پوستر شهادتم را در بین عکس شهدا دیدم
تا شهدا - حائری ساعاتی بعد از اسارت، توسط بعثیها تیر باران شد و به طرز معجزه آسایی زنده ماند تا امروز روایتگر مظلومیت و غربت آزادگان سرافراز باشد. وی پس از دو سال مقاومت در اردوگاه موصل یک، سرانجام به دلیل 70 درصد مجروحیت به میهن بازگشت.
بیبهانه به سراغش رفتیم تا جویای احوالش باشیم. حائری علی رغم کسالتی که به خاطر عمل جراحی داشت، صمیمانه از خاطرات دوران اسارت گفت. آنچه میخوانید ماحصل گفت و گو با «قاسم محمود عباس» اسیر شماره 9298 است.
اعزام اول
وقتی هواپیماهای عراقی فرودگاه مهرآباد را بمباران کردند، فردای آن روز رفتم پادگان حر برای اعزام به جبهه. مسئول اعزام همین که قد و قواره ام را دید، گفت: «بچه برو پی کارت. هر وقت زورت به اسلحه رسید بیا» آن موقع سن و سالی نداشتم. قدم هم ریزه پیزه بود. اول دبیرستان بودم. هر کاری کردم که بروم جبهه نشد. یکبار قاچاقی تا اهواز رفتم اما از بد شانسی باز قبول نکردند و برگه اعزام خواستند که نداشتم. مرداد 61 هر جور شده برگه اعزام گرفتم و از طریق سپاه غرب تهران رفتم گیلانغرب. بعد از دیدن دوره آموزشی شدم رزمنده و کلاً قید مدرسه را زدم. بعد دوره آموزشی برگشتم تهران و این سری برگه اعزام گرفتم برای کردستان. بعد از مدتی در عملیات والفجر 4 شرکت کردم.
تنها با تانکها
اوایل زمستان 62 بود که یک دوره آموزشی کوتاه مدت برای ما گذاشتند و به همراه 25 نفر دیگر به لشکرهای پیاده مامور کردند. قسمت من هم لشکر 5 نصر خراسان شد. آن موقع تازه 18 سالم تمام شده بود. قرار بود همراه بچههای لشکر 5 نصر در محور مهران یک عملیات ایذایی انجام دهیم. داشتیم آموزشهای لازم را میدیدیم که گفتند: «ماموریت شما عوض شده، اگر آب دستتان است بگذارید زمین و بیایید سمت جنوب». بدون فوت وقت حرکت کردیم. شبانه رسیدیم به بستان. دوم اسفند 62 قبل از شروع عملیات خیبر سوار قایق شدیم و زدیم به دل هورالهویزه. تا 35 کیلومتری عمق خاک عراق نفوذ کردیم. قرار بود نزدیکیهای العماره پلی را منفجر کنیم اما به محض استقرار، تانکهای عراقی محاصرهمان کردند. با اسلحههای سبک، دو ساعتی در برابر عراقی ها مقاومت کردیم تا اینکه مهماتمان تمام شد. وقتی عراقیها دیدند تیراندازی نمیکنیم، فهمیدند مهماتمان تمام شده. تانکها را کشیدند جلو و محاصره را تنگتر کردند. چارهای جز تسلیم نداشتیم. سوزن اسلحهها را درآوردیم. بیسیمها را دستکاری کردیم. قنداقه تفنگها را شکستیم تا سالم به دست دشمن نیفتند.»
گلهای پر پر
اولین نفر من دستم را بردم بالا. 12 نفر بودیم که اسیر شدیم. عراقیها همان لحظات اول شروع کردند به پذیرایی! با قنداقه تفنگ تا میتوانستند ما را زدند. بعد به سمت یک خاکریز هلمان دادند. هر قدم که بر میداشتیم از پشت سر یک ضربه میزدند. یک مدتی که گذشت دیگر از کتک کاری خبری نشد. صدای پایشان هم قطع شد. من شک کردم. یک لحظه برگشتم عقب تا پشت سرم را نگاه کنم، صحنه وحشتناکی دیدم. دو سرباز عراقی با تیربار آماده بودند برای تیر باران. داشتم اشهدم را میخواندم که با صدای رگبار میخکوب شدم. آتش دهنه تیربار را دیدم. یک لحظه دستم سوخت. یک تیر خورد به دست چپم. هاج و واج داشتم نگاه میکردم که پام هم سوخت و خون از آن فواره زد. هنوز صدای رگبار قطع نشده بود، یک لحظه برگشتم دیدم بچهها توی خون دست و پا میزنند. عین گل پر پر شده بودند. عراقیها برای اینکه خیالشان راحت شود یک نارنجک هم انداختند وسط بچهها. قبل از اینکه نارنجک منفجر شود بیهوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.»
اسیر شماره 9298
وقتی به هوش آمدم، دیدم توی بیمارستان صحرایی هستم. دقت که کردم دیدم دست چپم را قطع کردهاند و پایم را ناشیانه با چند بخیه دوختهاند. زمان از دستم خارج شده بود. به دور و اطراف نگاه کردم دیدم امدادگر گروهمان هم روی تخت دراز کشیده. خیلی خوشحال شدم. «فهیم قره جه» بچه شیروان بود و امدادگر گروه ما. فهیم از ناحیه پا تیر خورده بود. نمیدانم چند روز بود که آنجا بودیم. یک روز بعد ما را به بیمارستان نیروی هوایی موصل فرستادند. از آنجا به بغداد بردند. 4 روز در استخبارات بغداد بودیم. بعد ما را به اردوگاه موصل 2 منتقل کردند. چند روزی آنجا بودیم تا اینکه دو باره منتقل شدیم به موصل یک. 8 ماه تمام طول کشید تا بتوانم روی پای خودم بایستم. وقتی حال و روزم کمی بهتر شد، تازه روزهای کشدار اسارت شروع شد. 14 ماه در اردوگاه موصل 1 بدون نام و نشان ماندیم تا اینکه صلیب سرخ به سراغمان آمد و از ما ثبت نام کرد و من شدم اسیر شماره 9298.
لحظه آزادی
اوایل تیر ماه 64 صلیب سرخیها آمدند داخل اردوگاه و گفتند «بزودی چند نفر از شما با اسرای عراقی مبادله میشوند». بچهها باور نکردند و گفتند حتماً حیلهای در کار است اما اینطور نبود. چند روز بعد کسانی که درصد مجروحیت شان بالا بود مشخص شدند. بعد کمیسیون پزشکی گذاشتند و بچهها را مجدداً معاینه کردند. اسم من هم جز این گروه بود. بعداز چند بار معاینه و کمیسیون پزشکی مبادله اسرا شروع شد. بالاخره 14 شهریور 64 نوبت به ما رسید. آن روز بهترین روز عمرم بود. به همراه 29 نفر دیگر از موصل به بغداد رفتیم. یک شب در بغداد ماندیم. فردا صبح در فرودگاه بغداد سوار هواپیما شدیم . مقصدمان ترکیه بود. آنقدر خوشحال بودیم که متوجه گذشت زمان نبودیم. در آنکارا مبادله اسرا انجام شد . 120 نفر از اسرای عراقی به مسئولان عراقی تحویل داده شد و ما را هم که 29 نفر بودیم به مسئولان ایرانی تحویل دادند. بالاخره سوار هواپیمای خودمان شدیم و به آغوش میهن عزیزمان برگشتیم. در فرودگاه مهر آباد لحظهای که پایم به خاک رسید، آن لحظه بهترین لحظه عمرم بود.»
دیدار در قرنطینه
از فرودگاه مهرآباد یکراست ما را بردند به بیمارستان شماره 2. آنجا 48 ساعت قرنطینه بودیم. گویا همان روز ورود ما به ایران اخبار ساعت 20 تلویزیون اسامی آزاده ها را اعلام کرده بود. دلم خوش بود که خانوادهام از آزادی من خبردار شدهاند. اما از شانس بد ما نگو که تلویزیون خانهمان از دو روز پیش خراب شده بود. یکی از بچههای محل خبر آزادی من را شنیده و به خانوادهام اطلاع داده بود. مادرم قبول نکرده و گفته بود: «من تا قاسم را با چشمهای خودم نبینم باور نمیکنم». وقتی متوجه شده بودند که خبر آزادیمان صحت دارد، سراسیمه آمده بودند بیمارستان. ما هنوز قرنطینه بودیم . مادرم آن شب به قدری بیتابی کرده بود که مسئولان بیمارستان اجازه داده بودند، فقط چند لحظه بیاید داخل و مرا ببیند. ساعت 2 نیمه شب بود که به من خبر دادند مادرت بیرون منتظر توست. با عجله از قرنطینه خارج شدم. وقتی مادرم بغلم کرد دیگر چیزی نفهمیدم.
پوستر پایگاه
چند روز بعد از آزادی، یک روز رفتم پایگاه مقداد تا ببینم آنجا چه خبر است. توی پایگاه یک دوری زدم. پرس و جو که کردم گفتند خیلی از بچههای قدیمی شهید شدهاند. موقع برگشت توی راهرو پایگاه یک پوستر بزرگ توجهم را جلب کرد. رفتم نزدیکتر، دیدم عکس شهدای پایگاه است. عکس شهدا را به ردیف چیده بودند کنار هم و زیر عکسها هم تاریخ و محل شهادتشان را نوشته بودند. داشتم با حسرت به عکس شهدا نگاه می کردم، رسیدم به ردیف پنجم که عکس خودم را دیدم. نوشته بود: «شهید قاسم حائری. محل شهادت : العماره؛ مفقودالجسد». یک لحظه عین برق گرفتهها خشکم زد. این ماجرا برای من خیلی جالب بود. چند روز بعد دوباره رفتم پایگاه یک نسخه از پوستر را بگیرم اما هر چقدر گشتند پوستر را پیدا نکردند. همیشه افسوس میخوردم که چرا آن روز یک نسخه از آن پوستر نگرفتم.
آخرین حضور
خیلی دوست داشتم باز بروم جبهه اما هنوز حالم خوب نبود. وقتی عملیات مرصاد پیش آمد ، دلم را زدم به دریا و رفتم جبهه. وقتی عملیات تمام شد، جنگ را بوسیدم و گذاشتم کنار. کمی که سرم خلوت شد، دیدم کلی از زندگی عقب افتاده ام. نه سواد درست و حسابی داشتم و نه پول . با 24 سال سن هنوز بیکار بودم. هر جا رفتم پی کار، گفتند: چقدر سواد داری؟ کجا بودی تا حالا؟ اوضاع سختی بود. دیدم با این وضع نمی توانم برای خودم کاری دست و پا کنم. بدون معطلی رفتم سراغ ادامه تحصیل. با تلاش شبانه روزی دیپلم گرفتم. بعد در دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شدم. سال 73 مشغول به کار شدم. الان هم کارمندم و هنوز باز نشسته نشده ام. با این وضعیتی که دارم 6 سال دیگر باید کار کنم. البته ناشکری نمی کنم. من راضی ام. الان هم هر چه دارم از برکات جبهه و جنگ است. ثمره زندگی ام یک پسر و یک دختر است. پسرم محمود، دانشجوی دانشگاه آزاد کرج در رشته دکتری است. دامپزشکی می خواند. دخترم پریسا هم محصل است و در کلاس هشتم تحصیل می کند. 12 سال است که همراه پدر و مادرم زندگی آرامی داریم.»
ثبت دیدگاه