ماجرای مادر شهیدان کرمانی و پسرانش
تا شهدا - آنچه می خوانید خلاصهایست گذرا بر زندگی مادر شهیدان کرمانی (حسینعلی و حسنعلی و غلامعلی ) وپسرانش،
از همان بچگی زبر و زرنگ بود. پدر و مادرش اهل مسجد بودند و به نماز خیلی اهمیت میدادند. او هم به آنها رفته بود؛ کسی یادش نمیآید نمازی را دیرتر از اول وقتش خوانده باشد. انگار بیقرار میشد اگر قبل از اذان به مسجد نمیرفت. میدید پدر و مادرش این همه مقید هستند او هم به آنها نگاه میکرد و قبل از اذان همیشه خودش را آماده رفتن به مسجد میکرد. دو تا خواهر و دو تا برادر داشت. پدر باغداری میکرد و عزت و خواهر و برادرش همیشه در باغ به او کمک میکردند. اصلا همین زرنگ بودنش بود که مهدی را عاشق و شیفته کرد. ۱۵ سالش بود، زمان برداشت میوه؛ رفته بود بالای درخت برای چیدن میوه که به صورت کاملا اتفاقی مهدی او را میبیند و یک دل نه، صد دل عاشقش میشود. بعدها حاج مهدی این ماجرا رو بارها و بارها برای عروسها و نوههایش با شوق و ذوق تعریف کرده بود. این آشنایی زیاد طول نکشید که به ازدواج ختم شد. یکسال بعد خدا به عزت و مهدی محمدعلی را داد و بعد از آن با تفاوت یکسال به یک سال، در عرض ۱۰ الی ۱۲ سال صاحب ۹ پسر شدند که نام همه را جز جواد، علی گذاشتند. مهدی که همیشه حظّ کارهای عزت را میکرد، میدید که پسرها روحیه مادر را در زبر و زرنگی گرفتهاند؛ البته خودش هم به خوش خلقی و بذله گویی شهره بود.
زمان طاغوت که مردم در تظاهرات شرکت میکردند، عزت و بچهها در خانه نمینشستند تا اینکه خبر آوردند محمدعلیاش که طلبه بود را اشتباهی به جای یکی از روحانیون مبارز دستگیر کردهاند، آنقدر زبر و زرنگ بود که وقتی ساواکیها با دستگیری محمدعلی ریختند خانهشان را زیر و رو کنند؛ سریع یک قاب عکس از محمدرضا پهلوی در خانه داشتند زدند به دیوارتا خانه را نگردند اما مامورها از ظاهر اهالی خانه و جای قاب که روی دیوار نمانده بود؛ فهمیدند که صحنه سازی شده است، آنوقت بود که شروع به فحاشی و لگد پراکنی کردند.
از طرفی حاج مهدی آنقدر در محل خوش نام بود که وقتی حسنعلی زیر بار نرفت در زمان شاه، سرباز طاغوت شود، رئیس ژاندارمری به حرمت حاجی ماجرای سربازی حسنعلی را مسکوت گذاشت.
شهیدان کرمانی
غلامعلی ؛ اولین شهید خانواده کرمانی
اولین شهید خانواده کرمانی، غلامعلی بود که نوجوان بود و خیاطی میکرد. بی تاب رفتن به جبهه بود و همان سالهای اولیه جنگ هم در فتح خرمشهر، سال ۶۱ به شهادت رسید.
خبر شهادت غلامعلی را که آوردند، عزت و مهدی خم به ابرو نیاوردند، اطرافیان منتظر بودند مخصوصا از عزت نالهای بشنوند اما فقط خدا رو شکر میکرد. با اینکه تعداد بچههایش زیاد بود اما چون خوش اخلاق بودند، نبود هر کدامشان خیلی به چشم میآمد، اما نبود غلامعلی با اینکه خیلی سخت بود مانع نشد که عزت و مهدی جلوی جبهه رفتن پسران دیگر رو بگیرند.
حسنعلی؛ تازه دامادی که به حجله شهادت رفت
حسنعلی تازه با دخترخالهاش عقد کرده بود، مدتی پیش خانواده و تازه عروسش ماند ولی دلش جبهه بود و آخر هم راهی شد، قرار نبود برنگردد اما حسنعلی رفت و دیگر برنگشت. عملیات خیبر سال ۶۳ با تمام سختیهایش تمام شده بود و هیچ اثری از حسنعلی نبود. باز کسی خمی در ابروی عزت یا مهدی ندید. عجیب روحیهای داشتند، اما بی خبری خیلی سختتر میگذشت، عزت هنوز هم چشمانش به در است که خبری از تازه دامادش بیاورند یا خود حسنعلی با آن قامت رشیدش از چهارچوب در وارد خانه شود و مادر را صدا بزند.
حسینعلی ؛ سومین شهید خانواده
حسینعلی تا در خانه بود باید در پایگاه بسیج پیدایش میکردی، وقتی هم که نبود باید سراغش را در کردستان میگرفتی. با اینکه بیشتر حضورش در جبهه در کردستان بود اما قسمت نبود در غرب به شهادت برسد. یکبار چند روزی آمد تا به پابوس امام رضا(علیه السلام) برود، زیارتش زیاد طول نکشید تا برگشت فهمید عملیات شده، آنقدر بهم ریخت و ناراحت شد که چرا نتوانسته در عملیات شرکت کند که کسی نتوانست بگوید حالا کمی بیشتر بمان و بعد برو. شجاعتش زبانزد بود. همرزمانش از رشادتهایش در کردستان میگفتند ولی اصلا خودش اهل گفتن نبود تازه اگر خبردار میشد، ناراحت هم میشد. سال ۶۵ بعد از عملیات فاو باز زنگ خانه کرمانیها را زدند، این بار خبر شهید شدن حسینعلی را آوردند و باز خم به ابروی عزت و مهدی نیامد.
پسر بزرگ خانواده که درس حوزه و دین می خواند، تجسم کامل صبر و استقامت را در پدر و مادر مومنش می دید. اینکه چطور پدر با لبخند همیشگیای که بر لب داشت بیل میزد و میگفت از کجا معلوم اگر در جنگ به شهادت نمیرسیدند، جور دیگر از دنیا نمیرفتند ؟! این حرف یعنی کل توکل و خلاصه ایمان که از پدر آموخت و صبر و تحملی که از مادر دید؛ وقتی بدن سومین فرزندش را به معراج شهدا آوردند، حجت الاسلام محمدعلی کرمانی، پسر ارشد خانواده از بیقراری جلوی گریهاش را نمیتواند بگیرد، ناگهان با اعتراض مادر مواجه میشود که من مادرم و سزاوار گریه کردن، اما برای شهید اشک نمی ریزند!
سالها گذشت، مهدی بیمار شد و چند ماه در رختخواب افتاد ولی باز شاکر بود و از خوش اخلاقیش کم نشده بود، در روزهای آخر همانطور که در بستر بیماری بود تعزیه خوانی میکرد و اشک میریخت، بدون اینکه تعزیه خوانی کرده باشد، تا اینکه بعد از هفت ماه عزتش را تنها گذاشت.
عزت با اینکه بدون مهدی مانند کسی که گمشده ای داشته باشد بی قرار شد اما باز صبر کرد و عزتمند و صبور هنوز منتظر آمدن تازه دامادش است. آنقدر قدرت تحمل این زن زیاد است که با آوردن خبر شهادت هر کدام از پارههای جگرش، لباسهایشان را جمع کرد و فرستاد برای جبهه، وقتی سوال کردند که چرا یادگارشان را نگه نمیداری، محکم گفت، چرا نگه داری کنم، حداقل یک جوان دیگر که در جبهه می جنگد از اینها استفاده کند، بچههایم تا بودند نگران هدر رفتن بیت المال بودند، با این کار لباسهایشان صرف بیت المال میشود، چه اشکالی دارد. البته این حرکت زیبای عزت چندان هم غریب نبود، چه اینکه پرورش یافته مکتب اسلام ناب محمدی (صلیا…علیه و آله) غیر این اقدام میکرد جای تعجب داشت.
ثبت دیدگاه