تلگراف خداوند به شهید دانشجو
خندید و گفت .من الان نمی روم هر وقت خدا به من تلگراف بزند به جبهه می روم و به زور که نمی روم خودم می روم .
تا شهدا - شهید دانشجو، محمد حسن علی نیا متولد 1342 در عملیات کربلای 4 همراه با برادرش محمد حسین شرکت داشت که بر اثر انفجار مین به درجه رفیع شهادت نائل شد.
شاه بیگم مادر شهید علی نیا می گوید: محمد حسن فرزند چهارمم بود زمستان به دنیا آمد اسمش را حاجی حجت، دایی شوهرم محمد حسن گذاشت، پسر آرامی بود.
نگاهش را در اطراف اتاق می چرخاند به رنگ کاری و نجاری علاقه داشت رنگ های این در و دیوار و این کمد های دیوار کار دست خودش است. توی خانه با چوب هایی که داشت کاردستی ها قشنگی درست می کرد سربازی اش نیروی هوایی بود هویزه که بود با چوب هلی کوپتر و چند تا وسیله چوبی درست کرده بود و با خودش آورده بود .
برادربزرگش محسن می گوید : از سر بازی که برگشت همان کار های رنگ کردن خانه ها و نجاری را انجام می داد من در روستا معلم بودم ،یک بار پرسید برای شغل آینده ام تربیت معلم را انتخاب کنم. به او گفتم شغل معلمی خوب است وقت آزاد هم داری که به کار های که علاقه داری برسی .
مادرش می گوید: پدرش ناشنوا بود . با اشاره به محمد حسن می گفت تو درست را بخوان من کار می کنم .
محمد حسن همیشه احترام پدرش را نگه می داشت و با اشاره به او می گفت هم درس می خوانم و هم با کار های بنایی و ساختمانی انجام می دهیم.
خواهرش بتول می گوید: من و محمد حسن خیلی با هم صیمی بودیم یک سال نیم بود که در تربیت معلم امام محمد باقر (ع) بجنورد درس خوانده بود ،کم کم آماده می شد که برود در مدارس روستا درس بدهد برای زندگی در روستا وسایلی مثل فرش و چراغ و ...می خرید .محمد حسن با برادر کوچکترم محمد حسین هر هفته دوره قرآن داشتند وکه هنوز هم برگزار می شود. برای اینکه مزاحم خانواده نشوند یک سماور کوچک داشتند که خودشان چای دم می کردند و جلسه شان را آرام برگزار می کردند .
برادر بزرگترش محسن می گوید : ما سه تا برادر نوبت گذاشته بودیم که هر بار یکی از ما به جبهه برود تا به پدر و مادرم سخت نگذرد. اما محمد حسین برادر کوچک ترم بیشتر جبهه بود می گفت شما که هم معلمی و هم ازدواج کرده ای، محمد حسن هم که دانشجو است .
آخرین باری که به مرخصی آمده بود قبل از عملیات کربلای 4 بود بعد از یک هفته مرخصی هردو با هم به جبهه رفتند.
خواهرش عفت می گوید : من ازدواج کرده بودم قبل از رفتن خانه ما بود که عمه ام به او گفت : عمه جان نمی شود تو به جبهه نروی و بگویی که پسر عمه ام شهید شده ما دینمان مان را به کشور ادا کرده ایم، خندید و گفت : من الان نمی روم هر وقت خدا به من تلگراف بزنه می روم ، به زور هم نمی روم خودم می روم.
برادرش محمد حسین می گوید : برای مرخصی آمده بودم که با هم به جبهه رفتیم در لشکر 5 نصر، گردان نصرالله گروهان اخلاص بودیم .
من به عنوان ارپی جی زن بودم و محمد حسن هم جز سربازان پیاده بود.عملیات کربلای 4 در منطقه شلمچه بود ، روز سوم دی ماه به سمت خط مقدم حرکت کردیم حتی نماز مغرب و عشا را با پوتین در حال حرکت خواندیم . سه گردان حزب الله ، ثارالله و نصرالله برای خط شکنی اعزام شدیم . دو تا از گردان ها که زمین گیر شدند اوضاع وحشتناکی بود بلاتکلیف بودیم و نمی دانستیم که باید به سمت جلو برویم یا عقب نشینی کنیم .گلوله های رسام بود که به سمتمان سرازیر می شد . در حین عقب نشینی از روی جنازه شهدا و مجروحین رد می شدیم ، آنقدر اوضاع وحشتناک بود که با هر صدای ناله ای فرو می ریختیم و نمی دانستیم که چه کسی است که مجرو ح شده است .
محمد حسن موقع عقب نشینی به نعیمی هم رزمش که پایش زخمی شده بود کمک می کند تا به عقب برگردد که کمی خسته می شود در تاریکی شب روی مین های گوجه ای که در همه جا ریخته شده بود می نشیند و مین منفجر می شود و پایش به شدت آسیب می بیند و دیگر نمی تواند حرکت کند .
نعیمی دوستش می گوید نمی توانستیم او را به عقب برگردانیم و محمد حسن اصرار کرد که من بروم. کربلای 4صحرای محشری برای خودش بود و مجروحین و بسیاری از شهدا تا مدتی در همان منطقه ماندند.
برادرش محسن ادامه می دهد: معمولا آخر هفته ها از روستا به بجنورد می آمدم . جمعه محمد حسین رسیده بود به او گفتم پس محمد حسن کو ؟گفت نمی دانم . ما از هم جدا شدیم . خودم قبلا به جبهه رفته بودم و می دانستم که چه خبر است . احتمال دادم چیزی را پنهان می کند با قسم و التماس خواستم تا صحبت کند ، قول دادم به کسی چیزی نگویم .
محمد حسین گفت بعد از عملیات بود که به من خبر دادند که محمد حسن مجروح شده است و منطقه هم دست عراقی ها است دیگر چیزی نمی دانم .
دقیقا 32 روز گذشته بود و ما در بی خبری بودیم .توی این مدت با محمد حسین به دنبال نشانی از محمد حسن بودیم .هر هفته که به بجنورد می آمدم به بنیاد شهید و بسیج می رفتیم تا خبری پیدا کنم که آیا محمد حسن اسیر شده یا مجروح و شهید شده است. تا اینکه متوجه شدیم پیکر شهید از بیمارستان اهواز به تهران منتقل شده است .
محسن ادامه می دهد : همه نگرانی ام متوجه پدر و مادرم بود . مادرم ناراحت بود که چرا محمد حسن نامه ای ننوشته است و پدرم هم که در روز شهادت خواهرزاده اش که فروردین همان سال بود آنقدر بیتابی می کند که قلبش می گیرد و در بیمارستان بستری می شود.
قبل از اینکه خبر شهادت محمد حسن را بگویم به دنبال پسرخاله ام که بیمارستان کار می کرد رفتم و گفتم پدرم را اول به خدا بعد به شما می سپارم . اصلا باورم نمی شد که پدرم آنقدر صبور و با آرامش شهادت محمد حسن را پذیرفت و روز تشیع شهدا جلوی مهمان ها که برای عرض تسلیت آمده بودند راست ایستاده بود و دست بر سینه خوش آمد می گفت .
این همان آرامش و سکینه ای است که خدا به خانواده شهدا می دهد.
ثبت دیدگاه