شبی که در کنار شهدا گذشت
تا شهدا - بچههای گردان خیلی زود آماده شدند. با فرا رسیدن تاریکی شب، دستور حرکت داده شد. همانطور که گفتم هدف، فتح سنگرهای دیدهبانی دشمن و در صورت امکان، رسیدن به تأسیسات پتروشیمی عراق بود. عراقیها در این منطقه سنگرهای دیدهبانی بلند و محکمی احداث کرده بودند. از آنجایی که عملیات محدود بود، باید با غافلگیری انجام میشد. در تاریکی شب از زیر قرآن گذشتیم، و از کانالی که زیر جادۀ آسفالتۀ شلمچه ـ بصره حفر شده بود، عبور کردیم.
فاصلۀ ما با دشمن زیاد نبود. به همین جهت عراق برای جلوگیری از تحرکات ما، آنجا را پر از میدانهای مین و سیم خاردار کرده بود. بچههای گردان با دقت و احتیاط زیاد حرکت میکردند. تا نیمههای راه بیهیچ حادثهای طی شد. از دشمن هیچ خبری نبود.
من نمیتوانستم به این سکوتِ طولانی خوشبین باشم. احساس میکردم، در پس این بیصدایی و آرامش، غوغایی نهفته است. یکی از بچهها که در کنارم بود، آهسته گفت «شاید عراقیها عقبنشینی کردهاند.»
قبل از اینکه چیزی بگویم چشمم خورد به میدان مین و سیمهای خاردار که در تاریکی شب، به سختی تشخیص داده میشد. آن رزمنده منتظر جواب من نماند و از من جلو زد.
همگی با احتیاط میدان مین را دور زدیم. تازه رسیده بودیم به انتهای میدان که ناگهان گلولۀ منوری شلیک شد و آنجا را مثل روز روشن کرد. فهمیدم از عراقی ها رو دست خوردهایم و نقشهمان لو رفته. تا آمدیم به خودمان بجنبیم، شلیک بیامان پدافندها و خمپارهها سکوت شب را شکست. شدت انفجارها آنقدر زیاد بود که در همان لحظات اول تعداد زیادی از بچهها به شهادت رسیدند.
گویا فرمانده گردان فهمید که در وسط میدان مین و در مقابل آتش سنگین دشمن مقاومت بیفایده به نظر میرسد برای همین بلافاصله دستور عقبنشینی را صادر کرد. درست در همین موقع توپخانه و کاتیوشای دشمن نیز ما را زیر آتش خود گرفتند. شدت آتش به گونهای بود که حتی اجازۀ بازگشت به مواضع خودی را به کسی نمیداد. بچههای گردان، بی آنکه تابع فرمانده باشند، هر یک به گوشهای فرار میکردند. تعدادی به روی مین میرفتند. چندتایی در تاریکی شب ناپدید شدند، و گروهی هم بر اثر اصابت گلوله و ترکش شهید و مجروح شدند.
چند نفر از بچههای امداد میخواستند هرطور شده شهدا و مجروحین را به عقب برگردانند، ولی آتش دشمن آنچنان سنگین بود که همه را زمینگیر کرده بود و مجال هرگونه حرکتی را ازشان گرفته بود. من با بلاتکلیفی از جایم بلند شدم و خمیده خمیده به طرف عقب برگشتم.
در همین حال، گلولههای رسام را میدیدم که از بغل دستم و یا کنار گوشم رد میشود. شدت گلولهها آنقدر زیاد بود که جاخالی دادن در مقابلشان بیفایده به نظر میرسید.
کمی از آنجا دور شدم، ولی دیگر نتوانستم قدم از قدم بردارم. دشمن وجبوجب آنجا را میکوبید. گویی تصمیم گرفته بود نگذارد حتی یک نفر جان سالم در ببرد. در تاریکی شب، جمعی را دیدم که روی زمین دراز کشیدهاند. به سرعت خودم را به آنها رساندم. ابتدا فکر کردم کشتههای عراقی هستند که یک جا جمعشان کردهاند. بهتر دیدم همان جا دراز بکشم و خودم را به دست قضا و قدر بسپارم.
دشمن یک ساعت دیگر منطقه را کوبید. وقتی خیالش راحت شد که دیگر هیچ موجود زندهای در آنجا نمانده، آتش توپخانه را خاموش کرد و همه چیز آرام شد.
خواستم از جایم بلند شوم. ولی بدنم آنقدر کرخت و بیحس شده بود که توان تکان خوردن را از من گرفته بود. بیاختیار چشمانم بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی چشمانم را باز کردم هوا روشن شده بود.
در جایم نیم خیز شدم. به اطرافم نگاه کردم. تازه متوجه شدم که شب گذشته، در میان شهدای اسلام خوابیده بودم. لباسها و صورتم کاملاً خونی شده بود. به حال خودم گریستم و دعا کردم که خداوند هر چه زودتر مرا به جمع آنها بپیونداند. ساعتی از روز نگذشته بود که بچههای حمل شهدا از راه رسیدند. من هم همراه آنها به واحد خودمان برگشتم.
ثبت دیدگاه