جانباز، مثل روز اول
تا شهدا - پيشتر، آن وقتها كه تازه اثرات مجروحيت شيميايياش عود كرده بود، هربار كه حالش بد ميشد، حاجخانم شال و كلاه ميكرد و بچهها هم به خط ميشدند. يكي به اورژانس زنگ ميزد و ديگري به سراغ همسايه ماشيندارشان ميرفت. اوايل دهه 70، حتي همسايهها هم نسبت به جانبازان احساس دين خاصي داشتند. جنب و جوشي به پا ميشد كه بيا و ببين، با سلام و صلوات ميرفت و با سلام و صلوات برميگشت.
اما وقتي قرار باشد هر سال 50، 60 بار بستري شوي و هر بار چند روزي مهمان تخت بيمارستان باشي، رفتهرفته ملاقاتها رنگ قرمزي كمپوتها و سفيدي جعبههاي شيريني را از دست ميدهند و چند سال هم كه بگذرد، اصلاً ملاقاتكنندهاي نميآيد كه آمدنش رنگ چيزي را داشته باشد!
حالا كه بيست و اندي سال از مجروحيتش گذشته، گاه بايد تنها و با آژانس به بيمارستاني كه در آن پرونده دارد، برود. گويا وضعيت وخيم او براي همه تازگي و اضطرارش را از دست داده جز خودش كه مثل روزهاي اول سوزش ريه دارد و درد حنجره و گيجي سر و تنگي نفس. ديگر هيچ چيز و هيچ كس مثل روز اول نيست، جز همين دردها و درد اصلي هم همين تنهايي است؛ احساس كنار گذاشتگي...
ثبت دیدگاه