برایم آشنا بود . چون در تمام روزهای جمعه ای که برای دعای ندبه به حرم علی بن مهزیار ع می رفتم او را نیز در گوشه ای مشغول دعا و عبادت می دیدم . کلا بعد از چندین هفته ، نجابت و متانت او باعث شد که من نیز به جمع کسانی بپیوندم که از نزدیک برای عرض ادب خدمتش می رفتند . در یکی از جمعه های پایانی سال 86 بعد از دعای ندبه ، او مشغول توزیع یک کارت به زائرین شد . وقتی کارت را نگاه کردم با توضیح یکی از خانم ها متوجه شدم او همسر شهید است و آن جمعه مصادف شده بود با سومین سالگرد شهید. در همین حین از بلندگوی حرم نیز اشاره شد هزینه صبحانه آن روز از طرف خانواده شهید پرداخت شده است ....
بعد از آن که به لطف یک جانباز 70 درصد توفیق زنده کردن یاد شهدا و ایثارگران هشت سال جنگ تحمیلی را بدست آوردم ، به دنبال آن بودم که با همسر شهید « فرهاد دارابی » گفت وگویی داشته باشم. در یکی از مراجعات همسر شهید به محل کارم ، از ایشان خواهش کردم که اجازه بدهد خدمتش برسم برای تجدید پیمان با راه سرخ شهید...
و شما خوب می دانید راضی کردن ایثارگران و خانواده هایشان برای صحبت کردن از آن کارهای شاقی است که فقط عشق به فرمان امام « ره » و مقام معظم رهبری تو را در پیگیری کار مصمم می کند . آنجا که می دانی حتی رهبر و ولی امرت نیز نگران است مبادا نام پیشکسوتان جهاد و شهادت فراموش شود و حتی شان ایثارشان مخدوش !
از بدو ورودم به منزل شهید تا لحظه خداحافظی در تن صدای همسر شهید یک بغضی وجود داشت . امان از بغضی که پنهان نمی شود وقتی چشمها یاری نمی کنند !!!
من نیز بعد از قورت دادن بغضم ، اولین سوال خود را از ایشان پرسیدم :
***چطور شد با این شهید آشنا شدید؟
من شمس السادات ناصری متولد 1340 در شهر تهران هستم. اصلیت ما کرد است اما سال ها بود که در تهران زندگی می کردیم . همسرم شهید « فرهاد دارابی » نیز متولد63/3/1بود که در اهواز زندگی می کردند. ایشان با مادرم یک آشنایی داشت که این آشنایی باعث ازدواج ما شد. دوران نامزدی و ازدواج ما یکسال طول کشید. اوایل فروردین 56 نامزد شدیم و 25 اسفند 56 نیز ازدواج کردیم.
***بعد از ازدواج محل سکونت شما کجا شد؟
بعد از ازدواج من به اهواز آمدم ولی ایشان اوایل سال 57 به زاهدان منتقل شدند و من مجبور شدم تنها در اهواز بمانم. البته خانواده همسرم در اهواز بودند. بعد از سه ماه من نیز دیگر این دوری را تحمل نکردم و خواستم مرا نیز همراه خود ببرد.
*** از شغلشان بگویید.
همسرم ارتشی بود. در سال 56 یک دوره بهیاری گذراند و از سال 57 در بیمارستان 578 ارتش شروع به کار کرد که طولی نکشید او را به زاهدان منتقل کردند.
***آیا در محیط کارش فعالیت انقلابی هم داشتند؟
بله . حتی وقتی که مرحوم آقای طالقانی و آقای منتظری از زندان آزاد شدند ، همسرم از زاهدان به خدمت آقای طالقانی رفت. آقا به ایشان گفته بود شما به همان زاهدان برگردید که آنجا به حضور شما بیشتر نیاز است.
همچنین یکی دیگر از خاطراتی که از ایشان به یاد دارم این است که در 19 بهمن 57 تعدادی همافر را به چابهار و خارک آورده بودند که رژیم شاه اعلام کرده بود آنها را اعدام کرده است. خانواده های این همافرها از حال بچه هایشان خبر نداشتند. شوهرم به همراه یک پزشک از تیپ گردان بهداری زاهدان برای مداوا و سرکشی به این افراد می رفتند ، چون که بعضی ها مریض شده بودند. در آنجا شوهرم اسم و آدرس این افراد را دور از چشم نگهبانان گرفته و سلامتی آنها را به خانواده هایشان گزارش کرده بود. این شد که بستگان این همافرها جلوی مجلس آن زمان تحصن کردند. رژیم به هول و ولا افتاد که کی خبر وجود این افراد را داده است، که در نهایت همسرم خودش گفته بود من این کار را انجام دادم. اگر در 22 بهمن انقلاب پیروز نمی شد ، همسرم که محکوم شده بود در 23 بهمن اعدام می شد.
*** از کی دوباره به اهواز برگشتید؟
بعد از پیروزی انقلاب عده ای از دوستان شوهرم گفتند برای شما بهتر است که به همان اهواز برگردید و این شد که ما به اهواز برگشتیم . کمتر از یک سال از برگشتن ما سپری شده بود که جنگ شروع شد.
*** شهید دارابی از کی به منطقه اعزام شد؟
همان طور که می دانید یکی دو ماه قبل از شروع رسمی جنگ در کشور ، در مناطق مرزی جنگ شروع شده بود. همسرم نیز برای مداوای سربازان خط مقدم به این مناطق رفت و آمد داشت .
*** در ایام جنگ شما در اهواز بودید؟
15 روز بعد از شروع جنگ همسرم گفت که باید به تهران بروید. در آن موقع من یک دختر یک سال و نیمه داشتم . وقتی که گفتند عراقی ها به چند کیلومتری اهواز رسیده اند دیگر مجبور شدم که با دخترم به تهران نزد پدر و مادرم بروم .
*** زمان مجروحیت های ایشان را به یاد دارید؟
سه ماه از جنگ گذشته بود که متوجه شدم چند وقتی است از شوهرم خبری نیست . هر چه به بیمارستان لشکر زنگ می زدم نمی توانستم با او صحبت کنم . این بی خبری باعث شده بود که ده شب متوالی وقت و بی وقت به بیمارستان زنگ بزنم . اما کسی جواب درستی به من نمی داد و می گفتند تو منطقه(جبهه) است .
یک شب زنگ خونه پدرم را زدند و اتفاقا" خودم در را باز کردم . همسرم با لباس خونین و سوراخ سوراخ روبه رویم ایستاده بود . من از حال رفتم . اولش همسرم برای دلداری من گفت نترس این لباس کسی دیگر است که به تن کرده ام . اما بعد که حالم بهتر شد متوجه شدم زیر این سوراخ ها زخم هایی به تن همسرم وجود دارد. ایشان تعریف کردند که در تاریخ 15/9/59 با آمبولانس در حال جا به جا کردن مجروحین در منطقه دارخوین بوده که یک توپ به آمبولانس اصابت می کند. در آمبولانس به جز 5 شهید ، 10 مجروح جا گرفته بودند که به همراه راننده آمبولانس همه شهید می شوند و همسرم از شیشه ماشین به بیرون پرتاب می شود . در اثر این حادثه کمر و نخاع همسرم آسیب دیده بود. آن زمان دکتر مولوی متخصص معروف ارتوپد اهواز خودش ترکش های سطحی را خارج می سازد و بعد که به بیمارستان تهران منتقل می شودند؛ ترکش های عمیق تر را در در یکی ازبیمارستان های ارتش از بدن همسرم خارج می کنند . نه روز هم در تهران بستری بودند.
یک بار هم در حین تخلیه مجروحین از جزیره مجنون که عراق بمب شیمیایی می زند ایشان شیمیایی می شوند که تحت درمان قرار می گیرد و به کارش ادامه می دهد . آن زمان همه همین جور بودند.
*** عوارض این مجروحیت ها برای شهید چه مشکلاتی ایجاد کرده بود؟
خب در اثر آن مجروحیت اول دکتر توصیه کرده بود که نباید دیگر سر پا کار بکنند . کارشان باید نشسته باشد و در حدود 90 درجه پاهایشان را خم کنند . چون رگهای پایشان آسیب دیده بود . اما آن زمان کدام رزمنده که در منطقه حضور دائم داشت می توانست استراحت کند!؟
خودم هر چند وقت یکبار برای دیدن همسرم به اهواز می آمدم . یکبار که دخترم تب کرده بود به بیمارستان ارتش رفتم . سرتاسر حیاط پر بود از مجروح جنگی که در همان حال عراق شروع به بمباران کرد و کار امدادگرها چند برابر شد .
در سال 60 ارتش همسرم را برای گذراندن دوره آموزش تکنسین اتاق عمل به تهران فرستاد که این کارشان نیز کلا" سرپایی بود . همسرم همیشه از ناحیه کمر و پاهایش رنج می برد. بعد از مدتی که دردها شدت پیدا کرد و ایشان دیگر نمی توانستند ادامه بدهند ، درخواست انتقال دادند موافقت نشد . درخواست بازنشستگی دادند موافقت نکردند . درخواست بازخرید شدن دادند، با آن هم موافقت نکردند . می گفتند باید تا پایان جنگ صبر کنید .
***بعد از جنگ کارشان را تغییر دادند ؟
بعد ازجنگ با بازنشستگی زود هنگام ایشان موافقت کردند . همسرم بعد از 20 سال بازنشسته شدند .
*** از چه زمانی متوجه عوارض شیمیایی شهید دارابی شدید؟
همسرم تصمیم داشتند به یک سفر بروند . شبی که فردایش عازم سفر بودند بدون هیچ عارضه و علامتی پای همسرم به شدت ورم کرد. از همان شب به بعد همسرم بابت این بیماری مرتب بستری بودند ولی پزشکان متوجه علت بیماری نمی شدند. فقط می گفتند رگ های پایشان خراب شده و خون به بالا برگشت نمی کند و پایشان را مرتب بالا می گرفتند . کم کم دیدیم روی پاهایشان یک تاول هایی در حد یک سکه 5 تومانی بلند می شود و بعد خارش شدید می گیرند. بعد در اثر این زخم ها گوشت پاها تا نزدیکی استخوان خورده می شد. من به علت هزینه زیادی که بابت درمان همسرم می پرداختیم به دفتر مقام معظم رهبری نامه نوشتم . آن زمان 4 تا فرزند داشتم که با یک حقوق بازنشستگی 20 ساله زندگی می کردیم . همسرم از طرف دفتر پیش یک پزشک معرفی شد . ایشان به این نتیجه رسیدند که این زخم ها ناشی از عوارض شیمیایی است.
*** تحت پوشش بنیاد نبودید؟
تا آن زمان خیر . نامه ای از دفتر رهبری به بیمارستان ارتش در اهواز دادند تا هزینه پانسمان زخم ها را به عهده بگیرند که این امر بعد از مدتی متوقف شد . همچنین همسرم به قرارگاه جنوب معرفی شد . امیر حیدری وقتی نامه را دید اکیپی را برای دیدار از همسرم به منزل ما روانه کرد . بلاخره تقبل کردند ماهی 20 هزارتومان کمک هزینه به ما بدهند . در حالی که ما هفته ای یک پماد استفاده می کردیم که 42 هزارتومان بود و هزینه چسب و باند و داروهای دیگرش هم بماند. وقتی متوجه شدیم همسرم دچار عوارض شیمیایی هستند به بیمارستان هایی که در دوران جنگ در آنجاها بستری شده بود مراجعه کردیم که مدارکی دال بر این موضوع جمع کنیم . از آنجایی که در زمان مجروحیت، همسرم را به بیمارستان ارتش نبرده بودند در آنجا مدرکی وجود نداشت . البته اسم همسرم در دفاتر بایگانی بیمارستان سینا و بقایی اهواز بود . اما وقتی به بیمارستان تهران مراجعه کردیم گفتند مدارک آن سال ها را سوزانده اند !!!! لذا همین تعداد مدارکی که موجود بود را به زحمت ، به اضافه استشهاد همکاران همسرم در گردان بهداری ارتش جمع آوری کردیم . طبق بند 3 ارتش مدارک دال بر جانبازی ایشان فراهم شد و ما آن را به بنیاد شهید ارائه دادیم .
***چند درصد جانبازی برای ایشان لحاظ شد؟
متاسفانه پزشک بنیاد به مدارکی که تحویل داده بودیم اشکال گرفت . طبق بند سه ارتش اعلام شده بود که همسرم از ناحیه اندام تحتانی مجروح شده اند. پزشک بنیاد می گفت این اطلاق اندام تحتانی برای ما مبهم است. باید ناحیه مورد نظر به طور کامل قید شود . لذا اعلام کردند ما این 10 درصد جانبازی را طبق شواهد می دهیم و قول دادند بعد اصلاح ماده 3 ارتش ، در کمیسیون بعدی درصد ایشان را اصلاح کنند .
متاسفانه نامه خیلی دیر برای اصلاح ارسال شد . یعنی از مهر 83 که این اشکال گرفته شد آن قدر نامه دیر به نتیجه رسید که همسرم در اسفند 83 به شهادت رسیدند. بعد هم اعلام کردند جانبازی که این گونه فوت کند حداکثر جانبازی که به او می دهند 25 درصد است و طبق قانون هم شهید محسوب نمی شوند . من به این رای اعتراض کردم و اعتراضم را به دفتر مقام معظم رهبری ، ریاست جمهوری و بنیاد شهید اعلام کردم ولی تا به حال به نتیجه نرسیده ام .
***شما به چه چیزی معترض هستید؟
ببینید وقتی شوهرم این رفتارها را در حق خودش می دیدند می گفتند مهم نیست که دیگران درباره من چه فکری دارند . فقط برای من کافیه که آن شب نخوابی هایی را که بالای سر رزمندگان داشتم را خدا می داند. در کارشان از خدا می ترسیدند و دلسوزانه خدمت می کردند. ساعت کاری برایشان مهم نبود تا کارش را انجام نمی دادند به خانه برنمی گشتند. در ماه های آخر عمر همسرم ما به خاطر حال بدشان یکبار ایشان را در بیمارستان خاتم الانبیا بستری کردیم . پزشک آنجا معتقد بود که باید دو پای همسرم قطع شود . اما همسرم قبول نکردند . انگار به دلشان افتاده بود که به پایان عمرشان چیزی نمانده است. می گفتند نه مرا زجر بدهید نه بچه هایم را ..وقتی در بیمارستان گلستان اهواز بستری بودند اصرار می کردم یکی از پزشکان برای دیدار از شوهرم به بیمارستان تشریف بیاورند اما این راهم قبول نکردند و می گفتند وقتی ترخیص شدند!
وقتی شهید شدند من 4 تا بچه داشتم . تمام بچه ها را با یک حقوق بازنشستگی بزرگ کردم . دانشگاه فرستادم و به لطف خدا بدون هیچ سهمیه ای و فقط به لطف دوستان خودمان وارد بازار کار شدند. بنابراین الان فقط هدف من این است که حقانیت شوهرم را ثابت کنم .
*** الان از چه کسی انتظار دارید و چه انتظاری دارید؟
به نظر من هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند باعث آرامش قلب من بشود . من اگر دنبال حق و حقوق شوهرم هستم فقط به خاطر این است که هم بچه ها و هم جامعه و هم اطرافیانم ارزش ایثار شهید را بشناسند . من احساس می کنم حق شوهرم ضایع شده است . من اصلا" به حقوق مادی از قبل شوهرم نیاز ندارم . چون من سال هاست به خودم متکی هستم و به جسم خودم فشار می آورم . من در سال 76 در زینبیه س سه سال درس طلبگی خواندم و الان مداح امام حسین ع هستم . همین طور دفتر امام جمعه نیز لطف می کرد که به من نماز و روزه استیجاری می داد. بنابراین می بینید من فقط می خواهم اسم شوهرم و حماسه اش حفظ شود. امام ره فرمودند : جانبازان شهیدان زنده اند پس چطور می شود این قسم جانبازی که فوت می کند شهید اعلامش نمی کنند؟ چیزهایی که دوستان همسرم درباره شخصیتش تعریف می کنند و چیزهایی که خودم دیدم همه نشان می داد که چقدر نسبت به هدف و شغلشان عشق و ارادت داردند . ایشان یک تکنسین بودند که در دوران جنگ مدام در بیمارستان های صحرایی حضورداشتند . من فقط می خواهم حقشان ادا بشود .
*** به دیوان عدالت هم مراجعه کردید؟
قصد داشتم اما فکر کردم چقدر حرف سرد بشنوم . حتی یک جایی یکی از مسئولین به من گفت : شما دچار توهم شدید ؟ اگر همسرم زنده می ماند و پرونده اش کامل می شد باز هم من دچار توهم بودم !
*** از اخلاق همسرتان بگویید .
خیلی خوب بودند . جزو بهترین ها بودند . این اواخر با اینکه شب تا صبح درد داشتند ولی با اینحال خیلی کمک من بودند . بچه ها همیشه می گویند آن عشق و محبتی که در زندگی شما دیدیم چیزی بود که با همه تلاش در زندگی خودمان پیدا نمی کنیم . اهمیت خاصی به بچه ها می دادند . وقتی درد می آمد سراغشان خیلی اذیت می شدند ...
***بعد از شهادت همسرتان چه چیزی یا کاری به شما آرامش می دهد؟
من از سال 85 تا الان در صندوق خیریه در نیوساید کار می کنم . این تنها جایی است که به من آرامش می دهد چون به خانواده ایتام کمک می کنم و می دانم سختی های آنها چیست و چطور است !
امروز خوشحالم که بچه هایم را با آبروداری بزرگ کردم و جوری زندگی کردم که شرمنده حضرت زهرا س نشدم . مخصوصا" در این دوره زمانه من توانستم طوری زندگی کنم که پیش خدا رو سفید باشم .
*** زندگی با شهید دارابی چگونه گذشت ؟
از همان سه چهار ماه اول ما از هم جدا زندگی کردیم . هشت سال جنگ شد باز هم ما از هم جدا بودیم . بعد از جنگ ده سال از جراحت هایشان رنج می بردند. الان هم حدود ده سال از شهادتشان می گذرد . همه زندگی ام با سختی گذشت . بنابراین به آن معنی زندگی نکردم . با این حال وجودشان باعث عشق و لذت من می شد . زندگی ام را دوست داشتم . ائمه اطهار مخصوصا" حضرت زینب س در زندگی به من خیلی کمک کردند و به واسطه توجه ایشان صبر و استقامت من زیاد بود. الان هم خوشحال هستم در آن سختی ها بچه های خودم را پاک و سالم تربیت کردم . امید دارم آن دنیا حضرت زهرا س و حضرت زینب س از من راضی باشند . امیدوارم آن چیزی باشم که از ما خواستند .
***با تشکر از این که افتخار دادید در خدمت شما باشیم و امیدوارم تلاش شما در احقاق حق همسرتان به نتیجه برسد .
من نیز تشکر می کنم .
ثبت دیدگاه