25سال پرستاری از پدر جانباز
تا شهدا - طبیب پدر
زمانی که پسر آمپول به دست، در کلاس تزریقات می نشست، روز هایی را تصور می کرد که پدر دست او را در دست گرفته و برای درمان سرماخوردگی اش پیش دکتر می برد. برای اینکه از آمپول نترسد، دقایق زیادی با او حرف می زد و سرش را گرم می کرد. بعد از آمپول هم ساعت ها دلداری اش می داد و با حرف های مختلف سرش را گرم می کرد تا شاید درد آمپول از یاد فرزند برود. تزریقات یکی از کارهایی بود که پسر، پس از سال ها پسر بودن می باید آن را می آموخت، برای اینکه آمپول های پدر را سروقت بزند. خیلی وقت ها باید می توانست سوزن سُرم را بادقت در رگِ گاه پنهان و گاه برجسته ساق دست پدر وارد کند. خیلی وقت ها هم که نگاه پدر به نگاه بادقت پسر دوخته شده بود، اشک دور چشمانش حقه می زد و «باباجانی» از میان لب های خندانش بیرون می آمد. سال ها پرستاری از پدر افتخاری است که همراه همیشگی محمود یاسایی به عنوان فرزند بزرگ اوست. او که قبول کرد پرستاری پدر جانبازش را همراه مادر برعهده گیرد.حالا هم که چندروزی است محمد یاسایی از دنیا رفته، بزرگ ترین افتخار خانواده همین است.
محرم ترین
• پرستار پدرم شدم
محمود یاسایی، یکی از 8فرزند جانباز محله امیرآباد است؛ پسری که از همان ابتدا، وقتی که به خود آمد و وضعیت پدر را دید، فکر کرد پرستاری او را برعهده بگیرد تا شاید کمی از بار غم پدر و درد زخم های او کم کند. مادر هم در کنارش بود ولی بودن پسر کنار پدر، آن هم وقتی او توان انجام شخصی ترین کارهایش را ندارد، بیشتر از هر کسی یاری رسان است. محمود می گوید: پرستار پدر شدم، چون باید حقی را که به گردنم بود، ادا می کردم. حالا هم که پدرم شهید شده است، افتخار می کنم که توانستم به او خدمت کنم. او ادامه می دهد: پرستاری از پدر شامل کارهای مختلفی بود؛ از تزریق آمپول و سُرم گرفته تا تخلیه روده های او به خاطر اختلالات گوارشی که این اواخر او را به شدت اذیت می کرد. با همه این احوال، بودن کنار او حس خیلی خوبی برایم داشت. احساس می کردم با او صمیمی هستم.
• دوست داشتم زمین، مرا ببلعد
محمود همیشه سعی می کرد پسری خوب و پرستاری خوب تر برای پدر باشد. ولی آدمیزاد است دیگر، گاهی طاقتش طاق می شود. یک بار این اتفاق برای او افتاد و زود پشیمان شد. می گوید: یک بار اظهار ناراحتی کردم که پدر شروع کرد به دست کشیدن به سروروی من و همان طور می گفت: «پسرم! من تو را خیلی دوست دارم. از من ناراحت نباش. من از شماها خجالت می کشم که این قدر صبورید.» آن وقت دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد.
• دردش بیشتر می شد و خودش مهربان تر
حالا که سومین روز از مرگ پدر می گذرد، بچه ها دلتنگ پدرند؛ دلتنگ جای او که خالی مانده است. دلتنگ تشک طبی که پدر سال ها روی آن این دنده، آن دنده می شد تا زخم بستر نگیرد. حالا که آن تشک امانتی را به بنیاد جانبازان برگردانده اند و 6میلیون سفته را که به عنوان ضمانت گذاشته بودند، بازستانده اند، جای خالی پدر بیشتر به چشم می آید. جای خالی مهربانی هایش و قربان وصدقه رفتن هایش که فقط به خاطر نگهداری از او نبوده؛ مهربانی اش به خاطر پدر بودنش بوده است. محمود می گوید: با اینکه روزبه روز دردش بیشتر می شد و هر روز زجر بیشتری می کشید، مهربان تر می شد.
• دلم برایش تنگ شده است
محمود که همچون سایر فرزندان یاسایی بسیار دلتنگ پدر شده است، می گوید: دوست داشتم پدرم بود و باز هم از او پرستاری می کردم. داروهایش را می دادم بخورد، کارهایش را می کردم. این کارها برای من سخت نبود، چون پدرم قهرمان بود. پرستاری از قهرمان، خودش افتخار است و خوشحالم که این افتخار نصیب من و خانواده ام شد.
25سال در بستر
• تازه داماد رزمنده
مدت زیادی از ازدواجش نگذشته بود که راهی جبهه شد. بعد از فعالیت هایی که در دوران انقلاب انجام می داد و شادی اش از پیروزی انقلاب، در رفتن به جبهه هیچ تردیدی نداشت. برای همین هم وارد سپاه شد و از این طریق به جبهه رفت. در این زمان چندبار به مرخصی آمد و هربار با مجروحیتی از جنگ ولی این ها دلیلی برای نرفتن او نبود. او باز هم می رفت تا زمانی که دیگر نتوانست برود.
• بازگشت با پاهای پر از ترکش
اولین بار موج انفجار او را گرفته بود و دومین بار که به عنوان تخریب چی در حال باز کردن راه مین گذاری بود، پاهایش پر از ترکش شد. از آن به بعد با وجود اینکه دلش می خواست و به قول همسرش «دلش برای جبهه پر می کشید»، نتوانست ادامه دهد. چندسالی بود که همسر و بچه هایش او را با پاهای باندپیچی شده می دیدند و زخم هایی که هر روز باید ضدعفونی می شد و دوباره پانسمان. بعد از مدتی پای ویلچر برای اولین بار به خانه آن ها باز شد و محمد یاسایی برای سال های زیادی ویلچرنشین شد. بی حسی، تمام بدنش را گرفت و جز صورتش که همیشه سعی می کرد خندان باشد، توان حرکت دیگری نداشت. از طرفی هم قطع نخاع شده بود.
• بستری 25ساله
سال های زیادی از عمر محمد یاسایی با ویلچر و بعد بستری شدن روی تخت گذشت. 25سال با مرور شیرین ترین خاطرات همراه با رنج و درد او پشت سر گذاشته شد. یکی از پسران یاسایی می گوید: پدرم برای ما قهرمان بود. یکی از رزمنده هایش برایمان تعریف می کرد: «در یکی از موقعیت ها، همه رزمنده ها باید برمی گشتند عقب. در چنین شرایطی دو یا سه نفر همان جا می ماندند تا در صورت برگشت حمله حضور داشته باشند. در میان آن همه آدم، پدرت زودتر از همه اعلام آمادگی کرد و همان جا ماند.»
• جانباز 70درصدی که 25درصد شد
احمد، یکی دیگر از فرزندان یاسایی می گوید: پدرم در ابتدا که پاهایش صدمه دیده بود، به عنوان جانباز 25درصد معرفی شد ولی هر روز که وضعیت او وخیم تر می شد و عفونت و زخم های ناشی از همان ترکش ها همه بدنش را گرفته بود، درصد جانبازی او افزایش یافت و به 70درصد رسید. در چنین شرایطی باید به تایید تهران هم می رسید ولی جالب بود؛ در بررسی هایی که در آنجا انجام شد، دوباره میزان جانبازی پدرم به 25درصد رسید. در کمال تعجب هیچ جوابی به ما ندادند و پیگیری هایمان بی نتیجه ماند تا اینکه به خاطر مشکل شنوایی او تنها 5درصد دیگر هم به آن افزودند و پدرم شد جانباز 30درصد! برای همه جای تعجب است که جانبازی که 25سال توان هیچ حرکتی نداشته و بیشتر سال های عمرش را روی تخت گذرانده، چگونه فقط 25 یا 30درصد، جانبازی داشته است؟
• دفن در قطعه صالحین
فرزند یاسایی ادامه می دهد: همین طور هم شد که پدرم را در قطعه شهدا دفن نکردند و او را در قطعه صالحین، محل دفن والدین شهدا دفن کردند. ما به این کار بنیاد جانبازان اعتراض داریم. آن ها می گویند هنوز نتیجه بررسی های ما این موضوع را تایید نکرده که پدرم به خاطر جانبازی فوت کرده! پس به خاطر چه بوده؟ همه مشکلات جسمی او به خاطر همان جراحات اولیه جنگ بوده است دیگر.
همسر همراه
همسر یاسایی که زندگی اش را با یک رزمنده شروع کرده، چندسالی از زندگی مشترکش نمی گذرد که همسرش جانباز می شود. از همان روز هم مدل زندگی آن ها عوض می شود. پرستاری و مراقبت از مرد خانه، آرام نگه داشتن فضای خانه، پختن غذاهایی که برای او ضرر نداشته باشد و... او از این همراهی هیچ گلایه ای ندارد و می گوید: دوست داشتم همسرم کنارمان بود و من همچنان همراهش بودم. بعضی ها فکر می کردند ما به خاطر مراقبت از او خیلی اذیت می شویم. خب، این کار سختی های خاص خودش را داشت ولی من این اذیت شدن را برای خودم و خانواده ام افتخاری بزرگ می دانم.
• برای ما شهید است
همسر شهید در همه سال هایی که همسرش روی تخت بیماری افتاده بود، غیر از همسر دوست و هم نشین او هم بود. می گوید: با وجود اینکه از اول زندگی مان همسرم جانباز شد و مشکلات زیادی داشتیم، همسرم و خدمت به او را به عنوان یک ازخودگذشته دوست داشتم. بنیادشهید و بنیادجانبازان و همه ارگان های مربوط از دادن عنوان شهید به او خودداری کردند ولی به همه آن ها می گویم که همسرم برای ما شهید است. مهم هم همین است که برای ما شهید است. او هیچ گاه به دنبال این نام و عنوان ها نبود و اگر بود که اصلا جبهه نمی رفت ولی منی که می دیدم 25سال از بهترین سال های عمرش را چگونه پشت سر گذاشته، او را شهید می دانم.
• کسی از او یاد نکرد
حرف های همسر یاسایی بوی گلایه می دهد؛ با اینکه سعی می کند از کسی انتظار نداشته باشد و از کسی گلایه نکند. می گوید: از این ناراحتم که در این اجتماع برای همسرم ارزش چندانی قائل نشدند. او هم مثل سایر رزمنده ها برای کشورش جنگید. یک جاهایی قهرمان شد و یک جاهایی پیش قدم بود. زخم های جانبازی و ترکش های بی شمار داخل پاهایش، او را 25سال تمام در بستر انداخت. از انجام شخصی ترین کارهایش ناتوان بود. چرا در این مدت کسی از او یاد نکرد؟ فقط آقای سردار نجاتی و آقای قربانی که خدا خیرشان دهد، بسیار به ما محبت کردند ولی بقیه با ما خوب برخورد نکردند. یک تخت طبی مواج می خواستیم که امانتی به ما دادند و در ازایش 6، 7میلیون سفته گرفتند. همان جا هم گفتند پس از فوتش بازگردانید. سپاه هم وظایف خودش را انجام می داد و حقوق همسرم را پرداخت می کرد ولی جاهایی که ما واقعا به حامی احتیاج داشتیم، بین سپاه و بنیادجانبازان معلق می ماندیم.
• از او خسته نشدم
همسر شهید بارهاوبارها در میان حرف هایش تاکید می کند: از او خسته نشدم. اگرچه زندگی با او همه سختی های مراقبت از جانباز 70درصد را داشت، من هرگز از او خسته نشدم و حالا جای او در خانه مان خیلی خالی است. او همیشه به من می گفت پسرها و دخترها را زود عروس وداماد کن تا عروسی شان را ببینم؛ برای همین هم جمعیت خانواده ما خیلی زود زیاد شد. عروس ها و نوه ها و دامادها به ما سرمی زدند و خانه ما همیشه شلوغ بود. ما این صمیمیت و شلوغی خانه را مدیون مهربانی همسرم بودیم.
• در قطعه شهدا
دفنش نکردند
همسر جانباز محله ما باز هم از اینکه از همسرش به عنوان شهید یاد نشده است، گلایه و تاکید می کند: همسرم برای ما و خانواده ما شهید است، چون از قهرمانی های او بسیار شنیده ایم. هم رزمان و دوستان او گاه چیزهایی برایمان تعریف می کنند که به خودمان می بالیم. اگرچه این چیزها را کسی نشنیده و برایمان هم مهم هم نیست، چون خودمان به این حرف ها ایمان داریم.
ثبت دیدگاه